تبليغاتX
خط خطی های یک روح
دلخوری
خیلی وقته که دیگه شاممو تنها میخورم
توی خونه ای و من از حس تنهایی پرم
داری نادیده میگیری تو حضورم و مدام
دیگه حتی نمیدونی که من از تو چی میخوام
دل بریدی از من و من دارم از تو میبرم
من از این دلخوریامون خیلی وقته دلخورم
توی چشم تو شدم شبیه میز و صندلی
گاهی وقتا دس تکون میدم برات ولی...
مث یه جزیره پرت افتادم از چشمای تو
داره یادت میره کم کم اسم این جزیره رو
خیلی وقته از خودت نمیپرسی من کجام
نمیپرسی که شبا چرا دیر خونه میام
داری سرسری میگیری منو معلومه ازت
خونه با هتل دیگه فرقی نمیکنه واست
خیلی وقته گم شدم میون روزمرگیات
مهربونی مدتی میشه که قهره با چشات

۶/۵/۱۳۸۸
..........................................................................
پ.ن:

گم شده تو باغ هلو، بچه تنهاي لولو/ نشسته گريه مي‌كنه، اوهو اوهو، اوهو اوهو/ مي‌گه لولوي خورخوره، ديگه منو نمي‌خوره/ ديگه منو دوس نداره، سر منو نمي‌بره/ شايد لولوم لولو داره، يكي كه زير و رو داره/ لولوي بي‌چهره‌اي كه باروني دورو داره/ لولو بيا نترسيم، من و تو با هم هستيم.

                   محمد صالح علا                                                                                                                        

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/14ساعت 13:1 توسط امین.پ |

جنگ چنگیزی
چه بی رحمانه دنیامو با چشمات زیرو رو کردی
خرابم کردی و حالا نمیذارم که برگردی
رسیدی برج و باروی دلم با خاک یکسان شه
هوای روحم از دست نگاهت باد و طوفان شه
رسیدی تا به تو فردام از این مدیونتر باشه
در این قلعه محکم روی دنیای تو واشه
خودت بودی که با عشقت به روحم حمله میکردی
منو کشتی و از اینجا نمیشه دیگه برگردی
تمام قلبم از شوق تماشای تو لبریزه
هجومت سمت احساسم شبیه جنگ چنگیزه
نه زنجیری نه شمشیری سلاحت تیغ چشماته
سلاحت اون گل سرخه که کنج دشت موهاته
دلم رو ساده دزدیدی گناهت خیلی سنگینه
یکی از بعد تو هر شب داره خوابت رو میبینه
تو, قلبم حبس میشی تو به جرم قتل و عام من
نه حق عفو داری و نه حق معترض بودن

..........................................................................
پ.ن:از تمام دوستانی که لطف کردند و توی این مدت نظرات ارزشمندشون رو با من در میون گذاشتند متشکرم و خیلی خیلی متاسفم که نتونستم جوابشون رو بدم یا حتی آپ کنم...بزودی به همه دوستان سر میزنم...سپاس
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/04/22ساعت 21:3 توسط امین.پ |

محل کار
درست وقتی همه چیز باید بر وفق مراد باشد غم سراسر وجودت را میجود و خرد میشوی و میریزی...
غمگینم...دلتنگم...میترسم...
من را بغل کن،ببوس،بگو همه چیز درست میشود...سردم است...میلرزم...میترسم...
..............................................
دو ماه است پدر پر کشیده است.
و ترانهء من یک ترانهء قدیمی است بی هیچ ربطی به حال و هوای این روزهایم.

 

توی نگاه تو یه مرد بیخودم
خانوم منو ببخش من تو خودم گمم
اینجا دل یه مرد از دست تو پره
میبوسمت تو خواب با ترس و دلهره
بازم لباس تو چشمای هیز من
باید بهش بگم...نه حرفشم نزن
من با یه حس داغ تو با نگاه سرد
لعنت به شانس من بازم نگا نکرد
توی اتاق پشت اون گوشه و کنار
عاشق شده یه مرد توی محل کار
تو پشت میزتی..میخوام بهت بگم
سرگرمی اونجا با یه کاغذ و قلم
از فکرشم داره میلرزه دست من
باید بهش بگم....نه حرفشم نزن
توی نگاه تو یه مرد بیخودم
خانوم منو ببخش من تو خودم گمم

+ نوشته شده در جمعه 1388/12/07ساعت 0:26 توسط امین.پ |

پاییز
هوا که پاییزی میشه از آسمون غم میباره
از در و دیوار واسه من غصه و ماتم میباره
پاییز که از راه میرسه بند دلم پاره میشه
میون برگای خزون شادیام آواره میشه

تمام نقشه های من نقشه برآبه میدونی
این روزا اوضای دلم خیلی خرابه میدونی

رفتنت از خونهء من یه روز پاییزی بوده
پاییز همیشه واسه من فصل غم انگیزی بوده
داغ دلم تازه میشه وقتی که بارون میگیره
تمام خاطرات بد تو این روزا جون میگیره

تمام نقشه های من نقشه برآبه میدونی
این روزا اوضای دلم خیلی خرابه میدونی

شبای سرد بیکسیم دوباره از راه میرسه
مهمون راه دور من،غم داره از راه میرسه
یه روز میدونم عمر من توی خزون بسر میاد
خورشید داره میمیره و غم داره از سفر میاد

تمام نقشه های من نقشه برآبه میدونی
این روزا اوضای دلم خیلی خرابه میدونی


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 10:12 توسط امین.پ |

بابا
همیشه مادر از بابا میترسید
یه وقتایی بابا دیوونه میشد
مامان چشماشو میبست و نمیدید
مامان کلفت،کنیز خونه میشد


چه روزایی که با هم گریه کردیم
چه مشتایی که خوردیم و نمردیم
بابا اینگار همیشه معترض بود
چه فحشایی که تو این خونه خوردیم


من از روزای فحش و جنگ و دعوام
من از چای غلیظ و بوی سیگار
زن همسایمون خوشبخت بود و
مامان از ترس بابا کنج دیوار


چقدر چشمای خونی ترس داره
همیشه چشم بابا خونه خونه
یکی ظرفای چینی رو شکسته
نمیدونی دل ماما چه خونه


برامون معنی بابا همیشه
 کسی بوده که دست و مشت کرده                  
 یه بی مسئولیت با قلب سنگی     
کسی که رو به خونش پشت کرده



پ.ن:یه کار خیلی قدیمی...بی روتوش


پ.ن
:همه فکرهای لجز و سیاهی که مغزم رو پر کردید و دارید اون تو برای خودتون میچرخید...رهایم کنید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 20:50 توسط امین.پ |

دیوار چین

نگو شب هست و میمونه من از دلسردی بیزارم
هنوز از تل خاکستر امید زندگی دارم
بگو دستت تو دستامه اگر چه جاده تاریکه
یه لشکر روبرومونه ولی پیروزی نزدیکه
من از چشم تو میخونم هوای خونه رو داری
محاله چشمتو از من واسه یک لحظه برداری
تا وقتی که تو اینجایی دلم قرصه نمیترسم
اگه میبینی تنهایی بذار دستاتو تو دستم
یه راه مشترک داریم تا وقتی رو به فرداییم
مث یک قطره میمونیم ولی با هم یه دریاییم
کنار هم که وایسادیم بذار دیوار چین باشیم
بازم یک سرزمین سبز تو پهنای زمین باشیم

.........................................................................................................................................
پ ن:
روزنامه جوان اعلام کرده بود س.حج اری ان بخاطر مراقبتهای ویژه ای که در اوین از وی صورت میگیرد خودش نمیخواهد به خانه برگردد!!
آقا سعید ما میله های زندان را دو دستی چسبیده و میگوید جون مادرتان من را به خانه نبیرید،
سعید مرتض وی هم از پشت او را چسبیده و میکشد و همینطور که هن و هن میکند میگوید اقا بیا برو خانه ات،خانواده ات نگرانتند مگر نمیبینی دارند پشت سر ما حرف در می آورند؟ما این همه خوبی به تو کردیم اینهمه داریم ازت مراقبت میکنیم این مزد دستمان بود اقا سعید؟اینکه خانوادت دوره بیفتند توی این رسانه و ان رسانه اینجور خدمات ما را بد نام کنند؟س.ح در حالی که دارد عین ابر بهار گریه میکند میگوید غلط کردند اصلا بیارید اون دوربین کذایی را توی تلویزیون اعلام میکنم شما چه ادمای گلی هستین آخ من چه ادم احمقی ام اون بیرون که بودم همش فکر می کردم شما توی زندان ادم را شکنجه میدهید نگو اینجا مراقبت ویژه میکنید...احمد زی د آب ادی هم که انطرف تر نشسته تک خشتش را میاندازد و در حالی که کلی ذوق کرده میگوید سوررررر...بعد رو میکند به س.مر تض وی و میگوید بیایید اقایی کنید بذارید یه چند مدت دیگه اینجا بمونه،بابا این هم دل داره خب میبینه ما همه اینجا جمعیم دلش نمیاد بره...بهزاد نب وی هم میاید دست میاندازد گردن مر تض وی و صورتش را ماچ مالی میکند میگوید سعید جون یه حالی بده دیگه،خودت بگو بدون سعید پاسور بازی حال میدهد؟بذار یک مدت اینجا استراحت کنیم..جون سعید...بعد دستی به ریشش به نشانه خواهش میکشد و چشمکی میزند...مر تض وی هم هی دورو برش را نگاه میکند و میگوید لا اله الا الله،چه گیری افتادیما...بعد زیر لبی میگوید جهنم الضرر یه چند هفته دیگه بمونید به شرط اینکه قول بدید دیگه بعدش برید هاااا...وآقا این چند نفر را میگویی انگار دنیا را بهشان داده باشند همه شوت و دست و هورا و همگی با هم داد میزنند سعید جون دوست داریم...سعید جون دوست داریم...محسن م یر دام ادی هم یه پارچه گرفته دستش تکان میدهد و از اینور سلول یه لمبه مپیرد آنور سلول و لب کارون میخواند...خلاصه من یکی که با این خبر حسابی خیالم راحت شده و توی دلم از قضاوت نادرستم در مورد زن دان اوی ن پشیمان شده ام شما را نمیدانم.

بعد التحریر:متاسفانه زیاد زود به زود اپ نمیکنم،زیاد هم وقت نکردم توی این مدت به کسی سر بزنم.چون هم وقتش را نداشتم هم مطلبش را شما به بزرگی تان به دل نگیرید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 12:55 توسط امین.پ |

عطر...(ترانه)
وقتی که لمس دستات یه ارزوی دوره
راه به تو رسیدن یه راه بی عبوره
چه ساده رفتی اما عطرت تو خونه مونده
نگاهت از تو چشمام اصرارمو نخونده
وقتی تورو نبینم عاشقتر از همیشم
دیوونه تر از اینکه هستم دیگه نمیشم


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت 20:1 توسط امین.پ |

اندر احوالات من در عید و تاریخچه غم

هر چند عاشق بهارم ولی عید را دوست ندارم،این تعطیلات حسابی ادم را از روال عادی کارش میاندازد،من برای این شادیهای ملی ساخته نشده ام،برای من جذابیتی ندارد،هیچ...
 نوروزتان پیروز
نمیدانم چرا ولی حس غم در من درونی تر هست تا شادی،آهنگ غمگین را بیشتر دوست دارم،ترانه ای که غمی را منتقل کند به ذائقه ام میشیند،فیلمی که غصه ای داشته باشد مهمتر بنظر میرسد،آدم ناراحتی که در خودش فرو رفته،شانه هایش را بالا داده و سرش را میان گودی آنها پنهان کرد و با اخم خیره خیره زمین را نگاه میکند و در سکوت شب سیگار بر لب قدم میزند،اصیلتر،عمیقتر و انسانی تر از آنیست که شاد و بذله گو است،از آنکه نمیترسد از خنده،از اویی که دنیایش مثل دنیای دیگران سیاه و سفید نیست...جدیش نمیگیریم...
خیلیها اینجورند....به نظرم میاید ما ایرانیها یک بیماری تاریخی داریم،غم و غصه را دوست داریم....
عکسهایمان را ببینید همه جدی همه عبوس،خیلی به خودمان زحمت بدهیم لبخندی روی لب نشاندیم که تصنعی بودنش از توی عکس هم پیداست...
انگار هیچکی از ته دل نمیخندد...
حتما برای همین است که اگر ترانه ای هم از من میخوانید غمگین است...
من ادعایی در زمینهء ترانه ندارم فقط چون از اینکار لذت میبرم انجامش میدهم پس کارهای من میتواند اشکال داشته باشد اما خیلی لذت میبرم کسانی که واقعا در زمینه شعر و ترانه صاحب نظرند نقد کنند کارهایم را و بجز نظر شخصی که مثلا قشنگ بود یا نبود یا هر چیز دیگر عیب و ایراد کار را بگیرند دیگران هم لطفا بگویند ترانه خوشایند بود یا نبود یا کجای کار را دوست داشتند این نوع نظرات هم برای من خیلی مهم است که بدانم چقدر کار خوب بود....

 "بم"

تو این خوشحالیه کم رو گرفتی
تمام واژهء غم رو گرفتی
بنای قلبم از دست تو لرزید
تو از بم معنیه بم رو گرفتی

میون خالی چشمای تیرم
میخواستم رنگ چشماتو بگیرم
بهم از عاشقی هشدار میدی 
بذار هشدارتو جدی نگیرم

حقیقت داره من دستام رو شد
از اون روزی که قلبم زیرو رو شد
تمام غصه های عالم انگار
از اون چشم تو با من روبرو شد

تو این احساس حسرت رو نداری
تو هرچیزی بخوای خوبش رو داری
نمیشه از میون کل دنیا
فقط قلبت رو سهم من بذاری؟

نگو رویای این عاشق سرابه
تمام نقشه هام نقش بر آبه
آره میفهممت گفتن نداره
نگو میفهممت، حالم خرابه

تو این خوشحالیه کم رو گرفتی
تمام واژهء غم رو گرفتی
بنای قلبم از دست تو لرزید
تو از بم معنیه بم رو گرفتی


یه شب تنها نشستم باد بردم
خودم رو دست اندوهت سپردم
میخواستم از دل تنگم جدا شی
جز عشقت اسمم ام از یاد بردم

تذکر:راستش این ترانه بی هیچ فکری آمد سراغم و من فقط کلمات را مینوشتم...هیچ تغییری در کار ندادم و هیچ روتوشی نکردم.قوافی "بگیرم /نگیرم"یا "داری /نداری" مشکل دارند و من هم با علم به این موضوع ترجیح دادم تغییری در انها ندم چون حس این دو بند:
تو این احساس حسرت رو نداری
تو هرچیزی بخوای خوبش رو داری...

...بهم از عاشقی هشدار میدی 
بذار هشدارتو جدی نگیرم

را خیلی دوست داشتم و بعد هم هر چه فکر کردم دلم نیامد تغییرشان بدهم تنها تغییری که در آخر کار لحاظ شد جایگزینی بند آخر بود که بنظرم بکار لطمه میزد...نمیدانم شاید اشتباه میکنم ولی به نظرم میاید حس کار خیلی مهمتر از قواعد فنی کار است.نمیدانم شاید هم اشتباه میکنم...
ولی ممنون از دقت نظرتان

 

اطلاعیه۱:
آقای مهدی موسوی عزیز از من خواستند اطلاعیه فستیوال ترانه سرایان را در وبلاگ بذارم عین متنی که در وبلاگ ایشان هست را در اینجا میگذارم:

شاید مهمترین اتفاقی که در راه است و سالها منتظرش بودم برگزاری فستیوال بزرگ ترانه سرایان است که با همکاری مدیریت محترم سایت پرشین بلاگ و هفته نامه ی چلچراغ در صدد برپایی آن هستیم ، از این طریق از تمام دوستان و علاقه مندان در حوزه ی ترانه دعوت میکنم تا در این جنبش بزرگ یاریمان کنند .

اطلاعات تکمیلی فستیوال "ترانه های سرزمین مادری" را در اینجا بخوانید

اطلاعیه ۲:
آقای علی کمارجی و عده ای دیگر از دوستان برای پیوند دادن تمام جامعه ترانه سرایان یک وبلاگ گروهی براه انداخته اند .برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ آقای کمارجی مراجعه نمایید.


+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت 3:17 توسط امین.پ |

فرشته
شاید الان که محرم است و غم از درو دیوار رویمان پمپاژ میشود و بازار خرافه داغ داغ است خواندن این ترانه خالی از لطف نباشد.
هر کس نظری دارد مخالف نظر من در این ترانه ایده اش محترم اما دوست تر دارم از لحاظ ادبی به کار نگاه شود نه ایدئولوژیک.
سپاس از نظرهای موثرتان: 

 

"فرشته"

ما میخواستیم شب و ویرونه کنیم
دیو قصه ها رو دیوونه کنیم


ما میخواستیم که آدم فرشته شه
توی تاریخ اسممون نوشته شه


یه بیابون که پر از خار و خسه
ما میخواستیم که به جنگل برسه


نمیخواستیم تو زمین گیر کنیم
آیه های مرگ و تفسیر کنیم


اگه در وا نشد و پنجره هم
وا شده تو دشت دلمردهء غم


اگه باز عقربه ها عقب کشید
پردهء عزتمون  اگه  درید


اگه شب مرد و دوباره جون گرفت
دیو اومد کشت و دوباره خون گرفت


شاید از پشت حصارا یه نفر
دشمن جنگل و وارث تبر


آخرین سوار شب که زنده بود
رو درختا اسم شب رو کنده بود


ما میخواستیم شب و ویرونه کنیم
دیو قصه ها رو دیوونه کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 13:48 توسط امین.پ |

باد پاییزی
میون عطر عود و باد پاییز
تمام عالم از چشم من افتاد
همونجایی که دیدم از نگاهش
چشات خندیدن و لپت گل افتاد


من حتی گریه کردم مهربون شی
نبرد قطره و سنگ بی اثر بود
نفهمیدم که چند ساله تو رفتی
تمام حسم از نو در خطر بود


میشه با چی جای خالیتو پر کرد؟
چیه چیزی که همسنگه تو باشه؟
غمت داشت جونمو میبرد که دیشب
خیال تو نذاشت روحم جدا شه


من از این فصل بیزارم که دائم
برام چیزی  جز  اندوهت نداره
میخوام راحت شم از دیونگیهام
اگه  این باد  پاییزی  بذاره

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 18:24 توسط امین.پ |

دعوت
میشه با طلسم اسمت قفل هر زندونو وا کرد
میشه با سحر نگاهت خاک این شهرو طلا کرد


اگه دستاتو بدی من با تو تا همیشه خوبه
گرمی مرداد دستی که مث داغ جنوبه


دل بکن از این هیاهو بیا تا سکوت ـ با من
بین ما واژه نگاهه از دل تو تا دل من


گرهء گیسوتو وا کن خرمن شبو رها کن
روبروی من بشین و بیصدا منو صدا  کن


دعتوم کن به یه خلسه،یه نگاه عاشقونه
گم شدن توی حریم ـ خلوت این آشیونه


دعوتم کن به یه جشنی که شلوغه از تو و من
بین ما یه عالمه حرف مونده واسهء نگفتن


میتونم با هر اشارت همه حرفاتو بخونم
نه نگو بذار ببینم بلکه از چشات بتونم


بشنوم زندگی هیچه پیش دل دل یه عاشق
حاضری واسه بریدن،پرزدن  تا صبح صادق
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 2:3 توسط امین.پ |

نگاه تو

توی ابتدای هم تموم شدیم
قصه مون تازه داره شروع میشه
گریه ها کجا به آخر میرسن؟
کی غروب عشقمون طلوع میشه؟


همیشه نگاه تو برای من
فرصت طلاییه عاشق شدن
یه نگاه از تو برای من بسه
واسه اون دیوونه ء سابق شدن


اگه یک روز توی خوابم که شده
دست من بگیره دستای تورو
همه ء وجود من میشه یه گوش
که فقط بشنوه حرفای تورو


دل من هواتو کرده گل من
نازنین شوقتو از دلم نگیر
سهم من از تو فقط جداییه
بیا سهم عشقتو ازم بگیر

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 13:31 توسط امین.پ |

شبانه
دریغا دره سبز و گردوی پیر،
و سرود سرخوش رود
به هنگامی که ده
                           در دوجانب آب خنیاگر به خواب میشد

و خواهش گرم تن ها
گوشها را به صداهای درون هر کلبه 
                                             نامحرم میکرد

و غیرت مردی و شرم زنانه
گفتگوهای شبانه را
به نجواهای آرام بدل میکرد

و پرندگان شب
به انعکاس چهچهه خویش
جواب
        میگفتند

دریغا مهتاب و دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگلپوش سربلند را
در پرده شکی
                 میان بود  نبود
                                   نهان میکرد

دریغا باران
        که به شیطنت گویی
دره را ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزد

دریغا خلوت شبهای به بیداری گذشته،
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالیزار
چون خاطره ای فراموش
                          
                      که اندک اندک فرایاد آید
رنگهایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله باز ستاند

و دریغا بامداد
                که چنین به حسرت
دره سبز را وانهاد و
                         به شهر بازآمد،
چرا که به عصری چنین بزرگ
                                     سفر را
در سفره نان نیز هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در قلمرو نام.

 

                                        از مجموعه"آیدا:درخت و خنجرو خاطره" احمد شاملو.انتشارات مروارید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 11:45 توسط امین.پ |

در میان صندلی های خالی کافه
میان تشویقها و درودها

میان سلامهای بی مقدمه،دعوتهای ناگهانی

میان ترانه و آهنگ و سرودها

آنکه بر پیشخوان کافه تنها نشسته و میگرید منم

آقا،خانم میشناسید مرا؟

منم،

همو که شاخه های خشک غم پیچیده بر تنم

مترسک خندانتان درونش از کاه است

و بر روانش رد پای غمی جانکاه است

آسمان تیره است و میگرید

بر سرگذشتی که پر از ناله و فغان و آه است

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/12/07ساعت 15:17 توسط امین.پ |

Listen to me

Listen to me

I'm telling a story;

A story about me, about you;

From here to any place that you want;

From your hands to the top of the night;

From your eyes to the farthest seas;

If the weather's cold, if the night's too horrible, if no star came out... don’t worry, my story makes you warm.

In my story you can't see any poor boy;

In my story poverty and death have been forgotten;

In my story peace and safety are abundant;

In my story you and I are free;

You can hear my story every night;

Any time that you think about me, I'm with you;

In the clouds, in the raining, in the bank of the river, in shining, in...

My story is about a village;

In my village people love each other;

They aren't rich, but they are successful;

When you see them, they smile to you;

When you have a problem, all of them try to solve it;

When you want help, they help you;

In the village you have freedom and independence;

You can reach your desires;

In the village each person is valuable, there isn't any racist;

In the village the factories produce love and success;

There isn't any shortage;

But my story is only in my mind, in my stream;

But I love it;

It isn't real, but it is better than real;

So every night, when there isn't any star in the dark, while owls start singing, I hope...

I hope to be a bird and emigrate from here to the unreal world and find my own village, and fly on top of a tree, the tallest and oldest tree, and sing...

Sing about you and all of my desires;

And when you are walking in your garden to irrigate the flowers, you would listen my song but you wouldn't remember that one day your lover sung that for you.

    

 

                   And that day I'm just an imagination.

...........................................................................................................................................

                                                                                                                               

پ.ن:این متن رو برادرم نوشته.فکر میکنم ترجمه اش مشخص باشه اما واسه دوستان زیر دیپلم برگردان فارسیش رو اینجا مینویسم:

 

به من گوش فرا بده:

 

من یک قصه برای تو میخوانم.داستانی راجع به من،راجع به تو.از اینجا تا هرجایی که آرزو کنی.از دستان تو تا اوج شب،از چشمان تو تا دوردست_ دریاها.

اگر هوا سرد است،اگر شب ترسناک است، اگر هیچ ستاره ای سر نمیزند.نگران نباش داستان من تو را گرم میکند.

در داستان من هیچ فقیری نمیبینی.در داستان من فقر و مرگ افسانه هایی فراموش شده اند.در داستان من آرامش و امنیت هست.در داستان من،تو و من آزادیم.

تو میتوانی داستانم را هر شب بشنوی.هر زمان که مرا بخاطر بیاوری من با توام...در ابرها،زیر بارش باران،در کرانهء رودخانه،در...

داستان من در یک دهکده است.

در دهکده من مردم یکدیگر را دوست دارند.آنها ثروتمند نیستد با این وجود موفقند.آنگاه که آنها را میبینی به تو لبخند میزنند.هرگاه مشکلی داری همه برانند تا مشکلت را حل کنند.وقتی کمک میخواهی کمکت میکنند.

در دهکده تو آزادی و استقلال داری.تو به همه رویاهایت میرسی.

در دهکده هر فردی ارزشمند است.کارخانه ها عشق و آرامش تولید میکنند.آنها هیچ کمبودی ندارند.

اما این مزرعه تنها در ذهن من است.

ولی دوستش دارم.واقعی نیست اما از واقعیت بهتر است.

هر شب وقتی هیچ ستاره ای در تاریکی نیست.هنگامی که جغد ها میخوانند.من آرزو میکنم...

آرزو میکنم پرنده ای باشم و مهاجرت کنم به آن دنیای خیالی و دهکده ام را پیدا کنم.و پرواز کنم بالای بلندترین و پیرترین درخت و آواز بخوانم...

از تو و آرزوهایم بخوانم.

و هنگامی که در باغچه ات راه میروی تا به گلهایت آب دهی تو میتوانی این آواز را بشنوی.

اما بخاطر نمی آوری که روزی عاشقت این آواز را برایت میخواند.

 

و آن روز من تنها یک خیالم.

 

پ.ن۲:

         ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
 تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
 شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد
 آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
 تو مثل کوه نوری
 نذار خورشیدمون بمیره
 تو مثل روز پکی
 مثل دریا مغروری
 نذار خاموشی جون بگیره
 ای شرقی غمگین
 بازم خورشید دراومد
 کبوتر آفتاب
 روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
 بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
 ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه
 با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
 ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه

           

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت 12:8 توسط امین.پ |

ماهی سیاه کوچولو (قسمت دوم)
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

......................................................................................................................................

پ.ن۱:شهره ترین داستان صمد بهرنگی همین داستان هست.ترجمه اون توی فرانسه بسیار مورد توجه قرار گرفت و طراح معروف فرانسوی "پلانتو" طرح هایی را برای این داستان طراحی کرده است.

پ.ن۲:

دختری را دوست میدارم

که مژگانش را

یک به یک بنشاند

و شهر را پرچینی کند

دختری را دوست میدارم

که گیسوانش را

رشته به رشته بچیند

و ریسمان داری بسازد

کیفر ستمگران را

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/19ساعت 22:28 توسط امین.پ |

ماهی سیاه کوچولو (قسمت اول)
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/16ساعت 19:47 توسط امین.پ |

ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
ببر مرا با خود به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 20:40 توسط امین.پ |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 4:58 توسط امین.پ |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 2:56 توسط امین.پ |

خاطرات
از کوچه های خاطرم امشب عبور می کنم

این خاطرات کهنه را با تو مرور می کنم

از عشق بی حاصل تو من بارها شکسته ام

از فکر ترک عشق تو حس غرور میکنم

از پشت پرده های تار امشب دوباره دیدمت

چون هر زمان از دیدنت حس سرور میکنم

این دلبری و عشوه را تو از کجا اورده ای

در هر کجا که دیدمت میل حضور میکنم

در دل زخم خورده ام تو سالهاست مرده ای

اما باذن چشم تو از نو ظهور میکنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/29ساعت 2:40 توسط امین.پ |