تبليغاتX
خط خطی های یک روح
اندر احوالات من در عید و تاریخچه غم

هر چند عاشق بهارم ولی عید را دوست ندارم،این تعطیلات حسابی ادم را از روال عادی کارش میاندازد،من برای این شادیهای ملی ساخته نشده ام،برای من جذابیتی ندارد،هیچ...
 نوروزتان پیروز
نمیدانم چرا ولی حس غم در من درونی تر هست تا شادی،آهنگ غمگین را بیشتر دوست دارم،ترانه ای که غمی را منتقل کند به ذائقه ام میشیند،فیلمی که غصه ای داشته باشد مهمتر بنظر میرسد،آدم ناراحتی که در خودش فرو رفته،شانه هایش را بالا داده و سرش را میان گودی آنها پنهان کرد و با اخم خیره خیره زمین را نگاه میکند و در سکوت شب سیگار بر لب قدم میزند،اصیلتر،عمیقتر و انسانی تر از آنیست که شاد و بذله گو است،از آنکه نمیترسد از خنده،از اویی که دنیایش مثل دنیای دیگران سیاه و سفید نیست...جدیش نمیگیریم...
خیلیها اینجورند....به نظرم میاید ما ایرانیها یک بیماری تاریخی داریم،غم و غصه را دوست داریم....
عکسهایمان را ببینید همه جدی همه عبوس،خیلی به خودمان زحمت بدهیم لبخندی روی لب نشاندیم که تصنعی بودنش از توی عکس هم پیداست...
انگار هیچکی از ته دل نمیخندد...
حتما برای همین است که اگر ترانه ای هم از من میخوانید غمگین است...
من ادعایی در زمینهء ترانه ندارم فقط چون از اینکار لذت میبرم انجامش میدهم پس کارهای من میتواند اشکال داشته باشد اما خیلی لذت میبرم کسانی که واقعا در زمینه شعر و ترانه صاحب نظرند نقد کنند کارهایم را و بجز نظر شخصی که مثلا قشنگ بود یا نبود یا هر چیز دیگر عیب و ایراد کار را بگیرند دیگران هم لطفا بگویند ترانه خوشایند بود یا نبود یا کجای کار را دوست داشتند این نوع نظرات هم برای من خیلی مهم است که بدانم چقدر کار خوب بود....

 "بم"

تو این خوشحالیه کم رو گرفتی
تمام واژهء غم رو گرفتی
بنای قلبم از دست تو لرزید
تو از بم معنیه بم رو گرفتی

میون خالی چشمای تیرم
میخواستم رنگ چشماتو بگیرم
بهم از عاشقی هشدار میدی 
بذار هشدارتو جدی نگیرم

حقیقت داره من دستام رو شد
از اون روزی که قلبم زیرو رو شد
تمام غصه های عالم انگار
از اون چشم تو با من روبرو شد

تو این احساس حسرت رو نداری
تو هرچیزی بخوای خوبش رو داری
نمیشه از میون کل دنیا
فقط قلبت رو سهم من بذاری؟

نگو رویای این عاشق سرابه
تمام نقشه هام نقش بر آبه
آره میفهممت گفتن نداره
نگو میفهممت، حالم خرابه

تو این خوشحالیه کم رو گرفتی
تمام واژهء غم رو گرفتی
بنای قلبم از دست تو لرزید
تو از بم معنیه بم رو گرفتی


یه شب تنها نشستم باد بردم
خودم رو دست اندوهت سپردم
میخواستم از دل تنگم جدا شی
جز عشقت اسمم ام از یاد بردم

تذکر:راستش این ترانه بی هیچ فکری آمد سراغم و من فقط کلمات را مینوشتم...هیچ تغییری در کار ندادم و هیچ روتوشی نکردم.قوافی "بگیرم /نگیرم"یا "داری /نداری" مشکل دارند و من هم با علم به این موضوع ترجیح دادم تغییری در انها ندم چون حس این دو بند:
تو این احساس حسرت رو نداری
تو هرچیزی بخوای خوبش رو داری...

...بهم از عاشقی هشدار میدی 
بذار هشدارتو جدی نگیرم

را خیلی دوست داشتم و بعد هم هر چه فکر کردم دلم نیامد تغییرشان بدهم تنها تغییری که در آخر کار لحاظ شد جایگزینی بند آخر بود که بنظرم بکار لطمه میزد...نمیدانم شاید اشتباه میکنم ولی به نظرم میاید حس کار خیلی مهمتر از قواعد فنی کار است.نمیدانم شاید هم اشتباه میکنم...
ولی ممنون از دقت نظرتان

 

اطلاعیه۱:
آقای مهدی موسوی عزیز از من خواستند اطلاعیه فستیوال ترانه سرایان را در وبلاگ بذارم عین متنی که در وبلاگ ایشان هست را در اینجا میگذارم:

شاید مهمترین اتفاقی که در راه است و سالها منتظرش بودم برگزاری فستیوال بزرگ ترانه سرایان است که با همکاری مدیریت محترم سایت پرشین بلاگ و هفته نامه ی چلچراغ در صدد برپایی آن هستیم ، از این طریق از تمام دوستان و علاقه مندان در حوزه ی ترانه دعوت میکنم تا در این جنبش بزرگ یاریمان کنند .

اطلاعات تکمیلی فستیوال "ترانه های سرزمین مادری" را در اینجا بخوانید

اطلاعیه ۲:
آقای علی کمارجی و عده ای دیگر از دوستان برای پیوند دادن تمام جامعه ترانه سرایان یک وبلاگ گروهی براه انداخته اند .برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ آقای کمارجی مراجعه نمایید.


+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت 3:17 توسط امین.پ |

فرشته
شاید الان که محرم است و غم از درو دیوار رویمان پمپاژ میشود و بازار خرافه داغ داغ است خواندن این ترانه خالی از لطف نباشد.
هر کس نظری دارد مخالف نظر من در این ترانه ایده اش محترم اما دوست تر دارم از لحاظ ادبی به کار نگاه شود نه ایدئولوژیک.
سپاس از نظرهای موثرتان: 

 

"فرشته"

ما میخواستیم شب و ویرونه کنیم
دیو قصه ها رو دیوونه کنیم


ما میخواستیم که آدم فرشته شه
توی تاریخ اسممون نوشته شه


یه بیابون که پر از خار و خسه
ما میخواستیم که به جنگل برسه


نمیخواستیم تو زمین گیر کنیم
آیه های مرگ و تفسیر کنیم


اگه در وا نشد و پنجره هم
وا شده تو دشت دلمردهء غم


اگه باز عقربه ها عقب کشید
پردهء عزتمون  اگه  درید


اگه شب مرد و دوباره جون گرفت
دیو اومد کشت و دوباره خون گرفت


شاید از پشت حصارا یه نفر
دشمن جنگل و وارث تبر


آخرین سوار شب که زنده بود
رو درختا اسم شب رو کنده بود


ما میخواستیم شب و ویرونه کنیم
دیو قصه ها رو دیوونه کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 13:48 توسط امین.پ |

باد پاییزی
میون عطر عود و باد پاییز
تمام عالم از چشم من افتاد
همونجایی که دیدم از نگاهش
چشات خندیدن و لپت گل افتاد


من حتی گریه کردم مهربون شی
نبرد قطره و سنگ بی اثر بود
نفهمیدم که چند ساله تو رفتی
تمام حسم از نو در خطر بود


میشه با چی جای خالیتو پر کرد؟
چیه چیزی که همسنگه تو باشه؟
غمت داشت جونمو میبرد که دیشب
خیال تو نذاشت روحم جدا شه


من از این فصل بیزارم که دائم
برام چیزی  جز  اندوهت نداره
میخوام راحت شم از دیونگیهام
اگه  این باد  پاییزی  بذاره

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 18:24 توسط امین.پ |

دعوت
میشه با طلسم اسمت قفل هر زندونو وا کرد
میشه با سحر نگاهت خاک این شهرو طلا کرد


اگه دستاتو بدی من با تو تا همیشه خوبه
گرمی مرداد دستی که مث داغ جنوبه


دل بکن از این هیاهو بیا تا سکوت ـ با من
بین ما واژه نگاهه از دل تو تا دل من


گرهء گیسوتو وا کن خرمن شبو رها کن
روبروی من بشین و بیصدا منو صدا  کن


دعتوم کن به یه خلسه،یه نگاه عاشقونه
گم شدن توی حریم ـ خلوت این آشیونه


دعوتم کن به یه جشنی که شلوغه از تو و من
بین ما یه عالمه حرف مونده واسهء نگفتن


میتونم با هر اشارت همه حرفاتو بخونم
نه نگو بذار ببینم بلکه از چشات بتونم


بشنوم زندگی هیچه پیش دل دل یه عاشق
حاضری واسه بریدن،پرزدن  تا صبح صادق
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 2:3 توسط امین.پ |

هذیانهای یک شب تبدار
این روزها از مغزم فقط افکار سیاه لجزی تراوش میکنند که گند زده به حال و روز دور و بریهام.حال روحیم که خراب خراب است هیچ سرما هم خوردیم.آی بدم میاد از این سرما خوردگی و گلو درد آی...
این کامپیوتر هم قوز بالا قوز شده با این ویروس دربدر که یک صفحه یک ساعت جون میکند تا بیاید بالا.
آقا خلاصه اوضاعمان خراب است. 
معتقدم آدم خوشحال نه میتواند  چیزی بنویسید نه بسراید(ادبیاتو داری؟)نه هیچ غلط دیگری بکند فقط باید شلنگ تخته بندازد.حالا منظورم چیه؟اینکه این مدتی که نمینوشتیم خوشحال تشریف داشتیم.
حال و هوای این وبلاگ رو هم میخوام عوض کنم...ترانه های بیشتری میذارم....
باور کن حالم خوب نیست.
من برم بخوابم.... 
...........................................................................................................................................
پ.ن:

به تو پرگشوده بودم،من خسته و شکسته
تو و سردی نگاهت،منو این درای بسته
به تو گفتم از نیازم،واسم از قفس سرودی
که نیاز من پریدن،شوق پر زدن تو بودی
هر چه از دلم بریدی به تو دل دوباره بستم
پشت پا زدی به قلبم ولی از پا ننشستم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 0:48 توسط امین.پ |

نگاه تو

توی ابتدای هم تموم شدیم
قصه مون تازه داره شروع میشه
گریه ها کجا به آخر میرسن؟
کی غروب عشقمون طلوع میشه؟


همیشه نگاه تو برای من
فرصت طلاییه عاشق شدن
یه نگاه از تو برای من بسه
واسه اون دیوونه ء سابق شدن


اگه یک روز توی خوابم که شده
دست من بگیره دستای تورو
همه ء وجود من میشه یه گوش
که فقط بشنوه حرفای تورو


دل من هواتو کرده گل من
نازنین شوقتو از دلم نگیر
سهم من از تو فقط جداییه
بیا سهم عشقتو ازم بگیر

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 13:31 توسط امین.پ |

سوگل

کمی روی کاناپه جا بجا شد و بیشتر خودش را در آن فرو کرد بعد پک عمیقی به سیگار باریک و درازش زد و دودش را توی آسمان فوت کرد.
- خیلی وقته هر همسایه ای وقتی منو میبینه بهم سلام نمیکنن.تعداد کمی خونشون رو فروختن و رفتن اما اینجور خبرا خیلی زود میپیچه،کافیه یکی از قدیمی ها همسایه جدید رو توی بقالی ای جایی ببینه و چونشون گرم بشه دیگه چه سوژه ای گنده تر از من؟اما خب من دیگه عادت کردم.توی این شهر همه از من بدشون میاد...
-- برام تعریف کنید...چرا؟چی شد؟
- تو بهم بگو چرا این ماجرا برات جذابه؟چرا الان یادت افتاده؟نکنه توی شهر هم همه منو میشناسن؟
و بعد میزند زیر خنده.
- اینجور ماجراها که همیشه جذابه اما من خبر رو توی یه روزنامه قدیمی خوندم.با مسئول زندان تماس گرفتم گفتن یک روز مرخصی بهتون دادن بیایین خونتون.پیدا کردن آدرستون هم که اصلا سخت نبود.راستی چرا بعد از اون ماجرا خونتون رو عوض نکردین؟
-- چرا باید اینکارو بکنم؟بذار هرکی هرچی میخواد بگه.من این خونه رو دوست دارم تازه توی اینهمه مدت مگه چند دفه به من مرخصی دادن که بیام اینجا؟

به او نگاه عمیقتری انداختم...از چهره اش هم میشد تشخیص داد که آدم محکمی است.سرش کاملا طاس بود بجز یک ردیف موی سفید که دور سرش رو گرفته بودند.صورتش رو کاملا از ته تراشیده بود و با لباس رسمی توی خانه میگشت.پیراهن سفید و اتو کرده همراه با دستمال گردن قرمز با شلوار مشکی رنگ و کفش واکس زده براق همه نشان از پیرمردی منظم و خوش پوش داشت.انگار نه انگار مسئول چنین فاجعه ای بوده...چندشم شد.

-- تعریف نمیکنید؟


 یک پک دیگر به سیگارش زد و با صدایی گرفته گفت:

- مربوط به چند سال پیشه،درست شش سال پیش وقتی که شست سالم تازه تموم شده بود.
سوگل از خانواده با اصالتی بود که برای پیدا کردن کار به آموزش و پرورش میومد.اون موقع منم اونجا کار میکردم.سالها بود بازنشسته شده بودم اما چون کارم خوب بود نگهم داشته بودن. کارهایی از این دست مربوط به من میشد.خانواده اش همه توی زلزله بم از بین رفته بودن.و سوگل تنها مونده بود.

سیگارش را خاموش کرد گره دستمال گردنش را شلتر کرد انگار که بخواهد حرف مهمی را بزند و میترسد در راه گلویش گیر کند بعد ادامه داد:

-   چشمای مشکی و درشت همیشه منو مجذوب خودشون میکنن...شاید در موردم بد فکر کنی اما هنوزم این چشمها مسحورم میکنن.با چشماش،نگاهاش..دیوونه شدم...همونوقت...همون لحظه که دیدمش دیوونه شدم...با اون سن و سال از خود بیخود شدم.تو چه میدونی دیوونه شدن یعنی چی بچه؟
شایدم مال تنهایی باشه.وقتی همه بچه هات ولت کنن برن دیگه هر محبت جزئی میتونه تورو به خودش جذب کنه.پیرمردا هم درست عین بچه هان.مادر بچه هام رو هم دوست داشتم ولی هیچوقت عاشقش نبودم.واسه همین وقتی مرد زیاد بهم اثر نکرد.اما سوگل رو یه جور دیگه میخواستم.یه فرم دیگه...
حالا بماند که چقدر اومدم و رفتم و بالاخره زنم شد...میخوام از اینجاها برات بگم که نمیدونی...هیچکی نمیدونه،اون لعنتی هایی هم که بیرون دارن به ریش من میخندن نمیدونن.

بلند شده بود و با دستهایش به بیرون از خانه اشاره میکرد و فریاد میکشید.بعد دگمه های آستینش را باز کرد و با قدمهای بلند رفت تا آخر سالن.

- من قاتلم؟لعنتی من؟من عاشقش بودم...هستم...بودم...هنوزم هستم.
اونم منو میخواست،حداقل اوایل که اینطور بود.وقتی میرفتم سر کار انگیزه داشتم زودتر برگردم خونه سرمو بذارم روی سینه اش و بو بکشم...تو میدونستی بو هم میتونه آدم رو عاشق کنه؟
بگذریم...

و ساکت شد.

-- ادامه بدین...

یک سیگار دیگر روشن کرد و با پک عمیقی دودش را بلعید.

- یکی تو همین روزنامه ها نوشته بود سوگل بخاطر سرپناه زن من شده بود...میگفت نمیخواستم...نوشته بود چهل سال اختلاف سنی نذاشت مهرم تو دلش جا بگیره...ولی من از توی نگاهاش میخوندم اونم عاشق منه.بی وجدانای دروغگو.هیچ وقت یادم نمیره وقتی اولین بوسه رو ازش گرفتم چطور سرخ شد...آه دخترک معصوم.

-- پس چرا اینکارو کردی؟

- گولش زدن...اون نامرد گولش زد مطمئنم.حتما تو گوشش یه چیزایی خونده... اونم جوونه...آدمه وسوسه میشه...بلکم وادارش کرده باشه.

گفتم شاید سوالم را متوجه نشده باشد باز پرسیدم:

-- پس چرا اون کارو باهاش کردی؟

- هیچ وقت بهش شک نکرده بودم.واسه اینه که میگم گولش زدن...روز آخری هم که از خونه رفتم بیرون درست مثل روز اول گرم و شاد بود.رفتم تا اداره اما یه پرونده مهمو یادم رفته بود با خودم بیارم برگشتم...نمیخواستم بزنم...کلید انداختم و اومدم تو...لندهور لخت توی بغل سوگل خوابیده بود...نمیدونم چی بهش میگفت که هردو قهقه میزدن...سوگل از ته دل میخندید...دیوونه شدم،باورم نمیشد،خدای من چی میدیدم؟...رفتم از تو آشپزخونه کاردو برداشتم زدم توی کمرش...تو کمر اون مرده...سوگول جیغ کشید و رفت کنج اتاق کز کرد...چشام سیاهی میرفت...جلومو خوب نمیدیدم...سوگل یه لحظه مث همون مرده میشد باز دوباره سوگل میشد...نفهمیدم کی کارد خورد تو قلبش فقط دیدم خودشو انداخت روی من و دستاشو حلقه زد دور گردنم...بغلش کردم و بوسیدمش...هر دو با هم...توی بغل هم گریه میکردیم...پاهاش شل شد و وا رفت خواستم بگیرمش که نیفته اما جون تو پاهام نبود اون افتاد منم همینطور....

و شروع کرد به زار زار گریستن...پیرمردشست ساله مثل ابر بهار گریه میکرد.نمیخواستم ادامه بدهم اما حیفم امد نیمه کاره رهایش کنم.

- چرا جسدشو نگه داشته بودی؟

کمی آرامتر شد و گفت:

-- همون شب جسد مرده رو بردم بیرون شهر چال کردم اما نمیتونستم سوگل رو دفن کنم.اون هنوز برام زنده بود...چشاش میخندید...اون چشای مشکی و براق میخندیدن...داشت باهام حرف میزد.کشون کشون بردمش توی فریزر کمدی که داشتم انداختمش...اینطوری میتونستم هنوزم داشته باشمش...اینطوری هنوز بوی سوگل توی خونه میپیچید.

هر دو آرام نشسته بودیم و هیچ نمیگفتیم.هوا رو به غروب میرفت و باد پاییزی توی حیاط میپیچید.خانه تاریک شده بود.پیرمرد دستی روی چشمهایش کشید و گفت:

- اون که کسی نداشت ازم شکایت کنه اما فک و فامیلای مرده تقاضای قصاص کردن...دیگه آخرای زندونمه...خوب موقعی اومدی سراغم بعدشم اعدامم میکنن.بچه هام که همه باهام قطع رابطه کردن فقط دختر کوچیکم گاهی میاد دیدنم...اولین کسی هستی که اینا رو بت میگم اونم واسه اینکه قول دادی قصه تو بعد مرگ من با اسم مستعار چاپ کنی...هیچ از مرگ نمیترسم.وکیلم به سختی تونست این یک روز مرخصی رو برام جور کنه.میخواستم بیام یه بار دیگه این خونه رو ببینم...بوی سوگلو بشنفم...

با تعجب گفتم:


--پس چرا توی اعترافاتت دفاع از ناموس رو منکر شدی؟اینجوری ختما تبرئه میشی؟

لبخند تلخی زد و گفت:


-- فکر میکنی چونه زدن واسه اینکه دوروز بیشتر زنده بمونم میارزه به بردن ابروی سوگل؟میارزه به لکه دار کردن قداستش؟
توی این مدت تو زندون خیلی فکر کردم...میدونی؟گاهی فکر میکنم هیچکدوم از ما توی این جریان مقصر نبودیم همگی راهی رو رفتیم که قرار بود بریم.هنوز صدای خنده هاش تو اون روز نحس تو گوشمه...هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر از ته دل میخندید؟به چی میخندید؟

این را گفت و دستش را گذاشت روی پیشانیش.دستمال گردنش نبود و دو سه دگمه از پیراهنش هم باز شده بود.دیگر از ان پیرمرد آراسته هیچ خبری نبود.توی تاریکی دلم داشت میترکید.آمدم بی آنکه بیش از این خلوتش را بهم بزنم آرام از خانه بیرون بروم که گفت:

- بنویس سوگل عاشق من بود....مطمئنم....

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 20:34 توسط امین.پ |

مش ممد

صدای اذان ظهر که آمد" مش ممد" سجاده اش را توی ایوان پهن کرد و  الله اکبر در خانه پیچید.چشمانش که از پشت عینک بزرگتر شده بودند مدام پلک میزدند.زهرا از پشت کپه رختخوابها به قامت خمیدهء او چشم دوخته بود و یک ژاکت پسرانه میبافت.
**یه چیز میاری بخوریم بابا؟
صدای مش ممد بود که تازه سجاده اش را جمع کرده بود.
زهرا آرام بلند شد و آبگوشت را توی یک کاسه مسی ریخت یک پیاز و یک کاسه ماست هم کنار آن توی سینی گذاشت.
**تو نمیخوری؟
*نه تو بخور
 یک مشت محکم روی پیاز زد طوری که متلاشی شد.
دستهایش میلرزیدند و آرام آرام نانها را توی کاسه میریخت.زیر چشمی زهرا را نگاه کرد و طوری که نگاههایشان گره نخورد گفت:
**دیشب قاسم اومده بود دم انبار.میگفت تکلیف مارو مشخص کنید.گفتم والله من که حرفی ندارم...میدونم زهرا رو هم مث دختر خودت میدونی.قرار شد آخر هفته بیان یه سری بهمون بزنن.
زهرا بغضش گرفته بود:
*بابا من احمدو نمیخوام...من...
مش ممد با صدای غمگینی گفت:
**من یه نگهبان که بیشتر نیسم.ندارم برات چیزی بذارم که بعد خودم از آینده ات مطمئن باشم...احمد پسر بدی نیس...بلکم زیر پروبالتو بگیره.
زهرا که چشمش را به کلاف کاموای توی دستش دوخته بود آرام گفت:
*آخه بابا اون زن داره...من هنوز هیجده سالمه...شاید کس دیگه ای رو بخوام...شاید...
مش ممد عینکش را جابجا کرد و گفت:
**زنش که نازاس...تو که میدونی عموت از اول دلش یه نوه پسر میخواس...حالا داشته باشه.به تو که کاری نداره...
زهرا چشمش را با پشت دست پاک کرد و گفت:
*من که میدونم تو بخاطر بدهیت به عمو...
باقی حرفش را نزد.
مش ممد نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
**رو سیام نکن بابا...اگه تو نخوای...
بعد با انگشتش سوراخ جورابش را پوشاند.
زهرا کلاف کاموایی را که توی دستش بود روی زمین ول داد و بلند شد.
کلاف کاموا قل خورد و کنار سجاده مش ممد ایستاد.

مرتبط:مدتی قبل قانون حمایت از خانواده توسط دولت به مجلس برای تصویب ارائه شد که واکنشها و اعتراضات گسترده ای را در پی داشت.در این لایحه نکات گسترده ای مطرح شده است که فعالین جنبش زنان و وکلا آن را درست در جهت عکس نام این لایحه یعنی "قانون حمایت از خانواده" میبینند.
فریده غیرت که چندین سال نائب رئیس کانون وکلا بوده است در نشستی که در این رابطه صورت گرفت گفت:"به نظر من خيلي کم لطفي کردند که نام حمايت از خانواده را بر اين لايحه گذاشتند. حمايت از خانواده زماني صورت مي گيرد که قوانين تبعيض آميز عليه زنان و خانواده را مورد بررسي قرار دهند. حمايت وقتي صورت مي گيرد که قانون طلاق و مساله حضانت را مورد بررسي قرار دهيم. حمايت وقتي است که مادر بتواند براي فرزندش تصميم گيري کند. به همين دليل اطلاق حمايت از خانواده به اين لايحه بسياربسيار بي معنا است. "
در این لایحه ضمانت قانونی برای ثبت ازدواج حذف و جای خود را به تمکن مالی مرد میدهد به این معنا که در قانون فعلی برای عدم ثبت ازدواج یکسال حبس تعزیری در نظر گرفته شده است اما با تصویب این لایحه حکم آن به دو میلیون تومان جریمه نقدی تغییر پیدا میکند.
یا اینکه در قانون فعلی اگر بعد از جدایی پدر و مادری دادگاه حق حضانت را به یکی از اولیا بدهد در صورت عدم اجرا مجازات حبس در نظر گرفته شده است اما با تصویب لایحه جدید این حکم به مجازات مالی تغییر پیدا میکند.فعالین جنبش زنان قانون جدید را بیشتر در حمایت از مردان میبینند چرا که مردان بیشتر از زنان تمکن مالی دارند.همچنین در این لایحه رضایت همسر از حق ازدواج مجدد مرد حذف شده و تعیین صلاحیت آن به عهده دادگاه و منوط به تمکن مالی مرد است.در این لایحه از ازدواج موقت نیز حمایت قانونی زیادی شده است.
بنظر میرسد با وجود اظهار نظرهای مقامات بالای کشور مبنی بر بازنگری قانون در حمایت از حقوق زنان دولت نهم بی توجه به تمام اعتراضات قصد دارد دیدگاههای خود را به جامعه تحمیل کند.


...........................................................................................................................................
پ.ن:پست قبلی را ثبت موقت کردم.از همه کسانی که کامنت گذاشتند و اظهار همدردی کردند تشکر میکنم اما مدتهاست قاعده زندگیم را گذاشتم بر این مبنا که اگر نمیتوانم فریاد بزنم خودم را به زبونی نالیدن نکشم.نمیخواهم به ادبیات سال گذشته ام برگردم.پارسال برای من تمام شده.با تمام بدرنگیها...نمیخواهم به عقب گام بردارم...این انگیزه من از ثبت موقت پست شد.خیلی از این پستها نوشتم که توی وبلاگ نیاورده ام این یکی هم روی بقیه...اما به نظرات شما همینجا جواب میدهم:
 

به ماهی قرمز کوچولو:من که مدتهاست انگار میکنم کسی بالای سرم نیست.
به رهگذر:جای تبرهای ما که عفونی شده برادر....
به ولی زاده:بله غم انگیز بود...تصویری از یک زندگی
به پریما:داستان یا واقعیت چه فرقی میکنه؟مگه داستانها ریشه در زندگی حقیقی ندارن؟
به نیمه خالی لیوان:این هم یه تعبیر دیگه ایه از همین حرف...
به محمد یوسفی:بله...زخمها گردوغبار میگیرن...به نظر من حتی برای زخم خورده اما...
به عادله:سپاس از اینکه میخونی مارو...
به ساسوشا:در مورد نظرت در مورد داستانها و زندگیهای حقیقی موافقم...زخمها هم بالاخره جزئی از وجود ادمند...باید باهاشون کنار اومد..
به محسن:ما هم داریم میگذریم...تنها همین...
 به روح سرکش:باور کن حس خوبیه که ادم با زخماش احساس قرابت کنه...بشرطی که به روند عادی زندگیش لطمه نزنه...
به حامد:سپاس از اینهمه حرفهای خوبی که در مورد قلم من گفتی...
به اقلیما:زخمهای مشترک درک مشترک میاره...از بابت فیل تر شکن هم ممنون.
به شیما:مدتهاست به این نتیجه رسیدم که نمیشه گذشته رو کشت...بهترین کار اینه که باهاش کنار بیای.
به رژین:امیدوارم خستگی های هممون یه روز دربیاد...همه خسته ایم...
به ابلیس:دوست جان ما از اسمت ترسیدیم...بسیار ارادت داریم...
به علیرضا محمدی:منتظر آپ شما میمونیم.
به کافه زیر دریا:خدا ما را بکشد که اینطور موجبات غمگینی خواننده هامون رو فراهم میکنیم...باور کن هر چی زور میزنم پست جینگیلی مستون نمیتونم بنویسم...یه دو سه تا تجربه کردم دیدم اصلا تو این رابطه استعداد ندارم.
به رز سیاه:این رو میگن درک متقابل...سپاس.
به آسمانم ابریست:من هم از این آهنگ بسیار خاطره دارم...تو میدونی چرا آهنگهای غمگین روی آدم تاثیر بیشتری میذارن؟
به افرا و پاییز:حالا از کجا مطمئنی درد من همینه؟ما هزار و یک درد داریم خواهر....کاش غلطهای دیکته ام رو موردی بهم گوشزد میکردی.
به علی حیدری:آدم بدون زخم که آدم نیست برادر...
به ۴۲ گرم عریانی:خواهش میشود...سپاس از سعه صدرت...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/15ساعت 15:51 توسط امین.پ |

محفل

غروب جمعه آخر ماه بود و طبق وعده باید خانه یکی از رفقا برای مشروب خوری جمع میشدیم.همه از  همکارهای اداره بودند بجز طوبی و نوشین که کمالی معرفیشان کرده بود.زنگ خانه کمالی را که زدم ساریخانی با همان لبخند همیشگی در را باز کرد:
*دیر کردی؟
کت و دامنی که توی روزنامه پیچیده بود را نشانش دادم.
*مال زنته؟چه سبز خوشرنگی...
**از خوشکشویی گرفتم...زنها رو که میشناسی.
لباس را روی صندلی توی راهرو انداختم و رفتم توی هال.محدثی و طوبی روی کاناپه لم داده بودند.
احمدی به زحمت خودش را از کنار منقل بلند کرد و دستش را به طرف من دراز کرد:
*دیر کردی؟داشتیم بیخیالت میشدیم.
او زیاد اهل مشروب نبود.بیشتر ترجیح میداد پای منقل باشد.
مرتضوی که دستش را دور گردن نوشین انداخته بود از آنطرف سالن داد زد:
**فکر میکنی چرا من زن نمیگیرم؟حتما تا اومده از دستش خلاص شه کلی طول کشیده...
خندیدم و گفتم:
*بهترین کارو خودت میکنی عذب اوغلی.تو چطوری نوشین؟
یک سلام سرلفظی به من داد.نوشین هیچوقت به من علاقه نشان نمیداد.با اینکه خیلی سعی میکردم اما انگار همیشه از من فراری باشد.به عکس خیلی دورو بر مرتضوی موس موس میکرد.شاید فکر میکرد بتواند خودش را بندازد.
کنار احمدی و کمالی نشستم.کمالی گفت:
**بخور به سلامتی تو ریختم.
استکان را برداشتم.
*سلامتی
**نوش
احمدی و کمالی گفتند.یک نفس همه را بالا رفتم و بعد چندتا چیپس توی دهنم چپاندم.
احمدی گفت:
**حکمت رو گرفتی؟بیمروتا سی تومن بیشتر اضافه نکردن...بگو اخه بی انصاف کجای سوراخمونو میگیره این شندر غاز؟
کمالی روی سیبیلش دستی کشید و گفت:
**گرونی همه جارو برداشته...همین بساط امشب فکر میکنی چقدر خرجش شد؟ادم نمیدونه با این چس مثقال کدوم دردشو درمون کنه...پول این ترم دانشگاه پرستو رو نداشتم جون احمدی.از برادر خانومم قرض کردم.
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
**راستی دونگت رو یادت نره.
مرتضوی و نوشین هم به جمع ما اضافه شدند.نوشین خودش را چسباند به مرتضوی و گفت:
**واسه ما دوتا هم بریز کمالی
محدثی که تا الان داشت با طوبی میلاسید از همانجا که نشسته بود فریاد زد:
**ما هم هستیما.
گفتم:
*طوبی جون بیا پیش ما بشین...انگار محدثی امروز دربست گرفته.
*نه جونم من مال هیشکی نیستم.
بعد بلند شد و نشست کنار من:
**واسه منم میریزی جونی؟
گفتم:پرملاتش کنم؟
**آره
شیشه وایت هورس را برداشتم و شروع کردم به ریختن.
محدثی که کفرش درامده بود گفت:
**آره پرملاتش کن.طوبی جون امشب کلی کار داره.
**بیخود زر نزن.از این خبرا نیست.
دستم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم:
*چرا جونی؟مگه باز افتادی به روغن سوزی؟
**ایش...دستتو بنداز...هنوز نمیدونی چطور باید با یه خانم محترم حرف بزنی؟جون به جونت کنن آشغالی.
احمدی خندید.
نوشین که دست مرتضوی را گرفته بود گفت:
**طوبی جون آدم باید اول طرفشو بشناسه.
طوبی گفت:
**حتما الان تو مرتضوی رو شناختی؟با اون سیبیل مسخره اش.
کمالی گفت:
**خانوما،خانوما...امشب اومدیم حال کنیم.دعواهای خاله زنکی باشه واسه بعد.
محدثی هم آمد و کنار من و طوبی نشست.یک استکان برای خودش ریخت و به سلامتی جمع رفت بالا.بعد رو کرد به من و گفت:
**خانوم بچه ها چطورن؟
*بد نیستن.لامصب نمیشه از دستشون فرار کنی...دم غروبی گیر داده بریم خونه احمد داداشش.نمیدونی با چه مصیبتی فرار کردم از دستش.
نوشین استکانش را یک نفس رفت بالا و گفت:
**بیچاره زناتون...اونا هم از این برنامه ها دارن؟
محدثی گفت:
**نمیخواد نگران اونا باشی.اونا هم بلدن...
احمدی لبش را گزید و او دیگر حرفش را ادامه نداد.
کمالی گفت:
**امشب زیاد به محدثی ندین...اوندفعه که یادتون هست؟
محدثی که یک پیک دیگر بالا رفته بود جواب داد:
**ماله تخمه ها بود جون کمالی
نوشین نواری را توی ضبط گذاشت و دست مرتضوی را گرفت و بلندش کرد.هر دو شروع کردند به رقصیدن.
دستم را آرام روی پای طوبی گذاشتم که صدایش در امد:
**هوی هوی...دست خر کوتاه.
محدثی که دیگر کفرش درآمده بود به طوبی گفت:
**میای بریم اون اتاق؟اینجا مزاحم زیاده...
*خیال برت نداره جونم...امشب از این خبرا نیس
ساریخانی و من زدیم زیر خنده.
نوشین که چرخ میزد دامن کوتاهش بالا میرفت.همه برگشته بودند و زیر دامنش را دید میزدند.
محدثی یک استکان دیگر خورد و زیر لب گفت:
**چه لعبتی شده امشب.
احمدی که حرفش را شنیده بود گفت:
**دیگه نخور...داره شروع میشه ها...
من و کمالی یک استکان به سلامتی هم رفتیم بالا.
محدثی یک پیک خورد و دوتا قاشق ماست موسیر هم رویش.یعد بلند شد و دست طوبی را گرفت و به زور آوردش وسط هال.هر دو شروع به رقصیدن کردند.
دستش را دور کمر طوبی حلقه کرده بود خودش را به او میمالید.بعد با اورا با فشار در اغوش گرفت و سعی کرد ببوسد.طوبی خودش را از بغل او بیرون کشید و چند تا فحش چارواداری نثارش کرد. امد و کنار من نشست.
کمالی خنیدید و گفت:
**خوردیش محدثی؟
من هم خندیدم و خودم را بیشتر به طوبی چسباندم.
او که حسابی کفرش در آمده بود رو به من گفت:
**تو دیگه نخند...اینم نشه من امشب زنتو دارم.
من که حسابی قرمز شده بودم عرقم را با دستمال پاک کردم و گفتم:
*مزخرف نگو مردتیکه...آدم خوبه تو مستی هم خودشو نگه داره.
احمدی در حالی که داشت به محدثی چشم غره میرفت گفت:
**تو خودتو ناراحت نکن...گفتم که این بد مسته.
محدثی در حالی که تلوتلو میخورد گفت:
**تو دیگه چرا احمدی؟هر کی ندونه تو یکی که میدونی...لامصب فقط میخواد آدمو بتیغه.همین هفته پیش بود یه کت و دامن سبز براش خریدم چهل هزار تومن.
و بعد زد زیر خنده.
ساریخانی که تا آن موقع ساکت بود بلند شد و اورا با خود به اتاق کناری برد و در را بست.
حسابی شوکه شده بودم.عرق از سر و رویم میریخت.احمدی گفت:
**تو که اینو میشناسی...مگه ماه قبل نبود بد مست کرد؟دیدی که چه مزخرفایی میگفت؟
بلند شدم کتم را پوشیدم و سیگاری آتش زدم.لباس زنم را از روی صندلی برداشتم و بدون خداحافظی رفتم.دیگر شب شده بود و کوچه تاریک تاریک بود.

..........................................................................................................................................
توضیح : معمولا در روند برداشت خواننده از داستان دخالتی نمیکنم اما انگار اینبار ناچارم.دوست عزیز مطمئنا نگارنده متوجه این موضوع هست که مشروب و منقل با هم به مذاق هیچ کس نمیسازد اما در داستان یکی از اشخاص ترجیح داده بجای مشروبات از منقل همیشگی اش فیض ببرد.با اینکه از اول مبنا بر همین بوده ولی با تذکر یکی از دوستان سعی کردم این مساله را پررنگتر کنم اما گویا باز هم افاقه نکرده است.لطفا نظرات خود را درمورد مواردی دیگر از جمله نوع نوشتار یا فضا یا...ابراز کنید و روی این مطلب فوکوس نکنید.

پ.ن:پاسخ به کامنتهای پست قبل توی همون کامنتدونی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت 21:15 توسط امین.پ |

امضا’

بشکن طلسم حادثه را
                              بشکن،
مهر سکوت را از لب خود بردار،
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
                             بسپار،
تکرار کن حماسه خود
تکرار:
                               

مرد تنومند که ته ریش سیاهی داشت در حالی که ساعتش را از دستش باز میکرد گفت:
*یه بار دیگه بگو
با صدایی که به ناله نزدیکتر بود گفتم:
**چند بار بگم؟
*صد بار...هزار بار...
*به خدا من کاره ای نیستم.
هنوز جمله را کامل نگفته بودم که چنان ضربه ای توی گوشم زد که چند لحظه همه جا تاریک شد.

*آقا جون به خدا خودم تنهایی هم میتونم برم.
اما چه کسی حرف مرا گوش میکرد؟میخواستم تنهایی بروم.بچه ها همه با هم قرار گذاشته بودند که بروند.پدر هیچ کس نمیامد جز من.به مردانگیم بر میخورد.

**میخوای خلاص شی؟میخوای بری پیش مریم؟
*معلومه اقا
**پس اینو امضا کن
* آقا به خدا این وصله ها به ما نمیچسبه
یک بار دیگر و اینبار محکمتر از دفعه پیش توی گوشم زد.

فامیلش طلوعی بود.یک سال از من بالاتر بود.کلاس محاسبات عددی را با هم داشتیم.بعدها فهمیدم سیالات میخواند.یکبار که توی کلاس تنها نشسته بودم با همان لبخند کمرنگ همیشگی که انگار از خودش خیلی مطمئن است کنارم نشست و دستی روی ته ریشش کشید.
**هوم ورک داشتیم.نوشتی؟
*یه چیزایی نوشتم ولی فکر نمیکنم درست باشه.

*مامان شما یه چیز بهش بگین.همه دوستام دارن تنهایی میرن.آقا جون کجا میخواد پاشه بیاد؟اونم با این حالو روزش.
**نگرانته مادر جون...بذار بیاد.ذوق میکنه...همه جا پز میده پسرم پلی تکنیک قبول شده...اونم مهندسی.

**چند بار با مریم خونه رفتی؟
*به خدا اصلا رابطه ما اینجوری نبود.من خودم...
نگذاشت حرفم تمام بشود و عکسی را نشانم داد.یکه خوردم.باورم نمیشد.
*به قران مونتاژه.من اصلا اهل این حرفها نبودم.
گمانم کمی هم گریه کردم.به یاد مریم افتاده بودم.با خودم فکر میکردم الان چه کار میکند؟
با لگد زد توی صورتم.طوری که صندلی خم شد و افتادم روی زمین.
پایش را روی صورتم گذاشت و فشار داد.به نظرم ته کفشش قرمز میامد.

رئیس دفتر را دکتر صدا میکردیم.طلوعی مرا به او معرفی کرد.هفته ای یک بار جلسه داشتیم.خبرهای روز کشور را بررسی میکردیم،بحث سیاسی میکردیم،روی نشریه کار میکردیم و خلاصه حسابی سرمان شلوغ بود.من هم که فکر میکردم در راه آزادی میجنگم با شور و حرارت خاصی مطالعه میکردم و در هر موردی نظری برای گفتن داشتم.همین شور و حرارت بود که باعث شد در مدت کوتاهی  جزء اعضای اصلی بشوم.


**شما خیلی خوب مینویسید...یعنی میدونین تحلیلهاتون خیلی پخته هستن...دکتر میگه جسارت و پختگی نوشته هاتون شبیه مهندس افشاریه...
*لطف دارین...میدونین من خیلی به اینجور فعالیتا علاقه دارم.به همین خاطر خیلی هم مطالعه دارم.راستی شما توی جلسه دوشنبه شرکت میکنین؟
دختر کشیده و خوش لباسی بود.به نظرم خیلی اکتیو میامد.بعدها فهمیدم اسمش مریم است.

آنقدر  با لگد توی شکمم زد که خون بالا آوردم.
**میخوای مریم رو هم بگیریم؟اگه باباتو بگیریم با اون وضعیت قلبش چند روز میتونه اینجا دووم بیاره؟میدونی دادگاه قراره خکم اعدام صادر کنه؟
بگیر اینو امضا کن تا همه چیز درست شه...

*تو توی تحصن فردا نیا...میترسم تو هم بیای
**پس چرا خودت میری؟منم میام...
*خر نشو دختر میخوایی همش دست و دلم بلرزه؟بذار اگه یه کاری میکنم لااقل خیالم از بابت تو راحت باشه..
بغض کرد.

دیگر نشسته بود روی سینه ام.موهایم را میکشید و رو به چشمهای نیمه بازم فریاد میکشید.تصویرش را دو تا میدیدم.صدایش انگار که از داخل دالان درازی بیاید میپیچید.همه چیز داشت کش میامد که توی گوشم پیچید: آقا جونت...گرفتنش..
بریده بودم...ناه نداشتم.توی این هفته سه بار مرا تا پای چوبه دار برده بودند.حتی وصیت هم کرده بودم که باز دوباره برم میگرداندند.خودم هم داشت باورم میشد راهی که من آمده بودم محاربه با خدا و پیغمبر بود.چشمهایم داشت می افتاد.دو روز بود که نگذاشته بودند بخوابم.مغزم از خستگی قفل کرده بود.
دهنم مزه خون میداد.خوب نمیتوانستم نفس بکشم که انگار صدایی گفت:
**من امروز از تو امضا نگیرم مرد نیستم.
صداها انگار از جایی دور بیایند و تصاویر دور و نزدیک میشدند.اول این جمله را شنیدم و بعد دیدم لبهای آن مرد تنومند با آهنگ کش داری تکان میخورند.
دیگر پلکهایم داشتند روی هم میافتادند که ضجه ضعیفی که نمیدانم از کدام طرف میامد و به سختی میشنیدمش گفت:
*کجارو باید امضا کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/18ساعت 1:27 توسط امین.پ |

نیستی

برای اویی که امشب به سادگی اش خندیدم،اما در دل گریستم:


نه،تو پدر سوخته نیستی،نمیتوانی باشی...
تو که با یک لبخند عاشق میشوی و با یک دروغ اشک میریزی.
یائسگی ات هم بوی حماقت خواهد داد.
توله هایی که در دامنت پرورش میدهی،مثل خودت میشوند:
                          زشت،افسرده و صد البته احمق.
..........................................................................................................................................
پ.ن:پرشین بلاگ در دست تعمیر(تعطیل؟)قرار داره و اغلب لینکهای وبلاگ من هم از پرشین بلاگیها هستند...چه باید کرد؟

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 1:10 توسط امین.پ |

تا هفت

به بهانه سنگسار جعفر کیانی:

اولی را که خوردی خیلی درد داشت اما نه به اندازه آنموقعی که رضا اولین تو گوشی را زد.
*من دیگه نمیتونم واست کاری بکنم...حکم قطعیه.دادگاه تجدید نظر هم همین رو تایید کرده.فقط میتونی به سازمانهای حقوق بشر امید داشته باشی.
برگشتی و از پنجره به درخت نارنج توی حیاط چشم دوختی.
*خانم خوشگله آتیش داری 
نمیدانستی چه بگویی.حتی حیدر هم که چهارچشمی داشت میپاییدت هیچ وقت نفهمید لبخند آنروزت بیشتر به زهر خند میماند.
خندیدی و بعد به هم نزدیکتر شدید و زیر اولین درخت نارنج توی پارک نشستید.لرزش صدایت را حیدر فهمیده بود و سعی میکرد با شوخیهای بیمزه اش بخندانت.

دومی را که خوردی یاد دومین بچه ات افتادی.سوسن.هنوز باید دنبال شیر خشک همه طول بازار را برایش گز میکردی که مادرت در را باز کرد و با عجله هل خوردی توی خانه.دست سیمین توی دستت بود و سوسن را خفت سینه ات چپانده بودی.
حتی آنموقع هم میدانستی اینجا مامن تو نیست.پدر اولین قطره اشک را که توی چشمانت دید فهمید که مثل همیشه غروب نشده رضا میاید دنبالت و تو دست بچه هایت را میگیری و میروی.
همانموقع بود که مادر تورا پای درخت نارنج قدیمی خانه که سالها از تو خاطره داشت کشاند و گفت:
*گیرم که نرفتی.آخرش چی میخوای طلاق بگیری؟با دوتا بچه؟کی خرجشونو میده؟تو میتونی بزرگشون کنی؟
و غروب همانروز پیشبینی پدر درست از آب در آمد.

سومی را زدند و صدای وکیلت در سومین روز پاییز در گوشت پیچید که میگفت دیگر نمیتواند برایت کاری بکند.که باید منتظر کمک نهادهای حقوق بشری بمانی.

چهارمی را که خوردی چهارمین قرارت را با حیدر گذاشته بودی.خودت هم مطمئن نبودی.اما یک حس وادارت میکرد که رضا را بچزانی و حیدر که حریصانه یه لرزش سینه هایت خیره مانده بود ندید که وقتی شانه هایت را عریان میکرد چطور به در اتاق خیره مانده بودی.
آنروز وقتی وکیلت این حرفها را میزد باز هم امید داشتی چیزی عوض شود.تمام مدتی که تنهایی زندان را میچشیدی به فکر رهایی بودی.ولی وقتی حکم نهایی را ابلاغ کردند و فردای همانروز کشان کشان میبردنت دیگر باورت شده بود که همه چیز تمام شده.
* من دوسش دارم بابا.
**چش سفید نشو دختر.علی هنوز سربازه.کو تا بتونه یه زندگی تشکیل بده.رضا پسر عمه ته.هرچی باشه از خون خودمونه.
پنجمی را که پرتاب کردند پنج بار توی ذهنت پیچید:"من دوسش دارم بابا".
علی رفت دنبال زندگی اش.تو ماندی و رضا.اولین تو گوشی را که توی ماه عسلتان به تو زد دردناکتر از هر شش سنگی بود که امروز خوردی.
هفتمی را دیگر حس نمیکردی.چشمهایت داشت میافتاد اما دوست داشتی هفتمین سال تولد سوسن را کنارش باشی.
داشتی فکر میکردی اگر هفت جان هم داشتی الان باید تمام کرده باشی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 13:23 توسط امین.پ |

پنجره ای رو به کوچه

آمد.خودش است.میفهمم.از صدای قدمهای تند و با عجله اش که پله ها را دو تا یکی میکند.همیشه انگار کسی دنبالش کرده باشد.خانه که میرسد کلید میاندازد و در را باز میکند و با صدای بلند و پر انرژی از همان دم در داد میزند:
"آهاااااااااای منزل ما اومدیم..."
بعد هم محکم در را بهم میکوبد و دیگر هیچ.
توی این یک هفته آنقدر به صدای دویدنهایش روی پله ها گوش کرده ام و قدمهایش را شمرده ام که ندیده میتوانم بگویم بالا چند پله دارد.
گاهی هم صدای موزیکش را میشنوم که بلند کرده و یک صدای تالاپ تالاپ خاصی که نه دویدن است و نه راه رفتن.انگار صدای رقص است.میدانم که خودش است...

دستانش را توی دستهایم میگذارد و با چشمهای درشت و مشکی ای که مردمکهایش برق میزند -انگار که آنها را شسته باشی- توی چشمهایم زل میزند.ترکیب این چشمها با صورت مهتابی اش محشر است.شروع به رقصیدن میکنیم...سه قدم به چپ بر میداریم و بعد میچرخیم.باز دوباره در حالی که یک دستش توی دستم است و آن دیگری روی شانه ام و من محکم در آغوشش کشیده ام سه قدم به راست میرویم...دوباره میچرخیم...
آنقدر میرقصیم که دیگر پاهایم درد میگیرند...بعد هر دو میخندیم و دستانش را دور گردنم حلقه میکند...
یکی انگار در میزند.همیشه به اینجا که میرسم یکی در میزند.حتما باز خانم کمالی است که میخواهد بگوید:
"آقای مدرسی مهمون داری؟"
"نه خانم کمالی"
"اخه صدای گروپ گروپ شما واسه ما اعصاب نذاشته...نکنه توی آپارتمان ورزش میکنی؟"
"اوه...ببخشید...دنبال یه سوسک کرده بودم..."
و بعد یکم نصیحت که مادر جان توی در و همسایه خوبیت ندارد که من هرروز بیایم جلوی منزل تو بگویم سروصدا نکن و آخر سر هم بحث اجاره خانه را پیش میکشد و طبق معمول با وعده وعیدهای من ارام میشود...
بعد هم نرده پله ها را میگیرد و آرام آرام پایین میرود...

کلید آشپزخانه را میزنم.لامپ کمنورش روشن میشود...این چند روزه انگار دست از بد قلقی برداشته.میخواستم برق کار بیاورم...روشن نمیشد...
یک تکه ماهی شل و ول را توی تابه میاندازم.صدای جلز و ولزش در میاید...
دانشگاه آزاد میخواند یا دولتی؟
چه فرقی میکند؟
نمیخورد بیشتر از بیست و دو سه سال داشته باشد...ده سال اختلاف خوب است دیگر؟...
از پنجره جلوی اجاق کوچه را میشود دید.
بنظرم چقدر امشب کوچه تمیزتر است...انگار کفش را شسته باشند و آشغالهای همیشه پخش و پلای اپارتمان روبرویی را شهرداری برده باشد.
پراید سفید رنگی چند دقیقه ایست جلوی در آپارتمان ایستاده...پسر جوان خوشتیپ و بلند قدی به آن تکیه کرده و مرتب ساعتش را نگاه میکند...

خودش است...چه خوشتیپ شده...لباس بیرونش با لباسهای دانشگاهش چقدر فرق دارد...
از در آپارتمان بیرون میرود و با پسر قدبلند خوش و بشی میکند. بعد هم هر دو سوار پراید سفید میشوند و میروند...
پیشانی ام عرق کرده...پرده را میکشم و به دیوار تکیه میکنم...قلبم گروپ گروپ میزند...صدایش انگار همان صدای گروپ گروپی که از بالا میامد.مینشینم کف آشپزخانه...بوی سوختگی و صدای جلز و ولز حالم را بهم میزند...لامپ آشپزخانه چند بار خاموش روشن شده بعد همه جا تاریک میشود...

..........................................................................................................................................
پ.ن:
ای گل آبی احساس
تو وجود تو شکفته
بین ما چه حرفهایی
همچنان مونده نگفته
تورو با صدای بارون
تورو با لالای مهتاب
میشناسم الهی هرگز
نبینم قلبتو بیتاب
قلب تو چی شد که رنجید
دست تو ازم جدا شد
تو شلوغیای این شهر
سهم من غریبه ها شد
بین این همه غریبه
شونه هات پناه من بود
غفلت از احساس نابت
تنها اشتباه من بود

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 14:42 توسط امین.پ |

شبانه
دریغا دره سبز و گردوی پیر،
و سرود سرخوش رود
به هنگامی که ده
                           در دوجانب آب خنیاگر به خواب میشد

و خواهش گرم تن ها
گوشها را به صداهای درون هر کلبه 
                                             نامحرم میکرد

و غیرت مردی و شرم زنانه
گفتگوهای شبانه را
به نجواهای آرام بدل میکرد

و پرندگان شب
به انعکاس چهچهه خویش
جواب
        میگفتند

دریغا مهتاب و دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگلپوش سربلند را
در پرده شکی
                 میان بود  نبود
                                   نهان میکرد

دریغا باران
        که به شیطنت گویی
دره را ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزد

دریغا خلوت شبهای به بیداری گذشته،
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالیزار
چون خاطره ای فراموش
                          
                      که اندک اندک فرایاد آید
رنگهایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله باز ستاند

و دریغا بامداد
                که چنین به حسرت
دره سبز را وانهاد و
                         به شهر بازآمد،
چرا که به عصری چنین بزرگ
                                     سفر را
در سفره نان نیز هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در قلمرو نام.

 

                                        از مجموعه"آیدا:درخت و خنجرو خاطره" احمد شاملو.انتشارات مروارید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 11:45 توسط امین.پ |

شرط بندی

همه بچه های محل دور زمین خاکی کنار پمپ بنزین جمع شده بودند.قرار بود دو لات قدیمی شهر با هم کل بندازند.روی تیله بازی با هم شرط بسته بودند.عادت داشتند هرچند مدت یکبار تو روی یکدیگر دربیایند...یکبار با دعوا...یکبار با کری خواندن و ایندفعه هم با تیله بازی...
پسرک کشیده و استخوانی که کنار زمین ایستاده بود گفت:
"مو میدونم موندنی میبره...هیشکی مث موندنی نمیتونه تیله بازی کنه..."
پسر کوچکی که با زیر شلواری ورزشی کهنه و رنگ رو رفته ای کنارش ایستاده بود و مفش از دماغش آویزان شده بود جوابش را داد:"نخیرم...جواد لات میبره...پوز هرچی لره میزنه..."
جواد لات،لات قدیمی شهر و از دسته ترکها بود و موندنی غربت که کم سنتر از او بود از دسته لرهای شهر.
هر دو آدمهای شر و خطرناکی بودند،موقع بد مستی سر گذر را میبستند و پول میقاپیدند اما جواد لات گاهی لوتی مسلک بود.هوای ترکها را داشت و به نوعی غیرتش نمیگذاشت به ترکها زور بگوید...پاری وقتها هم اگر فرش میگرفت و به همزبانهایش کمک هم میکرد.همین چند مدت پیش بود  صمد شر راه را بر روی نرگس دختر میرزا حمزهء نانوا بسته بود که جواد سر رسید و حق صمد را کف دستش گذاشت چون نرگس ترک بود صمد لر.

-دور آخره...بعضیا وختی باختن لچک سر کنن...

جواد این را گفت و دستمالش را دور دستش پیچید.

-دوزار شیتیل مارو بده لچک پیشکش.

موندنی غربت تیله را در دست راستش گرفت و روی دوپایش نشست.سرش را ماشین کرده بود و ته ریش تنکی داشت...چشمهایش سبز بدرنگی بودند.هیکلش درشت و چهارشانه بود...پیرهن سفید کثیفی تن داشت که سه دگمه بالای آن باز بود و عرق گیر آبی چرک مرده ای زیرش دهن کجی میکرد.پاشنه کفش ربل سه خطش را خوابانده بود و ته جوراب پای راستش به اندازه یک دوزاری پاره بود.
تیله را بین انگشت شصت و میانی دست راست گذاشت و با دست چپش راست را گرفت.
انگشت کوچک دست چپش را روی زمین کشید و آماده پرتاب شد.کمی پا عوض کرد و بعد یک چشمش را بست و با چشم دیگر نشانه رفت.تیله که پرتاب شد نزدیک کال فرود آمد و همانجا تپید.چند نفری از دور زمین هورا کشیدند.موندنی به طرف تیله دوید و از لبه کال وجب گرفت:

-یک...دو...دو وجب و نصفی

اینبار نوبت جواد لات بود.نگاهی غضبناک به موندنی انداخت و به سمت تیله اش رفت.با دستمال قرمز رنگش عرق پیشانی اش را پاک کرد و بعد آن را توی جیب شلوارش چپاند.چثه جواد از موندنی کوچکتر بود.پیراهن سیاه آستین کوتاهی به تن داشت و دگمه یقه اش را باز گذاشته بود.شلوار پارچه ای گشادی به پا کرده  و گیوه سفید رنگی پوشیده بود.سیبیل پرپشت و سیاهش را کمی تاباند و دستی به موهای فرفری اش کشید.
روی دوپاش نشست و تیله را میان انگشت اشاره و شصت دست راستش گرفت.نگاهش را به کال دوخت ...دست راست را روی زانویش گذاشت و با دقت نشانه گرفت.
تیله را نزدیک کال انداخت.جلدی به سمت کال دوید و شروع به وجب گرفتن کرد.

همان پسرک استخوانی و کشیده ء کنار زمین آهسته و زیر لب گفت گفت:"مونم بزرگ شدم میخوام لات بشم..."
پسر چاق بیریختی که کنارش ایستاده بود گفت:"بوام میگه لات شدن عاقبت نداره...آخرش میکشنت...میگه آدم بایس درس بخونه..."
و بعد هر دو به زمین بازی چشم دوختند.

جواد لات داشت وجب میکرد.

-یک وجب...دوووو....

دستش را هر چه میکشید به تیله نمیرسید.چند سانتی مانده بود به تیله.
نگاهی به موندنی انداخت...پوزخندی به لب داشت...انگار که دارد مسخره اش میکند...هر چه توان داشت بکار بست و باز هم دستش را کشید...چند سانتی مانده بود به تیله...فکرش را کرد که اگر ببازد دیگر تا مدتها موندنی برایش شاخ میشود...فکر دوزاری که باید میداد نبود.به فکر حیثیتش بود.عارش میامد بگویند جواد لات باخته.

موندنی گفت:
-زور نزن.دو وجب و نصف...باید از اول بندازیم...

ولی او این را نمیخواست.دلش میخواست کار را یکسره کند...میخواست روی موندنی را کم کند...
ضامندارش را از توی جیبش در آورد و با دست چپ پرده میان انگشت شصت و اشاره دست راستش را زد...خون به اطراف شره کرد و روی تیله ریخت...حالا دستش بیشتر کشیده میشد...در مقابل چشمان ناباور موندنی نوک انگشت میانی اش به تیله سائید و داد زد:

-اینم دو وجب بد مصب...

و بعد در حالی که دستمالش را دور دستش میبست و از درد تلو تلو میخورد دوزارش را از موندنی غربت گرفت و به سمت خانه دوید...

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:این ماجرا واقعی بود.

پ.ن۲:جواب کامنتهای پست قبل و قبلتر توی همون کامنتدونی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 0:12 توسط امین.پ |

دلتنگی

نسیم ولرم شبانگاه تابستانی آرام میوزد و بخار گرم قهوه را از لبه فنجان سرامیکی آبی رنگی که روی میز کوچک لم داده میقاپد و در سیاهی شب غرق میکند.با صدای بوق یک ماشین مرد شتابان سرش را از همان نقطهء بالکن که نشسته خم میکند و همسایه واحد روبرویی را میبیند که ماشینش را داخل پارکینگ میاورد.با کسالت سنگین و کشداری سرش را برمیگرداند و به همان نقطه دوری که چشم دوخته بود خیره میشود.
آلبومها یکی یکی روی هم افتاده اند و یکی که از وسط باز شده روی بقیه قرار گرفته...
دو قرص سفید کوچک را از تلقشان بیرون میاورد و بدون آب بالا میاندازد بعد به حلقه سفید رنگی که دور انگشت دست چپش گره خورده خیره میشود. آن را میان انگشت شصت و اشاره دست راست میگیرد و میچرخاند... 
دست چپش را زیر چانه اش میگذارد با بی حوصلگی دورو برش را نگاه میکند...چند لحظه بعد همان دستش را از زیر چانه بر میدارد و زیر سرش تکیه میکند...سرش به سمت چپ یله میشود...
مدتی بعد داخل آپارتمان میرود و تلفن را بدست میگیرد...چند شماره را روی شماره گیر آن میزند و منتظر میماند،بعد از شنیدن صدای دو بوق تیز و خش دار زنی با صدای دورگه از آن طرف گوشی میگوید:
- الو
ـ سلام مادر جون،حالتون خوبه؟...بهروزم...لیلا اومد اونجا؟...نه چیز مهمی نبود میشه گوشی رو بهش بدین؟...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 16:45 توسط امین.پ |

آخرین نامه
"بانوی من،
وقتی این نامه را میخوانی احتمالا چشمان من دیگر از سعادت دیدار تو محروم خواهند بود اما حالا که واهمه دیدن تاثیر غم انگیز حرفهایم را در چشمانت ندارم بگذار دلایل این مرگ اختیاری را شرح دهم.
تو خود شاهد بودی که در این سالهای اخیر چگونه به زندگی و هر چه بوی زنده بودن میداد بیرغبت بودم.شاکی اصلی من در این قضیه نیز خود تو بودی.شاید بارها در خلوت خود از اینهمه لاقیدی گریسته ای،شاید به وجود نفر دومی در زندگی من شک برده ای،بارها افسرده و بیمارم خوانده ای...
اما بگذار بگویم که ای رفیق سالیان من تو نیز مرا نشناخته ای.
همراه صبورم،
این همه لاقیدی و بی رغبتی ریشه در دردی عظیم دارد.مدتهای زیادیست در این اندیشه ام که اگر من در این صحنه پرمخاطره و شلوغ تنازع برای بقاء نمیبودم چه میشد؟
بارها به این موضوع فکر کرده ام و متاسفم که بگویم جواب  این سوال همیشه یک کلمه تکراریست  و آن هیچ است.میدانی؟بزرگترین خیانت را پدر و مادرم با بدنیا آوردنم در حق من کرده اند.اگر شریک کردن یکنفر دیگر در این همه درد و سردرگمی خیانت نیست چه اسم دیگری میتوان روی آن گذاشت؟
متاسفانه آنقدر هم احمق نیستم که خودم را با وعده پیامبران مبنی بر دنیایی دیگر بفریبم.اگر هم باور میداشتم بازهم بهشتی که پر از زن و خوراکیست و زن ب ازها و گشنه ها را تحریک میکند مرا اغنا نمیکرد.پیامبران تئوریسینهای نابغهء حکومتگرانند.
بارها از زبان من و از قول مارکس شنیده ای که "دین افیون توده هاست".همیشه در خاطر داشته باش که اگر میخواهی بر قومی حکومت کنی آنها را به نداشته هاشان ترغیب کن.درست به همین دلیل است که دعوت به دنیایی مملو از زن و خوراکی شالوده تمام دینها را تشکیل میدهد.و میبینی که در بدو ورود هر دینی برده ها و گرسنه ها اولین پیروان آنند.و من هیچگاه نه گرسنه بوده ام و نه زن ب اره و متاسفانه نه حتی ساده لوح.
بانو،
مرگ من از نوع مرگ همینگوی نیست.با تمام احترامی که برایش قائلم ولی او یک دائم الخمر زن ب از بود و درست وقتی همین دو ضعفش وی را از اوج به حضیض کشانید تاب زندگی در وی نگذاشت.
اما زندگی من اوجی نداشته که بخواهد به حضیض برسد.من یک متوسط بدبخت بودم.
شاید مرگم از آن دست مرگهایی باشد که هدایت داشت.مرگی در اثر پوچی و به بنبست خوردن ذهن.یک پوچی فلسفی...
میدانی؟انسانها دو دسته اند:انسانهای معمولی و نرمال که برای لذت بردن آفریده شده اند که معمولا یا اصولا چیزی نمیفهمند یا کم میفهمند و انسانهایی که بیش از آنچیزی که باید میفهمند و اینان غضب شدگان خداوندند، آفریده شده اند تا ببینند و زجر بکشند.و متاسفانه من از دسته دوم بودم...
شاید الان بهتر بتوانی دلیل آنهمه مقاومت را در مقابل اصرار تو مبنی بر بچه دار شدنمان بفهمی.منی که همسر مناسبی برای تو نبوده ام چگونه میتوانم پدر خوبی باشم؟منی که جز نوشتن و مشروب خوردن و سیگار کشیدن کار دیگری نمیدانم آیا میتوانم کسی را برای ورود به این دنیای پرخطر تربیت کنم؟
زیبای من،
مدتهاست که دیگر هیچ رنگی انگیزه دیدن و هیچ بویی انگیزه بوییدن در من ایجاد نمیکند.
تنها افسوسی که خواهم داشت از دست دادن چون توئی خواهد بود.
که تا همینجا نیز با نیروی عشق تو زنده مانده ام.
تنها میتوانم امیدوار باشم که مرا بخاطر اینکه تورا آلوده زندگی غمبار خودم کردم ببخشی.تو با من خوشبخت نبوده ای هرچند که یک دنیا عشق میانمان باشد...
شایددنیای من برایت قابل درک نباشد اما همین را بدان که در من استعداد و فداکاری همسر شدن نبود.
احتمالا با خوردن این قرصها دستها و پاهایم کرخت خواهند شد و سنگینی و خواب آلودگی بر من مستولی میشود...رنگم کبود شده و راه نفسم بند میآید...چیزی از جنس درد در شکمم خواهد یچید و توان حرکت از من سلب خواهد شد...پلکهایم سنگین شده و نفسهایم به شماره میفتد...اما بدان در آخرین لحظات هم تصویر تو در مقابل چشمهای نیمه بازم خواهد بود... 
عزیزم،
بعد از من تو سالهای سال فرصت خواهی داشت تا زندگی را با تمام سلولهای بدنت حس کنی.سالها فرصت خواهی داشت که از زیبایی و جوانی خویش لذت ببری...
دوست دارم بعد از من بتوانی به کسی بیندیشی که در تو حس زیبای دوست داشتن را جاری کند و از این اندیشه لطیف لبخند بر لبانت بنشیند و گونه هایت سرخ شود...
دوست دارم بعد از من باز هم صبحهای زود برخیزی و پنجره اتاقمان را رو به خورشید باز کنی و ریه هایت را از عطر جانفزای صبحگاهی پر کنی و در حالی که آن آواز قشنگ را زیر لب زمزمه میکنی و گلهای بنفشه را در گلدان مرتب میکنی،مرتب به ساعت نگاه کنی و انتظار آمدن کسی را بکشی که با دیدنش تمام غصه های دنیا را فراموش میکنی...
زیبای محبوبم،
بی من اما تو زندگی را زندگی کن..."

 

 هنگامی که این نامه را بالای سرش پیدا کردم دیگر خیلی دیر شده بود...

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:جواب کامنتهای قبلی توی کامنتدونی همون پست

پ.ن۲:لیلا و امین عزیز گویا همه پستهای شما پاک شده...از سرنوشت وبلاگتون من رو مطلع کنید...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت 18:9 توسط امین.پ |

تصمیم کبری

با آن زیرشلوار راه راه و زیرپیرهنی عرقگیر سفیدش خم شده و در طبقه پایین یخچال قدیمی دنبال چیزی میگردد.
بعد از مدتی جستجو سیب زده دار کوچکی را پیدا میکند و خرسند از یافته اش به سالن کوچک و محقر پذیرایی برمیگردد، زیر دریچه کولر چمپاته میزند،تکیه اش را به پشتی میدهد و کلچه کچل شده با نمره۲ اش را میخاراند و گازی به سیب میزند.دفتر مشقش را باز میکند و کتاب فارسی را ورق میزند تا به درس "تصمصم کبری"میرسد.


* تو که باز چاک دهنتو باز کردی

**چیه؟خفه شم اینم نگم؟

*تو اصلا گه میخوری که حرف میزنی...بتو چه؟مگه ارث باباته؟...زخمت کش خودمه دلم میخواد...

گوشهایش را میگیرد تا صدا اذیتش نکند...بلند بلند میخواند:یه روزی آقا خرگوشه...رسید به بچه موشه...
از شعرهای بچگی این یکی را خیلی دوست داشت.

**کل حقوق تو دیویستو چل تومنه.تو شکم منو این سه تا بچه رو نمیتونی سیر کنی اوخت هر روز باید بساط این زهرماری تو خونه علم باشه؟

*من همینم که هستم...مگه وختی زن من شدی نمیدونستی داری با یه کارمند عروسی میکنی؟...حالا مگه بابای خودت تیمسارالدوله بود؟...این پولیم که واسه این میدم از حقوقم نیست از همین مسافرکشی ـ که میکنم...مگه هرچی در میارم باید بریزم تو شکم تو و اون توله سگا؟..

کله کچلش باز میخارد اما نمیخواهد دستش را از روی گوشهایش بردارد...باد کولر با ورقهای دفترش بازی میکند.برای اینکه حرفهایشان را نشنود توی رویا فرو میرود و مثل همیشه رویای تکراری ـ آن خانه ویلایی و بزرگی را میبیند که نوکرها رخت چرکها را میشورند و مادرش روی صورتش از آن چیزهای سفید گذاشته و روی تخت دراز کشیده درست مثل آن خانم ـ پولدار توی فیلم.

*بی پدر مادرـ ج...ده

و بعد صدای جیغ مادر و گروپ گروپ ـ دویدن میاید.با ترس به بیرون میدود و پدر را میبیند که موهای مادر را میکشد و آزاده که خودش را روی پدر انداخته و التماس میکند...صدای احمد از گهواره اش میاید که گریه میکند...گریه اش گرفته...رنگش مثل گچ سفید شده و نمیداند باید چکار کند...دست مشت کرده اش را باز میکند و سرش را میخاراند...

کتابش زیر باد کولر چند ورق جلوتر رفته،چند صفحه برمیگردد و باز به درس "تصمیم کبری" میرسد...او هم با خودش تصمیمی گرفته...که هیچ وقت مثل پدر نشود...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 3:12 توسط امین.پ |

خیالی نیست

میتوانم بگویم موسیقی برای من یک مفر است درست مثل نوشتن و کتاب خواندن.همیشه دوست داشتم اشکهایم را پشت سر ترانه ها یا نوشته ها یا یک آواز حزن انگیز پنهان کنم یا در موسیقی شاد یک نفر از خوشحالی و خوشوقتی برویم.نمیدانم اگر این چند عنصر را در زندگیم نداشتم میتوانستم خودم را تحمل کنم یا نه.
اصرار بر خواندن به هیچ وجه مصداق داشتن آواز خوش نیست اما نشانه یک تشنگی و علاقه عمیق است،یک نیاز.
آهنگ"خیالی نیست" را دوست دارم هم بخاطر اجرای متفاوتش و هم برای شعر ساده و روانش.
این آهنگ را با یک هدفون معمولی بر روی کامپیوتر خانگی خواندم تا یادگاری باشد از روزهای سیاه مشق و عطش و عطش و عطش.مسلما اشکال زیاد دارد و کیفیت ان هم خیلی پایین است اما دوست داشتم در وبلاگ فیلتر شده ام یادگار بماند.شاید صدایم در این آهنگ زیادی مصداق کپی برابر اصل شده باشد اما تمام سعیم را کرده ام درست و علمی بخوانم.
صدا را میتوانید اینجا بشنوید.

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:حاج واشنگتن عزیز بسیار بسیار ممنون بخاطر همکاریت و فضایی که در اختیار این آهنگ گذاشتی.

پ.ن۲:نظرات پست قبل و قبلتر در همون کامنتدونی

 پ.ن۳:بعضی از وبلاگها هستند که برای من فیلتر شده اند.از کسانی که به علت فیلترینگ نمیتونم براشون کامنت بذارم عذر میخوام.

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 22:10 توسط امین.پ |

امشب

زیر نور آباژور کنار میز نهارخوری نشسته و دارد مینویسد.یک دسته موی شلال و سیاه از سرش آویزان شده و بقیه را بالای سرش گوجه کرده است.همیشه عادت دارد همه انگشتانش را دور خودکار حلقه کند و با فشار خاصی در حالی که سرش روی کاغذ خم شده بنویسد.آدم را یاد بچه های دبستانی میاندازد که دارند مشق شب مینویسند.بارها گفته ام این طرز گرفتن خودکار مناسب او نیست باید آن را بین انگشت دو و سه بگیرد میگوید چه فرقی میکند مهم چیزیست که مینویسی.توی کاناپه فرو رفتم و تماشایش میکنم.چقدر توی نور ضعیف آباژور دست نیافتنی و معصوم جلوه میکند.خانه تاریک و دلگیر است و جز نور آباژور و تلویزیون روشنی که صدا ندارد و خانه را تاریک و روشن میکند نور دیگری نیست.

*چقدر گفتم اینقدر این خونه رو تاریک نکن...مث شام غریبون میمونه

**باز که بداخلاق شدی...عوضش فضا حسیه و کمک میکنه بهتر بنویسم.اصلا تو چرا تا این موقع شب بیداری؟برو بخواب فردا باز باید صبح زود بیدار بشی..

توی چشمهایش نوعی برق خاص است.نگاهش و رفتارهایش آدم را توی تردید میگذارد که میداند یا نه.آن شب که داستان دوست پیمان را سر شام برایم تعریف کرد دلم هری ریخت که فهمیده اما آنچنان بیخیال و عادی ماجرا را میگفت که انگار هیچ چیز نمیداند.اه...لعنت به من،لعنت به تو که اینقدر توداری...کنار قفسه کتابها که میروم بی اختیار کتاب "ترانه های کریس دبرگ"را بر میدارم.بازش که میکنم ترانه"tonight"میاید.

tonight i'll give you evry bit of my heart

give you evrytingh that i've got

i don't want to lose you

...

i want to work it out

i want to get it right

...

زیر دوش میایستم و آب داغ شره میکند روی بدنم.خوبی دوش آنست که اشکهایت زیر آن گم میشود و میتوانی خودت را گول بزنی که آب نزدیک چشمهایت که میرسد داغتر میشود و میسوزاند.مثل کسی میمانم که از برج ایفل به یک بند پوسیده آویزان است.نه میتواند خودش را بالا بکشد و نه میافتد.اما احتمال افتادنش خیلی بیشتر است.

**خرابه دیگه...یک هفته است دارم بهت میگم یه فکری بحالش کن.بسکه موهامونو خشک نکردیم سرما خوردیم.حالا خودت رو محکم بپوشون نچایی.برات قهوه داغ ریختم بیا بخور گرم شی.

من قهوه تلخ میخورم اما مال او همیشه با شکر است،سه قاشق.

*فردا میبرمش تعمیر.تو هنوز داری مینویسی؟این چه رمانیه که تمومی نداره؟

**چیه حسودیت میشه برای اون هم وقت میذارم؟...بذار چاپ بشه.اگه بهت امضا دادم.

و میخندد.رج دندانهای منظم و سفیدش بیرون میافتد.

عادت دارد شبها تا دیر موقع قهوه میخورد و مینویسد.با آن دستهای ظریف و همیشه جوهری.

**راستی فیلم گرفتم.مژگان میگه توی جشنواره پارسال خیلی سروصدا کرده بود.تو که اهلش نیستی اگرنه همه فیلمهای جشنواره رو میرفتیم.

*حالا در مورد چیه؟

**"در مورد یه مرده که به زنش خیانت میکنه و دخترش میفهمه...

لعنتی.لعنتی...دارد باهام بازی میکند؟...پهلوهایم تیر میکشد و چیزی توی مغزم ذق ذق میکند.گوشه پذیرایی میروم و کنار پنجره مینشینم طوری که مرا نبیند.پنجره را نیملا باز میگذارم و سیگاری آتش میزنم.تلویزیون بیصدا روبرویم نشسته و بمن زل زده و تصاویر بیمفهومی نشان میدهد.نورش روی صورتم مدام سیاه و سفید میشود.میاید و روبرویم میایستد با آن چشمهای معصومش نگاهم میکند.

**سیگار میکشی؟

*گاهی وقتا...زیادم بد نیست...شایدم نه...

سیگار را خاموش میکنم.

**من میرم بخوابم.تو هم بیا.دیر وقته.شب بخیر

این شب بخیر را آنقدر مظلوم میگوید که میخواهم زار بزنم.میرود و من توی تنهایی و سکوت خودم میمانم.نور دلگیر آباژور روی میز و کاغذ و قلمش میپاشد.قهوه تلخ من کنار فنجان او و قوطی خالی شکر مانده.تلویزیون صدا ندارد و نورش صورتم را روشن و تاریک میکند.سرم را به صندلی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم.باد پرده را روی صورتم میزند.بوی نم میدهد...بوی باران...

...........................................................................................................................................

پ.ن:

همین امشب بیا حرفمو باور کن

همین امشب بیا بغضمو پرپر کن

خط قرمزو بکش رو دل تردید

اسممو قلم نزن از تن خورشید

بگذر از خطای من،حالا ،همین امشب

توی آخرین فرصت،شب،همین امشب

بذار تا یه بار دیگه شونه هات پناه من شه

مهر پاک دل ساده ت ضامن گناه من شه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 15:45 توسط امین.پ |

دوگرگ

شبی از شبهای زمستان دو گرگ،گرسنه و سرمازده از سراشیبی کوه یله شدند.کولاک زمستانی بر سر و رویشان سیلی میزد و از فرط گرسنگی پوزه در برف میمالیدند و برف میخائیدند.در زمستان زندگی بر درندگان سخت میگیرد.این دو گرگ همبازی کودکیهای هم بودند.از بچگی با هم بزرگ شده بودند.یاد بهار کودکی در دلشان غوغا میکرد.وقتی از سراشیبی کوههای سرسبز میغلتیدند و فارغ از سختی های زندگی یکدیگر را دنبال میکردند و بر سر و کول هم میپریدند و دست آخر مادر با گوشت گرم آهو و خرگوش از آنها پذیرایی میکرد.آب پاک و زلال چشمه ساران را مینوشیدند و در سبزترین مرتع ها به بازی مشغول میشدند.حتی بعد ها که بزرگتر شدند نیز در سختی ها و خوشیها،زمستان و تابستان با هم بودند.با هم به شکار میرفتند و زندگی غنائمش را با هردو به مساوات تقسیم میکرد.اما این زمستان لعنتی،امان از همه بریده بود.هیچ وقت قحطی و گرسنگی و سرما اینچنین بر حیوانات بیداد نکرده بود.پستی ها و بلندی های زمین زیر حجم سنگین برف پوشیده شده بود و تا چشم کار میکرد اثری از جنبنده ای نبود.در این حین یکی از گرگها چشمش سیاهی رفت و خستگی و گرسنگی چند روزه بر او فشار آورد و ضعف برش چیره شد و در میان برفها فروغلتید.با چشمانی نیمه باز که از فرط ضعف دودو میزد به دوست و همراه چند ساله اش نگاه میانداخت که بالای سرش ایستاده بود.چند لحظه بعد کولاک زمستانی در دشت همچنان یکه و تنها میتازید و در گوشه ای خون قرمز رنگ فرش سفید زمین را نقش داده بود و گرگی گلوی گرگ دیگری را میدرید.

                                                  برداشتی آزاد از داستان "همراه"نوشته صادق چوبک

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 13:46 توسط امین.پ |

در میان صندلی های خالی کافه
میان تشویقها و درودها

میان سلامهای بی مقدمه،دعوتهای ناگهانی

میان ترانه و آهنگ و سرودها

آنکه بر پیشخوان کافه تنها نشسته و میگرید منم

آقا،خانم میشناسید مرا؟

منم،

همو که شاخه های خشک غم پیچیده بر تنم

مترسک خندانتان درونش از کاه است

و بر روانش رد پای غمی جانکاه است

آسمان تیره است و میگرید

بر سرگذشتی که پر از ناله و فغان و آه است

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:در مورد پست قبلی توضیح اینکه محبوب ترین و تاثیر گذارترین شخصیتها در زندگانی من پیامبر و علی هستند و این نوشته نه اعتراض و توهین به دین و شخصیتهایی است که پیش از همه برای خود من با ارزشند که نقدی بر نحوه ورود اسلام به ایران و نمایندن پیشینهء ایرانی خودماست که گویا این روزها دین داری عرب پرستی و به تاراج گذاشتن گذشته ها و اصالتها تعبیر میشود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/07ساعت 15:17 توسط امین.پ |

نذر

پیش نوشت :متن این داستان تغییر کرده است.به دوستانی که آن را مطالعه کرده اند پیشنهاد میشود یک بار دیگر داستان را مرور کنند.

یه ابر بزرگ و یه تیکه و سیاه چسبیده خفت آسمون.حتی ساعت چهار بعد از ظهر هوا تاریک و خفه است. نمناکی چسبناکی توی فضاست .مادر بزرگ با چارقد سفیدش گوشه اتاق کنار جانماز نشسته و با صدای آروم و پچ پچی داره میخونه:"...وجلت و عظمت مصیبتک فی السموات علی جمیع اهل السموات فلعن الله امه اسست اساس..."روی تخت دراز کشیدم و پاهام رو توی سینه جمع کردم و توی خودم گم شدم.با سولماز باید چیکار کنم؟ این روزها همه فکر و ذکرم شده این بچه.صبحها که میخوام برم سر کار میتونم بذارمش مهد اما بعد الظهرها نمیتونم بیارمش چون تا ساعت ۲ شرکت هستم.الان دو هفته ای میشه که نرفتم شرکت اگه دیگه غیبت کنم عذرم رو میخوان بازم خدا پدر مادر سلوکی رو بیامرزه که این دوهفته رو برام درست و راست کرد.

 پهلو به پهلو میشم،توی روشنایی ضعیف بخاری مادر بزرگ رو میبینم که با یه دستش کتاب دعا رو گرفته و دست دیگش رو به آسمونه و با صدای آروم و پچ پچی داره میخونه:"...السلام علیک و علی الرواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلاما...".کاش میشد همیشه اینجا میموند،کاش اینقدر به پری و بچه هاش وابسته نبود که تحمل چند روز دوریشون رو نداشته باشه.بار و بندیلش رو بسته که باز فردا باید بره.بعد الضهرها به راننده شرکت میگم سولماز روببره خونه.اگه مادر بزرگ بود دیگه نگرانی نداشتم. تازه غذا رو چیکار کنم؟غذای چند روزمون رو پخته گذاشته تو فریزر اما آخرش چی؟باید آشپزی هم یاد بگیرم.

چشمام رو باز میکنم،مادربزرگ هنوز داره دعا میخونه:"...الذین بذلو مهجهم دون الحسین علیه السلام..."واای مادربزرگ من چقدر تورو دوست دارم.تو چقدر خوبی،از مادرم بهم نزدیکتری.بیشتر از همه نگرانمی.دارم بوی چادرت رو میشنفم،مثل همیشه بوی گلابی که دو سه روز پیش زده باشی رو میده.چقدر تو آرومی. حضورت همیشه آرامش خاصی بهم میده .بعد از سیمین تو تنها کسی هستی که حضورت آرومم میکنه.آی سیمین،سیمین کجائی که ببینی دارم چی میکشم؟کاش اون روز صبح پام میشکست نمیرسوندمت فرودگاه،کاش با کار کردنت توی اون موسسه مخالفت میکردم.تو که گفتی ماموریتت یه روزه است چی شده که دو هفته است هر چی چشم به در دوختم نمیای؟تو که جونت به جونم بسته بود چی شده که حالا هر چی صدات میکنم صدامو نمیشنوی؟نمیدونی وقتی خبر سقوط هواپیما رو شنیدم چه جوری خودمو رسوندم پزشکی قانونی.توی راه چقدر خدا خدا کردم اشتباه کرده باشن،یه پرواز دیگه بوده باشه همش امیدوار بودم قضیه یه جوری ختم بخیر بشه.نذر کردم اگه زنده مونده باشی هر محرم لباس سیاه بپوشم بیام توی حسینیه محل زنجیر بزنم چقدر دست به دامن امام حسین شدم،قسمش دادم به همون علی اصغرش که تورو از من نگیره...جلوی سرد خونه شلوغ بود.زنها داشتن جیغ میکشیدن و خودشونو میزدن مردها دستشون رو روی سرشون گذاشته بودن و وای وای میکردن.من اما امیدوار بودم.مطمئن بودم خدا صدامو شنیده.باورم نمیشد به این سادگی ها از دستت بدم....مرد خپل کچلی که لباس سفید پوشیده بود گفت مشخصه خاصی داشت؟همه چیز از ذهنم پریده بود.مشخصه؟چی میتونستم بگم؟گیج شده بودم یه دفعه یادم به گردنبندی افتاد که واسه سالگرد ازدواجمون بهت داده بودم.یادته چقدر ذوق کرده بودی؟با اون نگین سبزی که روش بود؟میگفتی واست شانس میاره...ملحفه سفید رو از روت کنار زدن یادته چقدر رنگ سفید رو دوست داشتی؟همیشه سفید بهت میومد.نتونستم بشناسمت،حالم بد شد،دنیا دور سرم چرخید،فقط یه لحظه نگین سبز یه گردنبند توی یه توده سیاه بهم چشمک زد،دیگه هیچی نفهمیدم....چشمامو که باز کردم نور لامپ بالای سرم چشمامو زد.چند لحظه طول کشید تا فهمیدم چی شده و کجام.پرستاری که داشت توی سرمم آمپول تزریق میکرد گفت:خدا صبرتون بده شوهر عمه منم توی اون هواپیما بود بیچاره هنوز بچه صغیر داشت،یادم به سولماز افتاد چطوری بهش بگم؟....تا چند روز توی شوک بودم.مادرم رو پریروز به اصرار خودم فرستادم رفت نمیرفت میگفت یه کاری میدی دست خودت مجبور شدم کلی دروغ بهم ببافم تا باور کنه حالم خوبه.سوار اتوبوس هم که شده بود باز دست از سفارش بر نمیداشت:شبها آرامبخش بخور،با دوستات مرتب برو بیرون،دلمه که دوست داری برات پختم گذاشتم توی فریزر فردا ظهر گرمش کن بخورید...

دمر روی تخت دراز میکشم و به مادربزرگ زل میزنم.سجده کرده:"سبحان الله،سبحان الله..."از بیرون صدای دسته میاد که داره خودش رو برای مراسم امشب آماده میکنه.باز محرم با همه دلگیریش اومد.راسته که میگن اگه واسه امام حسین عزاداری کنی خدا حاجتت رو بهت میده؟به موبایلم نگاه میکنم تا ببینم ساعت چنده.اوه چقدر دیر شده نیم ساعت پیش باید میرفتم دنبال سولماز هر چند الان با بچه های آقای سلوکی اینقدر مشغوله که زمان رو فراموش کرده.بعدش هم باید مادر بزرگ رو ببرم روضه.حسینیه همین پایین کوچه است اما با این پا دردش همین چند قدم راه رو هم نمیتونه بره باید با ماشین ببرمش.چشمام رو میمالم و به صورتم دست میکشم،زبری ریشم صورتم رو اذیت میکنه.چند وقته اصلاح نکردم؟این روزها وقت سر خاروندن هم ندارم.یادم باشه فردا قبل از رفتن به شرکت به سر و وضعم برسم.نمیخوام ریخت و پاش به نظر بیام.باز صدای نوحه از بیرون میاد.راسته که میگن هر کی واسه امام حسین عزاداری کنه خدا حاجتش رو میده؟

...........................................................................................................................................

پ.ن۱:اگه بخواین با کسی ازدواج کنید و بدونید اون قبلا سکس داشته چیکار میکنید؟توی تصمیمتون تجدید نظر میکنید؟براتون اهمیتی نداره؟البته این مساله بیشتر برای آقایون حساسیت برانگیزه تا خانمها.نظر من اینه که دیگه امروزه نمیشه دختری رو پیدا کرد که به سن بیست و چند سالگی رسیده باشه اما طعم هم آغوشی رو نچشیده باشه.همون طور که ما آقایون سعی میکنیم توی دوران تجرد از کون خر هم نگذریم خیلی خود خواهیه که انتظار داشته باشیم طرف مقابل به صرف اینکه دختره همه غرایزش رو سرکوب کنه و منتظر شوهر بشینه.البته ناگفته پیداست که مقصودم دخترهای بدنام نیستیند اما مگه نمیشه دختری هم خوب و خوانواده دار  و با آبرو باشه هم توی دوران تجردش کام جویی هم کرده باشه؟فکر میکنم موقع اون رسیده که آقایون جامعه ما تجدید نظری توی تفکراتشون بکنند.پیشاپیش اعلام میکنم که بنده اصالتم خوزستانی تشریف داره و هر شایعه دیگه ای رو تکذیب میکنم.در ضمن هر چی بمن گفتی خودتی.

پ.ن۲:در مورد پست قبل باید یه توضیحی بدم و اون اینکه:درسته من و شما داریم کاری رو انجام میدیم که فکر میکنیم درسته اما نمیتونیم انکار کنیم که ارزشگذاریهای جامعه با ازرشگذاری های ما در تعارضه.جامعه فقط شامل من و شما نمیشه بلکه پدرها و مادرهامون و همه اونهایی که توی شهرستانهای دور افتاده هم زندگی میکنند رو در بر میگیره.شاید برای تو نوعی این مسائل جا افتاده باشه اما برای غالب آدمهای متعلق به نسل قبل و قبلتر هنوز این مسائل تابو هست.حتی برای خیلی از جوانهایی که توی شهرهای کوچیکتر یا روستاها زندگی میکنند یا حتی توی کلان شهر ها هستند اما فاز فکریشون با تو خیلی فرق میکنه.و اگه مسئله ای برای افراد یه جامعه نهادینه نشه هر حکومت دیگه ای هم بیاد باز اوضاع همینه.

پ.ن۳:جواب همه دوستانی که لطف کردن و بذای پست قبل کامنت گذاشتن توی همون کامنتدونی داده شده و نیز برای همه پست ها به همین روال به محبت دوستان پاسخ میدم.

پ.ن۴:

ای تو از تبار رفتن،ای پر از وسوسه کوچ

همه ذرات وجودم پرن از عشقی پر از پوچ

اگه از حادثه لبریزم و در اوج نیازم

توی محراب نگاهت خم ابروی نمازم

منو با خودت ببر به شهر خواستن

ای صمیمی ای تنت قبله خواهش

نذار اینجا بی کس و تنها بمیرم

ای دو چشمای تو لایق نیایش

بوی عطر گل گندم ای تنت شهوت هجرت

اگه مثل یه درختم زرد و خشک و بی ثمر

فکر پنجه های ریشم تو تن خاکو نکن

یا بمون وعاشقم شو یا منو با خودت ببر

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت 15:32 توسط امین.پ |

Listen to me

Listen to me

I'm telling a story;

A story about me, about you;

From here to any place that you want;

From your hands to the top of the night;

From your eyes to the farthest seas;

If the weather's cold, if the night's too horrible, if no star came out... don’t worry, my story makes you warm.

In my story you can't see any poor boy;

In my story poverty and death have been forgotten;

In my story peace and safety are abundant;

In my story you and I are free;

You can hear my story every night;

Any time that you think about me, I'm with you;

In the clouds, in the raining, in the bank of the river, in shining, in...

My story is about a village;

In my village people love each other;

They aren't rich, but they are successful;

When you see them, they smile to you;

When you have a problem, all of them try to solve it;

When you want help, they help you;

In the village you have freedom and independence;

You can reach your desires;

In the village each person is valuable, there isn't any racist;

In the village the factories produce love and success;

There isn't any shortage;

But my story is only in my mind, in my stream;

But I love it;

It isn't real, but it is better than real;

So every night, when there isn't any star in the dark, while owls start singing, I hope...

I hope to be a bird and emigrate from here to the unreal world and find my own village, and fly on top of a tree, the tallest and oldest tree, and sing...

Sing about you and all of my desires;

And when you are walking in your garden to irrigate the flowers, you would listen my song but you wouldn't remember that one day your lover sung that for you.

    

 

                   And that day I'm just an imagination.

...........................................................................................................................................

                                                                                                                               

پ.ن:این متن رو برادرم نوشته.فکر میکنم ترجمه اش مشخص باشه اما واسه دوستان زیر دیپلم برگردان فارسیش رو اینجا مینویسم:

 

به من گوش فرا بده:

 

من یک قصه برای تو میخوانم.داستانی راجع به من،راجع به تو.از اینجا تا هرجایی که آرزو کنی.از دستان تو تا اوج شب،از چشمان تو تا دوردست_ دریاها.

اگر هوا سرد است،اگر شب ترسناک است، اگر هیچ ستاره ای سر نمیزند.نگران نباش داستان من تو را گرم میکند.

در داستان من هیچ فقیری نمیبینی.در داستان من فقر و مرگ افسانه هایی فراموش شده اند.در داستان من آرامش و امنیت هست.در داستان من،تو و من آزادیم.

تو میتوانی داستانم را هر شب بشنوی.هر زمان که مرا بخاطر بیاوری من با توام...در ابرها،زیر بارش باران،در کرانهء رودخانه،در...

داستان من در یک دهکده است.

در دهکده من مردم یکدیگر را دوست دارند.آنها ثروتمند نیستد با این وجود موفقند.آنگاه که آنها را میبینی به تو لبخند میزنند.هرگاه مشکلی داری همه برانند تا مشکلت را حل کنند.وقتی کمک میخواهی کمکت میکنند.

در دهکده تو آزادی و استقلال داری.تو به همه رویاهایت میرسی.

در دهکده هر فردی ارزشمند است.کارخانه ها عشق و آرامش تولید میکنند.آنها هیچ کمبودی ندارند.

اما این مزرعه تنها در ذهن من است.

ولی دوستش دارم.واقعی نیست اما از واقعیت بهتر است.

هر شب وقتی هیچ ستاره ای در تاریکی نیست.هنگامی که جغد ها میخوانند.من آرزو میکنم...

آرزو میکنم پرنده ای باشم و مهاجرت کنم به آن دنیای خیالی و دهکده ام را پیدا کنم.و پرواز کنم بالای بلندترین و پیرترین درخت و آواز بخوانم...

از تو و آرزوهایم بخوانم.

و هنگامی که در باغچه ات راه میروی تا به گلهایت آب دهی تو میتوانی این آواز را بشنوی.

اما بخاطر نمی آوری که روزی عاشقت این آواز را برایت میخواند.

 

و آن روز من تنها یک خیالم.

 

پ.ن۲:

         ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
 تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
 شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد
 آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
 تو مثل کوه نوری
 نذار خورشیدمون بمیره
 تو مثل روز پکی
 مثل دریا مغروری
 نذار خاموشی جون بگیره
 ای شرقی غمگین
 بازم خورشید دراومد
 کبوتر آفتاب
 روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
 بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
 ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه
 با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
 ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه

           

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت 12:8 توسط امین.پ |

ماهی سیاه کوچولو (قسمت دوم)
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

......................................................................................................................................

پ.ن۱:شهره ترین داستان صمد بهرنگی همین داستان هست.ترجمه اون توی فرانسه بسیار مورد توجه قرار گرفت و طراح معروف فرانسوی "پلانتو" طرح هایی را برای این داستان طراحی کرده است.

پ.ن۲:

دختری را دوست میدارم

که مژگانش را

یک به یک بنشاند

و شهر را پرچینی کند

دختری را دوست میدارم

که گیسوانش را

رشته به رشته بچیند

و ریسمان داری بسازد

کیفر ستمگران را

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/19ساعت 22:28 توسط امین.پ |

ماهی سیاه کوچولو (قسمت اول)
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/16ساعت 19:47 توسط امین.پ |

ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
ببر مرا با خود به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 20:40 توسط امین.پ |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 4:58 توسط امین.پ |

نامه ای از فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

این یکی از نامه هایه که فروغ به عشق سالهای جوانیش پرویز شاپور نوشته.

متاسفانه بعد ازدواج کارشون به جدایی میکشه.ولی بازم فروغ که ابروی دخترها رو

خرید و ثابت کرد همشون پولکی نیستند.

پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم چون قهر ظهر يك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و مي خواهم بگويم كه نتيجه كاملا رضايت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و اين را عصر مي نويسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست مي اندازم ولي بين نامه ي صبح و عصر من تا اندازه اي اختلاف است زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا كه عصر است كاملا اميدوارم كه مي توانم تو را داشته باشم .
پرويزم من با مامانم راجع به تو خيلي صحبت كردم و حالا مي خواهم بگويم كه مامان با من و تو تا اندازه اي هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چيزي كه مانده همين موضوع برگزاري مجلس عقد است بگذار براي تو حساب كنم تا ببيني چه قدر بايد خرج كني و به چه قدر پول احتياج داري پرويز من لباس عروسيم را مي خواهم خودم بدوزم به اين دليل كه خياط ها اولا نمي توانند آن طور كه من ميل دارم لباسم را از آب دربياورند و ديگر اين كه پولي را كه مي خواهيم به خياط بدهيم و مسلما 100 تا 200 تومان مي شود توي صندوق پس انداز مي گذاريم و يا بع مصرف چيزهاي ضروري تر مي رسانيم پس قيمت لباس فكر نمي كنم از 100 تومان بيشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها ( البته اگر زياد باش تو بايد به من تذكر بدهي و من در اينجا ميل تو را رعايت مي كنم ) و ديگر 100 تا 150 تومان هم خرج هاي متفرقه كه اتفاقي پيش مي آيد پس روي هم مي شود حداكثر 500 تومان ه من برايت همان روز اول معين كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرويزم تو بايد اين مقدار را تهيه كني اگر هم نمي تواني بگو تا يك قدري تجديد نظر بكنم و چيزهاي تقريبا غير ضروري را كنار بگذارم تا مطابث ميل تو بشود عقيده ان را در اين باره برايم بنويس راستي مي خواهم بگويم كه پدرم امروز يا فردا حتما مي آيد من اين موضوع را صبح نمي دانستم ولي مامانم به من گفت تو نامه اي را كه مي خواهي براي او بنويسي بنويس و بده به خود من و من به موقع به پدرم مي رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پيش بكشد و هر طور شده رضايتش را جلب كند مطمئنم كه راضي است اما پروزي مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد تقريبا صورت اجازه براي عقد كردن باشد مثلا بنويسي چون من از لحاظ مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير برايم غير قابل تحمل است خواهش مي كنم اجازه دهيد زودتر اين كار خاتمه پيدا كند و اين را هم بنويس كه اگر فعلا من از لحاظ سني هنوز آماده نيستم تو حاضري اين مانع را رفع كني و بعد وقت هم بخواه ، مي خواهم يك طوري باشد كه او ديگر فرصت ايراد گرفتن نداشته باشد فكر مي كنم وضع ما حالا ديگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد تو هم دعا كن به خدا خيلي خوب است من كه هميشه از خدا كمك مي خواهم تو هم همين طور باش مي دانم كه موفق خواهي شد .
خداحافظ تو
فروغ

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 3:11 توسط امین.پ |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 2:56 توسط امین.پ |