تبليغاتX
خط خطی های یک روح
به انتهایی که میرسیم

یکسال و دو ماه پیش پسر جوانی تحت تاثیر یک ماجرای عاطفی نوشته هایی که توی یک سررسید زرد رنگ جمع  میشدند را به وبلاگی انتقال داد تا بجز خودش دیگران را هم در خواندنشان سهیم کند.از وبلاگ"خوابهای نقره ای"به "عاشقانه"رسید و بعد به "خط خطی های یک روح" تغییر نام داد.
آن جوان من بودم که تنها میخواستم با نوشتن تخلیه شوم.و میشدم...
نوشتن همیشه برای من یک مفر بود،من به خط خطهای نوشته هایم پناه میاوردم.از دنیای واقعی بیرون که دلزده میشدم به صفحه سفید امنی مخزیدم و پشت سطورش سنگر میگرفتم و اینگونه بود که روز بعد با بنیه ای جدید میتوانستم یه درون جامعه پا بگذارم.
پستهای گذشته را که میخوانم میبینم از کجا به کجا رسیدم.از نوشته های احساسی جوان حساسی که بیشتر به انشاهای دخترکهای پانزده شانزده ساله میماند به پستهایی به زعم خودم سیاسی و بعد به داستان کوتاه و گاهی هم شعری یا ترانه ای....
آه،
گفتنش سخت است.
میدانی؟حالا که برمیگردم  و به راهی که آمده ام نگاه میاندازم میبینم یکی از تصمیمهای درست این یکساله ساختن این وبلاگ بوده.فکرش را که میکنم میبینم چقدر به این نوشتنها و خواندنها احتیاج داشته ام....
و اما ...
آه،
گفتنش سخت است.
جایی میرسد که مرز دنیای مجازی و حقیقی ات آنقدر بهم گره میخورند که عملا میبینی نمیتوانی تفاوتشان را تشخیص بدهی و میبینی باید یکجا تمام آنچه را که در یکی از این دو دنیا ساخته ای بهم بریزی تا آن یکی را بسازی.
میتوانی بفهمی چه میگم؟
این وبلاگ،این خطوط،این کامنتها و نظرها...فکر میکنم جایی که باید کمکم میکرد کارش را انجام داده.و حالا...میدانی؟
شاید باید بیشتر به دنیای واقعی ام متعلق باشم.
و هم چیزی برای نوشتن ندارم...نمیدانم...گفتم که...
گفتنش سخت است.
اما یک حسی بمن میگوید باید همینجا تمامش کنم...
خب توی این یکسال خیلی چیزها یاد گرفتم...نوشتنم قوام گرفت..داستانکهای بی سروته ام به داستان کوتاه رسید...سعی کردم تکنیک داستان نوشتن را یاد بگیرم...کتاب خواندم...ترانه ها و شعر هایی که گله به گله گوشه کنار دفترهام نوشته بودم شکل و فرم پیدا کرد هرچند خیلیهاشان را و اغلب بدرد بخورهاشان را اینجا نیاوردم و....و....
مهمترین تغییری که میتوانم بگویم نسبت به سال قبل پیدا کردم این بود که معقول تر شده ام.در همه زمینه ها...و...همین.
بیشتر میخواهم روی موسیقی وقت بگذارم و شعر...مدتی است کلاسهای سلفژ و آوازم را نرفته ام...کلی کتاب تلمبار شده برای خواندن دارم...کلی داستان کوتاه...کتاب شعر و...خیلی کارهای دیگر.
میدانستی وبلاگ خواندن و نوشتن آدم را تنبل میکند؟...برای من اینطور بوده...وقتی خودت را مقید میدانی کلی نوشته و مطلب را از توی وبلاگهای دوستانت دستچین کنی و بخوانی دیگر وقتی برای کتاب خواندن برایت نمیماند...
یکسری صحبتهایی هم با چند تا خواننده کردم،خدا را چه دیدید شاید شعرهای من را فردا زیر لب زمزمه کردید...
رسم مالوف این است که آخر هر چیز که میرسد تشکرها و سپاسها شروع میشوند...
از همه کسانی که این مدت همراه من شدند و مرا سطر به سطر خواندند ممنونم...قدیمیها دیگر بخاطر مشغله کمتر اینطرفها پیداشان میشود من هم کمتر وقت کرده ام سراغشان بروم اما در این یکسال خیلیها بودند که آمدند و رفتند و بعضیهاشان هم ماندند...
از تمام کسانی که خواندند و نظر دادند و هم آنهایی که خواندند و نظر ندادند سپاسگزارم.حتی از تویی که دنبال"شورت دختر "،"س ک س با مامان و خواهر"،"..س تپل و گوشتی"یا"عکس سو پ ر" (باور کنید همه این کلمات را سرچ کرد بودند و رسیده بودند به این وبلاگ...حالا اینکه کجای نوشته های من ربطی به این ماجراها دارد یکطرف قضیه اینکه ملت متمدن با پنج هزار سال فرهنگ توی اینترنت دنبال چه ها میگردند یکطرف دیگر قضیه است)به اینجا آمدی و احیانا  اگر چشمان قرمزت گذاشتند مطلبی از من خواندی...
همین دیگر...

و...
تمام شد.
..........................................................................................................................................
پ.ن:توی آخرین پست اولین باریه که کامنتدونتی تائیدی نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 21:32 توسط پدرو |

حماقت تا کجا؟

به مناسبت آبدوغ خیارهایی که اینروزها صدا و سیما سرو میکند:

در طول تاریخ ایرانیها قصه گو،شاعر و احساساتی بودند.خیال پرداز و رویایی...
از قصه های هزار و یک شب که در اصل پرداخته ذهن قصه نویسی ایرانی بوده بگیرید تا شاهنامه و بازی واژه در دیوان حافظ و سعدی.
تاثیر این احساس گرایی را هنوز هم روی زندگی خودمان میتوانیم ببینیم.به راحتی عاشق میشویم و به سختی دل میکنیم،با یکسری حرف غم انگیز طمع یک گدا را تامین میکنیم یا با دیدن فیلمی چنان منقلب میشویم که چند روزمان تحت تاثیر قرار میگیرد یا حتی با دیدن اشکهای یک نفر در عرصه سیاست نظر کل جامعه نسبت به او عوض میشود.
این احساساتی بودن خیلی وقتها به خرافه پرستی میرسد.این را حتی توی کتابها و فیلمها و آثار اهل فرهنگمان هم میبینیم.
هر ساله این روزها یعنی در ایام ماه رمضان پخش یکسری سریال از شبکه های تلویزیون اغاز میشود.اما نکته جالب سریالهایی است که یکی دو سالیست باب شده و به نوعی در مورد ماورءالطبیعه است.
یکسال در مورد کسی است که از آن دنیا برگشته و یکسال در مورد شیطانی که در قالب یک زن نمود پیدا میکند.از همه شاهکارتر سریال سیروس مقدم است که این روزها در حال پخش است.نمیدانم آن را دیدید یا نه اما منی که اینروزها  تا دلتان بخواهد وقت اضافی دارم از قسمت اول تماشایش کردم.جریان جراح معروفی است که زنش را عمل میکند ولی فوت میشود بعد به خدا شک میبرد و طی یکسری مراحل به خودش برمیگردد در این حین و بین جوانی که معلوم نیست فرشته است یا انسان از راه میرسد و یکسری مکاشفات دارد همینطور دختری که در حال کما است و هیچ امیدی به بهبودیش نیست زیر عمل در عالم رویا با دکترش حرف میزند میگوید بیا فلان قسمت مغز من را عمل کن!!!...
من فکر میکنم تا سطح فکر یک جامعه پذیرای همچین خرافاتی نباشد هیچ وقت همچین اثرهایی تولید نمیشوند.از اول زندگی در گوشمان خوانده اند خدا،معجزه،دعا و تیر غیب.از بچگی شندیده ایم پیش از اسلام یک زن و مرد به کعبه میروند و انجا لهو و لعب میکنند بعد خدا خشمش میگیرد و هر دو را سنگ میکند که یعنی از اول اینجا مقدس بوده.توی گوشمان خوانده اند حضرت علی با یک دستش در خیبر را که  یک لشگر نمیتوانسته بشکند میکند و روی دستش میچرخاند.در مفاتیح و کتب ادعیه مان نوشته اند اگر فلان ورد را بخوانی و فوت کنی آنکس که به تو حسادت میکند در سه سوت سوسک میشود.داستان سگی که در حرم امام رضا به گریه افتاد را که هنوز یادتان است؟و بعد گندش درامد که تبانی چند خادم بوده برای تلکه کردن مردم...
میخواهم بگویم حماقت تا کجا؟باور کردن هر حرفی فقط به این خاطر که به خدا و پیر و پیغمبر ربطش میدهند تا کی؟
این سریال را ببینید...یا سال قبل که پیرمردی قران دستش گرفته بود و توی شهر دوره افتاده بود که جلوی بلای الهی را بگیرد...یا ان یکی که از آن دنیا برگشت و به کمک یک قدیسه(دختر شوکت)بین آدمها میگشت تا براه راست هدایتشان کند...
مجموعه این خرافه ها و پمپاژ رسمی خرافه گرایی حکومت در جامعه بعلاوه روح داستان پروری و خیالپردازی ایرانی همینی میشود که نتیجه اش را میبینیم.
هر کس شکست عشقی میخورد منتظر است خدا معجزه ای بکند و عشقش برگردد یکی که ورشکسته میشود منتظر لطف الهی است آنکه بیکار و بی پول است به انتظار امداد غیبی نشسته و در انتها همگی هم از خدا شاکی و معترض.
هیچ کس نمیخواهد قبول کند که مسئول هر اتفاقی توی زندگی خودش است.هر اتفاقی که میافتد به حساب قسمت و نصیب میگذاریم و همیشه منتظریم بسته های لطف الهی از آسمان توی بغلمان سقوط کنند.
نسل ما، دیر یا زود باید به این باور برسد که توی زندگی مسبب هر اتفاقی چه خوب و چه بد مستقیما خودش است نه روزگار و تقدیر و ناشناخته ای که اسمش را میگذارد خدا.
..........................................................................................................................................
پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل توی کامنتدونی همون پست

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28ساعت 1:6 توسط پدرو |

یکنواختی کشدار

زندگیم خیلی بی روح و یک بعدی شده است.نمیدانم صبحم را چطور شب کنم و شبها از فرط بیخوابی "آلپرازولام"میخورم.نه کار هیجان انگیزی و نه تفریح قابل ملاحضه ای.فکر میکنم یک ماهی باشد که از سر کوچه آنطرفتر نرفته ام.فعلا تمام هیجان زندگی ام اینست که شبها با یکی از دوستان به یک کلوپ ورزشی میرویم که آنهم سر کوچه مان است.آنقدر بی حال شده ام که حوصله یک قرار کوچک با دوستان و گشتی در خیابان یا رفتن به سینما را هم ندارم.هر چند در ایران تفریح آنچنانی نیست.نه کلوپی،نه کاباره ای نه جایی که با دو تا دوست و چند تا دختر بنشینی گلویی تازه کنی و آوازی بشنوی و تکانی به خودت بدهی بلکه از این بی خوصلگی دربیایی.ما ایرانیها از اصول اولیه زندگی هم محرومیم اما همینها هم که هست شوقی در من ایجاد نمیکنند که به زحمت رفتنش بیارزد.کتابهای مورد نیازم را هم میدهم برادرم برایم میخرد.خیلی فعال است.اصولا من و او با وجود مشترکات فراوان تفاوتهای زیادی هم داریم.مثلا او شلوغ و مجلس گرم کن است و مرتب با دوستانش قرار میگذارد و خیلی هم حرف میزند اما من درست برعکس.یعنی اندوخته انرژیم برای حرف زدن و حتی اندوخته واژگانی ام برای یک روز محدود است.تمام که شد جان به جانم کنند یک کلمه بیشتر نمیتوانم حرف بزنم.و توی جمع هم بیشتر سعی میکنم در حاشیه باشم تا مجلس گردان.سایه را دوست دارم...در سایه که باشی خیلی راحتتری اما وارد متن که میشوی همه نگاهها به تو دوخته میشوند.این زیر ذره بین رفتن را دوست ندارم.و البته یک حس در من خیلی قوی است و انهم اینکه در یک رابطه بیشتر از آنکه تاثیر بگیرم دوست دارم تاثیر بگذارم...بگذریم.چه میگفتم؟آهان اینکه در خانه مینشینم و برادرم لیست کتابهای مورد نظرم را تامین میکند و آنوقت من میمانم و یک دنیای خیالی مکتوب.دیگر سرگرمی عمده من اینترنت است.مرتب مینشینم روی این صندلی چرخدار و زل میزنم به این خطوط.کلی وبلاگ میخوانم و به سایتهای خبری نگاهی میاندازم و جدیدا هم به سایت آدمهای معروف میروم و زندگی نامه شان را میخوانم.اگر هم ویرم بگیرد شاید ایمیلی هم برایشان بفرستم.دیگر از نوشتن هم دارم خسته میشوم.اینهمه جهد کنی و داستان بنویسی و شعر بگذاری و ایمیل بدهی و کامنت بخوانی که چه؟با اینکارها نه نویسنده میشوم و دوتا آدم میشناسدم و نه حتی پولی کاسب میشوم.فعلا که از فرط بیکاری مینویسم.شاید هم همین روزها دیگر ننویسم...یک چیز دیگر که سرم را گرم میکند ماهواره تماشا کردن است.گاهی توی تاریکی مینشینم و آنقدر کانال عوض میکنم که سرم درد میگیرد.لنگ ظهر از خواب بیدار میشوم و یک صبحانه شاهانه برای خودم تدارک میبینم و توی سینی میگذارم بعد مینشینم روبروی تلویزیون و فرو میروم توی کاناپه.پاهایم را روی میز شیشه ای روبروی کاناپه میاندازم و همینطور که برای خودم لقمه میگیرم موزیک ویدئو تماشا و کانالها را عوض میکنم:از یک تا ۲۲و از ۲۲ تا یک و باز از سر.
در ضمن در این مدت فکر میکنم عاشق هم شده ام.یادتان میاید چند مدت پیش پستی نوشتم و در آن از ویژگیهای همسر ایده الم گفتم؟بماند که چند نفری هم ایمیل و کامنت دادند که ما دقیقا همانی هستیم که تو میخواهی بعد هم دیگر رفتند و پیدایشان نشد.یادتان که هست؟
فکر میکنم پیدایش کرده ام.دقیقا همانی است که میخواهم.با همان ویژگیها:قد بلند،صورت کشیده،چشمان درشت مشکی،پوست سفید،موهای لخت سیاه،آداب دان،اهل فرهنگ و هنر...
فقط هنوز گاهی تپق میزند.شما هم میشناسیدش.یا دست کم میتوانید ببینیدش.کافی است ساعت ده شب به وقت تهران رسیورتان را روشن کنید و کانال صدای آمریکا را بگیرید.همانکه جدیدا بجای لونا شاد آمده است.اسمش؟"الهام ستاکی".
خیلی به بهنام ناطقی حسودیم میشود.با آن موهای پریشان و آن تیک عصبی مسخره اش که مدام موقع حرف زدن دوروبرش را نگاه میکند و آرام میزند روی دستش.مینشیند کنار الهام و داد هنر میدهد.خوبست لااقل قیافه ای ندارد که بترسم دلش را ببرد و دست ما را توی پوست گردو بگذارد.
کاش همیشه بجای لونا اجرا کند.
اگر از شماها کسی هست که ته چهره ای هم از الهام دارد من با کمال میل حاضرم با او ازدواج کنم.
یا اگر میتوانید اطلاعات دقیقی از زندگی الهام برایم بنویسید.نامزد دارد؟ندارد؟چند سالش است؟قصد ازدواج دارد؟ایمیلش چیست؟...از این دست اطلاعات.
ولش کن بروم بخوابم...
.........................................................................................................................................
پ.ن:
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه بفکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت 17:16 توسط پدرو |

مش ممد

صدای اذان ظهر که آمد" مش ممد" سجاده اش را توی ایوان پهن کرد و  الله اکبر در خانه پیچید.چشمانش که از پشت عینک بزرگتر شده بودند مدام پلک میزدند.زهرا از پشت کپه رختخوابها به قامت خمیدهء او چشم دوخته بود و یک ژاکت پسرانه میبافت.
**یه چیز میاری بخوریم بابا؟
صدای مش ممد بود که تازه سجاده اش را جمع کرده بود.
زهرا آرام بلند شد و آبگوشت را توی یک کاسه مسی ریخت یک پیاز و یک کاسه ماست هم کنار آن توی سینی گذاشت.
**تو نمیخوری؟
*نه تو بخور
 یک مشت محکم روی پیاز زد طوری که متلاشی شد.
دستهایش میلرزیدند و آرام آرام نانها را توی کاسه میریخت.زیر چشمی زهرا را نگاه کرد و طوری که نگاههایشان گره نخورد گفت:
**دیشب قاسم اومده بود دم انبار.میگفت تکلیف مارو مشخص کنید.گفتم والله من که حرفی ندارم...میدونم زهرا رو هم مث دختر خودت میدونی.قرار شد آخر هفته بیان یه سری بهمون بزنن.
زهرا بغضش گرفته بود:
*بابا من احمدو نمیخوام...من...
مش ممد با صدای غمگینی گفت:
**من یه نگهبان که بیشتر نیسم.ندارم برات چیزی بذارم که بعد خودم از آینده ات مطمئن باشم...احمد پسر بدی نیس...بلکم زیر پروبالتو بگیره.
زهرا که چشمش را به کلاف کاموای توی دستش دوخته بود آرام گفت:
*آخه بابا اون زن داره...من هنوز هیجده سالمه...شاید کس دیگه ای رو بخوام...شاید...
مش ممد عینکش را جابجا کرد و گفت:
**زنش که نازاس...تو که میدونی عموت از اول دلش یه نوه پسر میخواس...حالا داشته باشه.به تو که کاری نداره...
زهرا چشمش را با پشت دست پاک کرد و گفت:
*من که میدونم تو بخاطر بدهیت به عمو...
باقی حرفش را نزد.
مش ممد نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
**رو سیام نکن بابا...اگه تو نخوای...
بعد با انگشتش سوراخ جورابش را پوشاند.
زهرا کلاف کاموایی را که توی دستش بود روی زمین ول داد و بلند شد.
کلاف کاموا قل خورد و کنار سجاده مش ممد ایستاد.

مرتبط:مدتی قبل قانون حمایت از خانواده توسط دولت به مجلس برای تصویب ارائه شد که واکنشها و اعتراضات گسترده ای را در پی داشت.در این لایحه نکات گسترده ای مطرح شده است که فعالین جنبش زنان و وکلا آن را درست در جهت عکس نام این لایحه یعنی "قانون حمایت از خانواده" میبینند.
فریده غیرت که چندین سال نائب رئیس کانون وکلا بوده است در نشستی که در این رابطه صورت گرفت گفت:"به نظر من خيلي کم لطفي کردند که نام حمايت از خانواده را بر اين لايحه گذاشتند. حمايت از خانواده زماني صورت مي گيرد که قوانين تبعيض آميز عليه زنان و خانواده را مورد بررسي قرار دهند. حمايت وقتي صورت مي گيرد که قانون طلاق و مساله حضانت را مورد بررسي قرار دهيم. حمايت وقتي است که مادر بتواند براي فرزندش تصميم گيري کند. به همين دليل اطلاق حمايت از خانواده به اين لايحه بسياربسيار بي معنا است. "
در این لایحه ضمانت قانونی برای ثبت ازدواج حذف و جای خود را به تمکن مالی مرد میدهد به این معنا که در قانون فعلی برای عدم ثبت ازدواج یکسال حبس تعزیری در نظر گرفته شده است اما با تصویب این لایحه حکم آن به دو میلیون تومان جریمه نقدی تغییر پیدا میکند.
یا اینکه در قانون فعلی اگر بعد از جدایی پدر و مادری دادگاه حق حضانت را به یکی از اولیا بدهد در صورت عدم اجرا مجازات حبس در نظر گرفته شده است اما با تصویب لایحه جدید این حکم به مجازات مالی تغییر پیدا میکند.فعالین جنبش زنان قانون جدید را بیشتر در حمایت از مردان میبینند چرا که مردان بیشتر از زنان تمکن مالی دارند.همچنین در این لایحه رضایت همسر از حق ازدواج مجدد مرد حذف شده و تعیین صلاحیت آن به عهده دادگاه و منوط به تمکن مالی مرد است.در این لایحه از ازدواج موقت نیز حمایت قانونی زیادی شده است.
بنظر میرسد با وجود اظهار نظرهای مقامات بالای کشور مبنی بر بازنگری قانون در حمایت از حقوق زنان دولت نهم بی توجه به تمام اعتراضات قصد دارد دیدگاههای خود را به جامعه تحمیل کند.


...........................................................................................................................................
پ.ن:پست قبلی را ثبت موقت کردم.از همه کسانی که کامنت گذاشتند و اظهار همدردی کردند تشکر میکنم اما مدتهاست قاعده زندگیم را گذاشتم بر این مبنا که اگر نمیتوانم فریاد بزنم خودم را به زبونی نالیدن نکشم.نمیخواهم به ادبیات سال گذشته ام برگردم.پارسال برای من تمام شده.با تمام بدرنگیها...نمیخواهم به عقب گام بردارم...این انگیزه من از ثبت موقت پست شد.خیلی از این پستها نوشتم که توی وبلاگ نیاورده ام این یکی هم روی بقیه...اما به نظرات شما همینجا جواب میدهم:
 

به ماهی قرمز کوچولو:من که مدتهاست انگار میکنم کسی بالای سرم نیست.
به رهگذر:جای تبرهای ما که عفونی شده برادر....
به ولی زاده:بله غم انگیز بود...تصویری از یک زندگی
به پریما:داستان یا واقعیت چه فرقی میکنه؟مگه داستانها ریشه در زندگی حقیقی ندارن؟
به نیمه خالی لیوان:این هم یه تعبیر دیگه ایه از همین حرف...
به محمد یوسفی:بله...زخمها گردوغبار میگیرن...به نظر من حتی برای زخم خورده اما...
به عادله:سپاس از اینکه میخونی مارو...
به ساسوشا:در مورد نظرت در مورد داستانها و زندگیهای حقیقی موافقم...زخمها هم بالاخره جزئی از وجود ادمند...باید باهاشون کنار اومد..
به محسن:ما هم داریم میگذریم...تنها همین...
 به روح سرکش:باور کن حس خوبیه که ادم با زخماش احساس قرابت کنه...بشرطی که به روند عادی زندگیش لطمه نزنه...
به حامد:سپاس از اینهمه حرفهای خوبی که در مورد قلم من گفتی...
به اقلیما:زخمهای مشترک درک مشترک میاره...از بابت فیل تر شکن هم ممنون.
به شیما:مدتهاست به این نتیجه رسیدم که نمیشه گذشته رو کشت...بهترین کار اینه که باهاش کنار بیای.
به رژین:امیدوارم خستگی های هممون یه روز دربیاد...همه خسته ایم...
به ابلیس:دوست جان ما از اسمت ترسیدیم...بسیار ارادت داریم...
به علیرضا محمدی:منتظر آپ شما میمونیم.
به کافه زیر دریا:خدا ما را بکشد که اینطور موجبات غمگینی خواننده هامون رو فراهم میکنیم...باور کن هر چی زور میزنم پست جینگیلی مستون نمیتونم بنویسم...یه دو سه تا تجربه کردم دیدم اصلا تو این رابطه استعداد ندارم.
به رز سیاه:این رو میگن درک متقابل...سپاس.
به آسمانم ابریست:من هم از این آهنگ بسیار خاطره دارم...تو میدونی چرا آهنگهای غمگین روی آدم تاثیر بیشتری میذارن؟
به افرا و پاییز:حالا از کجا مطمئنی درد من همینه؟ما هزار و یک درد داریم خواهر....کاش غلطهای دیکته ام رو موردی بهم گوشزد میکردی.
به علی حیدری:آدم بدون زخم که آدم نیست برادر...
به ۴۲ گرم عریانی:خواهش میشود...سپاس از سعه صدرت...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/15ساعت 15:51 توسط پدرو |

محفل

غروب جمعه آخر ماه بود و طبق وعده باید خانه یکی از رفقا برای مشروب خوری جمع میشدیم.همه از  همکارهای اداره بودند بجز طوبی و نوشین که کمالی معرفیشان کرده بود.زنگ خانه کمالی را که زدم ساریخانی با همان لبخند همیشگی در را باز کرد:
*دیر کردی؟
کت و دامنی که توی روزنامه پیچیده بود را نشانش دادم.
*مال زنته؟چه سبز خوشرنگی...
**از خوشکشویی گرفتم...زنها رو که میشناسی.
لباس را روی صندلی توی راهرو انداختم و رفتم توی هال.محدثی و طوبی روی کاناپه لم داده بودند.
احمدی به زحمت خودش را از کنار منقل بلند کرد و دستش را به طرف من دراز کرد:
*دیر کردی؟داشتیم بیخیالت میشدیم.
او زیاد اهل مشروب نبود.بیشتر ترجیح میداد پای منقل باشد.
مرتضوی که دستش را دور گردن نوشین انداخته بود از آنطرف سالن داد زد:
**فکر میکنی چرا من زن نمیگیرم؟حتما تا اومده از دستش خلاص شه کلی طول کشیده...
خندیدم و گفتم:
*بهترین کارو خودت میکنی عذب اوغلی.تو چطوری نوشین؟
یک سلام سرلفظی به من داد.نوشین هیچوقت به من علاقه نشان نمیداد.با اینکه خیلی سعی میکردم اما انگار همیشه از من فراری باشد.به عکس خیلی دورو بر مرتضوی موس موس میکرد.شاید فکر میکرد بتواند خودش را بندازد.
کنار احمدی و کمالی نشستم.کمالی گفت:
**بخور به سلامتی تو ریختم.
استکان را برداشتم.
*سلامتی
**نوش
احمدی و کمالی گفتند.یک نفس همه را بالا رفتم و بعد چندتا چیپس توی دهنم چپاندم.
احمدی گفت:
**حکمت رو گرفتی؟بیمروتا سی تومن بیشتر اضافه نکردن...بگو اخه بی انصاف کجای سوراخمونو میگیره این شندر غاز؟
کمالی روی سیبیلش دستی کشید و گفت:
**گرونی همه جارو برداشته...همین بساط امشب فکر میکنی چقدر خرجش شد؟ادم نمیدونه با این چس مثقال کدوم دردشو درمون کنه...پول این ترم دانشگاه پرستو رو نداشتم جون احمدی.از برادر خانومم قرض کردم.
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
**راستی دونگت رو یادت نره.
مرتضوی و نوشین هم به جمع ما اضافه شدند.نوشین خودش را چسباند به مرتضوی و گفت:
**واسه ما دوتا هم بریز کمالی
محدثی که تا الان داشت با طوبی میلاسید از همانجا که نشسته بود فریاد زد:
**ما هم هستیما.
گفتم:
*طوبی جون بیا پیش ما بشین...انگار محدثی امروز دربست گرفته.
*نه جونم من مال هیشکی نیستم.
بعد بلند شد و نشست کنار من:
**واسه منم میریزی جونی؟
گفتم:پرملاتش کنم؟
**آره
شیشه وایت هورس را برداشتم و شروع کردم به ریختن.
محدثی که کفرش درامده بود گفت:
**آره پرملاتش کن.طوبی جون امشب کلی کار داره.
**بیخود زر نزن.از این خبرا نیست.
دستم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم:
*چرا جونی؟مگه باز افتادی به روغن سوزی؟
**ایش...دستتو بنداز...هنوز نمیدونی چطور باید با یه خانم محترم حرف بزنی؟جون به جونت کنن آشغالی.
احمدی خندید.
نوشین که دست مرتضوی را گرفته بود گفت:
**طوبی جون آدم باید اول طرفشو بشناسه.
طوبی گفت:
**حتما الان تو مرتضوی رو شناختی؟با اون سیبیل مسخره اش.
کمالی گفت:
**خانوما،خانوما...امشب اومدیم حال کنیم.دعواهای خاله زنکی باشه واسه بعد.
محدثی هم آمد و کنار من و طوبی نشست.یک استکان برای خودش ریخت و به سلامتی جمع رفت بالا.بعد رو کرد به من و گفت:
**خانوم بچه ها چطورن؟
*بد نیستن.لامصب نمیشه از دستشون فرار کنی...دم غروبی گیر داده بریم خونه احمد داداشش.نمیدونی با چه مصیبتی فرار کردم از دستش.
نوشین استکانش را یک نفس رفت بالا و گفت:
**بیچاره زناتون...اونا هم از این برنامه ها دارن؟
محدثی گفت:
**نمیخواد نگران اونا باشی.اونا هم بلدن...
احمدی لبش را گزید و او دیگر حرفش را ادامه نداد.
کمالی گفت:
**امشب زیاد به محدثی ندین...اوندفعه که یادتون هست؟
محدثی که یک پیک دیگر بالا رفته بود جواب داد:
**ماله تخمه ها بود جون کمالی
نوشین نواری را توی ضبط گذاشت و دست مرتضوی را گرفت و بلندش کرد.هر دو شروع کردند به رقصیدن.
دستم را آرام روی پای طوبی گذاشتم که صدایش در امد:
**هوی هوی...دست خر کوتاه.
محدثی که دیگر کفرش درآمده بود به طوبی گفت:
**میای بریم اون اتاق؟اینجا مزاحم زیاده...
*خیال برت نداره جونم...امشب از این خبرا نیس
ساریخانی و من زدیم زیر خنده.
نوشین که چرخ میزد دامن کوتاهش بالا میرفت.همه برگشته بودند و زیر دامنش را دید میزدند.
محدثی یک استکان دیگر خورد و زیر لب گفت:
**چه لعبتی شده امشب.
احمدی که حرفش را شنیده بود گفت:
**دیگه نخور...داره شروع میشه ها...
من و کمالی یک استکان به سلامتی هم رفتیم بالا.
محدثی یک پیک خورد و دوتا قاشق ماست موسیر هم رویش.یعد بلند شد و دست طوبی را گرفت و به زور آوردش وسط هال.هر دو شروع به رقصیدن کردند.
دستش را دور کمر طوبی حلقه کرده بود خودش را به او میمالید.بعد با اورا با فشار در اغوش گرفت و سعی کرد ببوسد.طوبی خودش را از بغل او بیرون کشید و چند تا فحش چارواداری نثارش کرد. امد و کنار من نشست.
کمالی خنیدید و گفت:
**خوردیش محدثی؟
من هم خندیدم و خودم را بیشتر به طوبی چسباندم.
او که حسابی کفرش در آمده بود رو به من گفت:
**تو دیگه نخند...اینم نشه من امشب زنتو دارم.
من که حسابی قرمز شده بودم عرقم را با دستمال پاک کردم و گفتم:
*مزخرف نگو مردتیکه...آدم خوبه تو مستی هم خودشو نگه داره.
احمدی در حالی که داشت به محدثی چشم غره میرفت گفت:
**تو خودتو ناراحت نکن...گفتم که این بد مسته.
محدثی در حالی که تلوتلو میخورد گفت:
**تو دیگه چرا احمدی؟هر کی ندونه تو یکی که میدونی...لامصب فقط میخواد آدمو بتیغه.همین هفته پیش بود یه کت و دامن سبز براش خریدم چهل هزار تومن.
و بعد زد زیر خنده.
ساریخانی که تا آن موقع ساکت بود بلند شد و اورا با خود به اتاق کناری برد و در را بست.
حسابی شوکه شده بودم.عرق از سر و رویم میریخت.احمدی گفت:
**تو که اینو میشناسی...مگه ماه قبل نبود بد مست کرد؟دیدی که چه مزخرفایی میگفت؟
بلند شدم کتم را پوشیدم و سیگاری آتش زدم.لباس زنم را از روی صندلی برداشتم و بدون خداحافظی رفتم.دیگر شب شده بود و کوچه تاریک تاریک بود.

..........................................................................................................................................
توضیح : معمولا در روند برداشت خواننده از داستان دخالتی نمیکنم اما انگار اینبار ناچارم.دوست عزیز مطمئنا نگارنده متوجه این موضوع هست که مشروب و منقل با هم به مذاق هیچ کس نمیسازد اما در داستان یکی از اشخاص ترجیح داده بجای مشروبات از منقل همیشگی اش فیض ببرد.با اینکه از اول مبنا بر همین بوده ولی با تذکر یکی از دوستان سعی کردم این مساله را پررنگتر کنم اما گویا باز هم افاقه نکرده است.لطفا نظرات خود را درمورد مواردی دیگر از جمله نوع نوشتار یا فضا یا...ابراز کنید و روی این مطلب فوکوس نکنید.

پ.ن:پاسخ به کامنتهای پست قبل توی همون کامنتدونی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت 21:15 توسط پدرو |

امضا’

بشکن طلسم حادثه را
                              بشکن،
مهر سکوت را از لب خود بردار،
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
                             بسپار،
تکرار کن حماسه خود
تکرار:
                               

مرد تنومند که ته ریش سیاهی داشت در حالی که ساعتش را از دستش باز میکرد گفت:
*یه بار دیگه بگو
با صدایی که به ناله نزدیکتر بود گفتم:
**چند بار بگم؟
*صد بار...هزار بار...
*به خدا من کاره ای نیستم.
هنوز جمله را کامل نگفته بودم که چنان ضربه ای توی گوشم زد که چند لحظه همه جا تاریک شد.

*آقا جون به خدا خودم تنهایی هم میتونم برم.
اما چه کسی حرف مرا گوش میکرد؟میخواستم تنهایی بروم.بچه ها همه با هم قرار گذاشته بودند که بروند.پدر هیچ کس نمیامد جز من.به مردانگیم بر میخورد.

**میخوای خلاص شی؟میخوای بری پیش مریم؟
*معلومه اقا
**پس اینو امضا کن
* آقا به خدا این وصله ها به ما نمیچسبه
یک بار دیگر و اینبار محکمتر از دفعه پیش توی گوشم زد.

فامیلش طلوعی بود.یک سال از من بالاتر بود.کلاس محاسبات عددی را با هم داشتیم.بعدها فهمیدم سیالات میخواند.یکبار که توی کلاس تنها نشسته بودم با همان لبخند کمرنگ همیشگی که انگار از خودش خیلی مطمئن است کنارم نشست و دستی روی ته ریشش کشید.
**هوم ورک داشتیم.نوشتی؟
*یه چیزایی نوشتم ولی فکر نمیکنم درست باشه.

*مامان شما یه چیز بهش بگین.همه دوستام دارن تنهایی میرن.آقا جون کجا میخواد پاشه بیاد؟اونم با این حالو روزش.
**نگرانته مادر جون...بذار بیاد.ذوق میکنه...همه جا پز میده پسرم پلی تکنیک قبول شده...اونم مهندسی.

**چند بار با مریم خونه رفتی؟
*به خدا اصلا رابطه ما اینجوری نبود.من خودم...
نگذاشت حرفم تمام بشود و عکسی را نشانم داد.یکه خوردم.باورم نمیشد.
*به قران مونتاژه.من اصلا اهل این حرفها نبودم.
گمانم کمی هم گریه کردم.به یاد مریم افتاده بودم.با خودم فکر میکردم الان چه کار میکند؟
با لگد زد توی صورتم.طوری که صندلی خم شد و افتادم روی زمین.
پایش را روی صورتم گذاشت و فشار داد.به نظرم ته کفشش قرمز میامد.

رئیس دفتر را دکتر صدا میکردیم.طلوعی مرا به او معرفی کرد.هفته ای یک بار جلسه داشتیم.خبرهای روز کشور را بررسی میکردیم،بحث سیاسی میکردیم،روی نشریه کار میکردیم و خلاصه حسابی سرمان شلوغ بود.من هم که فکر میکردم در راه آزادی میجنگم با شور و حرارت خاصی مطالعه میکردم و در هر موردی نظری برای گفتن داشتم.همین شور و حرارت بود که باعث شد در مدت کوتاهی  جزء اعضای اصلی بشوم.


**شما خیلی خوب مینویسید...یعنی میدونین تحلیلهاتون خیلی پخته هستن...دکتر میگه جسارت و پختگی نوشته هاتون شبیه مهندس افشاریه...
*لطف دارین...میدونین من خیلی به اینجور فعالیتا علاقه دارم.به همین خاطر خیلی هم مطالعه دارم.راستی شما توی جلسه دوشنبه شرکت میکنین؟
دختر کشیده و خوش لباسی بود.به نظرم خیلی اکتیو میامد.بعدها فهمیدم اسمش مریم است.

آنقدر  با لگد توی شکمم زد که خون بالا آوردم.
**میخوای مریم رو هم بگیریم؟اگه باباتو بگیریم با اون وضعیت قلبش چند روز میتونه اینجا دووم بیاره؟میدونی دادگاه قراره خکم اعدام صادر کنه؟
بگیر اینو امضا کن تا همه چیز درست شه...

*تو توی تحصن فردا نیا...میترسم تو هم بیای
**پس چرا خودت میری؟منم میام...
*خر نشو دختر میخوایی همش دست و دلم بلرزه؟بذار اگه یه کاری میکنم لااقل خیالم از بابت تو راحت باشه..
بغض کرد.

دیگر نشسته بود روی سینه ام.موهایم را میکشید و رو به چشمهای نیمه بازم فریاد میکشید.تصویرش را دو تا میدیدم.صدایش انگار که از داخل دالان درازی بیاید میپیچید.همه چیز داشت کش میامد که توی گوشم پیچید: آقا جونت...گرفتنش..
بریده بودم...ناه نداشتم.توی این هفته سه بار مرا تا پای چوبه دار برده بودند.حتی وصیت هم کرده بودم که باز دوباره برم میگرداندند.خودم هم داشت باورم میشد راهی که من آمده بودم محاربه با خدا و پیغمبر بود.چشمهایم داشت می افتاد.دو روز بود که نگذاشته بودند بخوابم.مغزم از خستگی قفل کرده بود.
دهنم مزه خون میداد.خوب نمیتوانستم نفس بکشم که انگار صدایی گفت:
**من امروز از تو امضا نگیرم مرد نیستم.
صداها انگار از جایی دور بیایند و تصاویر دور و نزدیک میشدند.اول این جمله را شنیدم و بعد دیدم لبهای آن مرد تنومند با آهنگ کش داری تکان میخورند.
دیگر پلکهایم داشتند روی هم میافتادند که ضجه ضعیفی که نمیدانم از کدام طرف میامد و به سختی میشنیدمش گفت:
*کجارو باید امضا کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/18ساعت 1:27 توسط پدرو |

نیستی

برای اویی که امشب به سادگی اش خندیدم،اما در دل گریستم:


نه،تو پدر سوخته نیستی،نمیتوانی باشی...
تو که با یک لبخند عاشق میشوی و با یک دروغ اشک میریزی.
یائسگی ات هم بوی حماقت خواهد داد.
توله هایی که در دامنت پرورش میدهی،مثل خودت میشوند:
                          زشت،افسرده و صد البته احمق.
..........................................................................................................................................
پ.ن:پرشین بلاگ در دست تعمیر(تعطیل؟)قرار داره و اغلب لینکهای وبلاگ من هم از پرشین بلاگیها هستند...چه باید کرد؟

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 1:10 توسط پدرو |

تا هفت

به بهانه سنگسار جعفر کیانی:

اولی را که خوردی خیلی درد داشت اما نه به اندازه آنموقعی که رضا اولین تو گوشی را زد.
*من دیگه نمیتونم واست کاری بکنم...حکم قطعیه.دادگاه تجدید نظر هم همین رو تایید کرده.فقط میتونی به سازمانهای حقوق بشر امید داشته باشی.
برگشتی و از پنجره به درخت نارنج توی حیاط چشم دوختی.
*خانم خوشگله آتیش داری 
نمیدانستی چه بگویی.حتی حیدر هم که چهارچشمی داشت میپاییدت هیچ وقت نفهمید لبخند آنروزت بیشتر به زهر خند میماند.
خندیدی و بعد به هم نزدیکتر شدید و زیر اولین درخت نارنج توی پارک نشستید.لرزش صدایت را حیدر فهمیده بود و سعی میکرد با شوخیهای بیمزه اش بخندانت.

دومی را که خوردی یاد دومین بچه ات افتادی.سوسن.هنوز باید دنبال شیر خشک همه طول بازار را برایش گز میکردی که مادرت در را باز کرد و با عجله هل خوردی توی خانه.دست سیمین توی دستت بود و سوسن را خفت سینه ات چپانده بودی.
حتی آنموقع هم میدانستی اینجا مامن تو نیست.پدر اولین قطره اشک را که توی چشمانت دید فهمید که مثل همیشه غروب نشده رضا میاید دنبالت و تو دست بچه هایت را میگیری و میروی.
همانموقع بود که مادر تورا پای درخت نارنج قدیمی خانه که سالها از تو خاطره داشت کشاند و گفت:
*گیرم که نرفتی.آخرش چی میخوای طلاق بگیری؟با دوتا بچه؟کی خرجشونو میده؟تو میتونی بزرگشون کنی؟
و غروب همانروز پیشبینی پدر درست از آب در آمد.

سومی را زدند و صدای وکیلت در سومین روز پاییز در گوشت پیچید که میگفت دیگر نمیتواند برایت کاری بکند.که باید منتظر کمک نهادهای حقوق بشری بمانی.

چهارمی را که خوردی چهارمین قرارت را با حیدر گذاشته بودی.خودت هم مطمئن نبودی.اما یک حس وادارت میکرد که رضا را بچزانی و حیدر که حریصانه یه لرزش سینه هایت خیره مانده بود ندید که وقتی شانه هایت را عریان میکرد چطور به در اتاق خیره مانده بودی.
آنروز وقتی وکیلت این حرفها را میزد باز هم امید داشتی چیزی عوض شود.تمام مدتی که تنهایی زندان را میچشیدی به فکر رهایی بودی.ولی وقتی حکم نهایی را ابلاغ کردند و فردای همانروز کشان کشان میبردنت دیگر باورت شده بود که همه چیز تمام شده.
* من دوسش دارم بابا.
**چش سفید نشو دختر.علی هنوز سربازه.کو تا بتونه یه زندگی تشکیل بده.رضا پسر عمه ته.هرچی باشه از خون خودمونه.
پنجمی را که پرتاب کردند پنج بار توی ذهنت پیچید:"من دوسش دارم بابا".
علی رفت دنبال زندگی اش.تو ماندی و رضا.اولین تو گوشی را که توی ماه عسلتان به تو زد دردناکتر از هر شش سنگی بود که امروز خوردی.
هفتمی را دیگر حس نمیکردی.چشمهایت داشت میافتاد اما دوست داشتی هفتمین سال تولد سوسن را کنارش باشی.
داشتی فکر میکردی اگر هفت جان هم داشتی الان باید تمام کرده باشی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 13:23 توسط پدرو |

پنجره ای رو به کوچه

آمد.خودش است.میفهمم.از صدای قدمهای تند و با عجله اش که پله ها را دو تا یکی میکند.همیشه انگار کسی دنبالش کرده باشد.خانه که میرسد کلید میاندازد و در را باز میکند و با صدای بلند و پر انرژی از همان دم در داد میزند:
"آهاااااااااای منزل ما اومدیم..."
بعد هم محکم در را بهم میکوبد و دیگر هیچ.
توی این یک هفته آنقدر به صدای دویدنهایش روی پله ها گوش کرده ام و قدمهایش را شمرده ام که ندیده میتوانم بگویم بالا چند پله دارد.
گاهی هم صدای موزیکش را میشنوم که بلند کرده و یک صدای تالاپ تالاپ خاصی که نه دویدن است و نه راه رفتن.انگار صدای رقص است.میدانم که خودش است...

دستانش را توی دستهایم میگذارد و با چشمهای درشت و مشکی ای که مردمکهایش برق میزند -انگار که آنها را شسته باشی- توی چشمهایم زل میزند.ترکیب این چشمها با صورت مهتابی اش محشر است.شروع به رقصیدن میکنیم...سه قدم به چپ بر میداریم و بعد میچرخیم.باز دوباره در حالی که یک دستش توی دستم است و آن دیگری روی شانه ام و من محکم در آغوشش کشیده ام سه قدم به راست میرویم...دوباره میچرخیم...
آنقدر میرقصیم که دیگر پاهایم درد میگیرند...بعد هر دو میخندیم و دستانش را دور گردنم حلقه میکند...
یکی انگار در میزند.همیشه به اینجا که میرسم یکی در میزند.حتما باز خانم کمالی است که میخواهد بگوید:
"آقای مدرسی مهمون داری؟"
"نه خانم کمالی"
"اخه صدای گروپ گروپ شما واسه ما اعصاب نذاشته...نکنه توی آپارتمان ورزش میکنی؟"
"اوه...ببخشید...دنبال یه سوسک کرده بودم..."
و بعد یکم نصیحت که مادر جان توی در و همسایه خوبیت ندارد که من هرروز بیایم جلوی منزل تو بگویم سروصدا نکن و آخر سر هم بحث اجاره خانه را پیش میکشد و طبق معمول با وعده وعیدهای من ارام میشود...
بعد هم نرده پله ها را میگیرد و آرام آرام پایین میرود...

کلید آشپزخانه را میزنم.لامپ کمنورش روشن میشود...این چند روزه انگار دست از بد قلقی برداشته.میخواستم برق کار بیاورم...روشن نمیشد...
یک تکه ماهی شل و ول را توی تابه میاندازم.صدای جلز و ولزش در میاید...
دانشگاه آزاد میخواند یا دولتی؟
چه فرقی میکند؟
نمیخورد بیشتر از بیست و دو سه سال داشته باشد...ده سال اختلاف خوب است دیگر؟...
از پنجره جلوی اجاق کوچه را میشود دید.
بنظرم چقدر امشب کوچه تمیزتر است...انگار کفش را شسته باشند و آشغالهای همیشه پخش و پلای اپارتمان روبرویی را شهرداری برده باشد.
پراید سفید رنگی چند دقیقه ایست جلوی در آپارتمان ایستاده...پسر جوان خوشتیپ و بلند قدی به آن تکیه کرده و مرتب ساعتش را نگاه میکند...

خودش است...چه خوشتیپ شده...لباس بیرونش با لباسهای دانشگاهش چقدر فرق دارد...
از در آپارتمان بیرون میرود و با پسر قدبلند خوش و بشی میکند. بعد هم هر دو سوار پراید سفید میشوند و میروند...
پیشانی ام عرق کرده...پرده را میکشم و به دیوار تکیه میکنم...قلبم گروپ گروپ میزند...صدایش انگار همان صدای گروپ گروپی که از بالا میامد.مینشینم کف آشپزخانه...بوی سوختگی و صدای جلز و ولز حالم را بهم میزند...لامپ آشپزخانه چند بار خاموش روشن شده بعد همه جا تاریک میشود...

..........................................................................................................................................
پ.ن:
ای گل آبی احساس
تو وجود تو شکفته
بین ما چه حرفهایی
همچنان مونده نگفته
تورو با صدای بارون
تورو با لالای مهتاب
میشناسم الهی هرگز
نبینم قلبتو بیتاب
قلب تو چی شد که رنجید
دست تو ازم جدا شد
تو شلوغیای این شهر
سهم من غریبه ها شد
بین این همه غریبه
شونه هات پناه من بود
غفلت از احساس نابت
تنها اشتباه من بود

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 14:42 توسط پدرو |

شبانه
دریغا دره سبز و گردوی پیر،
و سرود سرخوش رود
به هنگامی که ده
                           در دوجانب آب خنیاگر به خواب میشد

و خواهش گرم تن ها
گوشها را به صداهای درون هر کلبه 
                                             نامحرم میکرد

و غیرت مردی و شرم زنانه
گفتگوهای شبانه را
به نجواهای آرام بدل میکرد

و پرندگان شب
به انعکاس چهچهه خویش
جواب
        میگفتند

دریغا مهتاب و دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگلپوش سربلند را
در پرده شکی
                 میان بود  نبود
                                   نهان میکرد

دریغا باران
        که به شیطنت گویی
دره را ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزد

دریغا خلوت شبهای به بیداری گذشته،
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالیزار
چون خاطره ای فراموش
                          
                      که اندک اندک فرایاد آید
رنگهایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله باز ستاند

و دریغا بامداد
                که چنین به حسرت
دره سبز را وانهاد و
                         به شهر بازآمد،
چرا که به عصری چنین بزرگ
                                     سفر را
در سفره نان نیز هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در قلمرو نام.

 

                                        از مجموعه"آیدا:درخت و خنجرو خاطره" احمد شاملو.انتشارات مروارید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 11:45 توسط پدرو |

شرط بندی

همه بچه های محل دور زمین خاکی کنار پمپ بنزین جمع شده بودند.قرار بود دو لات قدیمی شهر با هم کل بندازند.روی تیله بازی با هم شرط بسته بودند.عادت داشتند هرچند مدت یکبار تو روی یکدیگر دربیایند...یکبار با دعوا...یکبار با کری خواندن و ایندفعه هم با تیله بازی...
پسرک کشیده و استخوانی که کنار زمین ایستاده بود گفت:
"مو میدونم موندنی میبره...هیشکی مث موندنی نمیتونه تیله بازی کنه..."
پسر کوچکی که با زیر شلواری ورزشی کهنه و رنگ رو رفته ای کنارش ایستاده بود و مفش از دماغش آویزان شده بود جوابش را داد:"نخیرم...جواد لات میبره...پوز هرچی لره میزنه..."
جواد لات،لات قدیمی شهر و از دسته ترکها بود و موندنی غربت که کم سنتر از او بود از دسته لرهای شهر.
هر دو آدمهای شر و خطرناکی بودند،موقع بد مستی سر گذر را میبستند و پول میقاپیدند اما جواد لات گاهی لوتی مسلک بود.هوای ترکها را داشت و به نوعی غیرتش نمیگذاشت به ترکها زور بگوید...پاری وقتها هم اگر فرش میگرفت و به همزبانهایش کمک هم میکرد.همین چند مدت پیش بود  صمد شر راه را بر روی نرگس دختر میرزا حمزهء نانوا بسته بود که جواد سر رسید و حق صمد را کف دستش گذاشت چون نرگس ترک بود صمد لر.

-دور آخره...بعضیا وختی باختن لچک سر کنن...

جواد این را گفت و دستمالش را دور دستش پیچید.

-دوزار شیتیل مارو بده لچک پیشکش.

موندنی غربت تیله را در دست راستش گرفت و روی دوپایش نشست.سرش را ماشین کرده بود و ته ریش تنکی داشت...چشمهایش سبز بدرنگی بودند.هیکلش درشت و چهارشانه بود...پیرهن سفید کثیفی تن داشت که سه دگمه بالای آن باز بود و عرق گیر آبی چرک مرده ای زیرش دهن کجی میکرد.پاشنه کفش ربل سه خطش را خوابانده بود و ته جوراب پای راستش به اندازه یک دوزاری پاره بود.
تیله را بین انگشت شصت و میانی دست راست گذاشت و با دست چپش راست را گرفت.
انگشت کوچک دست چپش را روی زمین کشید و آماده پرتاب شد.کمی پا عوض کرد و بعد یک چشمش را بست و با چشم دیگر نشانه رفت.تیله که پرتاب شد نزدیک کال فرود آمد و همانجا تپید.چند نفری از دور زمین هورا کشیدند.موندنی به طرف تیله دوید و از لبه کال وجب گرفت:

-یک...دو...دو وجب و نصفی

اینبار نوبت جواد لات بود.نگاهی غضبناک به موندنی انداخت و به سمت تیله اش رفت.با دستمال قرمز رنگش عرق پیشانی اش را پاک کرد و بعد آن را توی جیب شلوارش چپاند.چثه جواد از موندنی کوچکتر بود.پیراهن سیاه آستین کوتاهی به تن داشت و دگمه یقه اش را باز گذاشته بود.شلوار پارچه ای گشادی به پا کرده  و گیوه سفید رنگی پوشیده بود.سیبیل پرپشت و سیاهش را کمی تاباند و دستی به موهای فرفری اش کشید.
روی دوپاش نشست و تیله را میان انگشت اشاره و شصت دست راستش گرفت.نگاهش را به کال دوخت ...دست راست را روی زانویش گذاشت و با دقت نشانه گرفت.
تیله را نزدیک کال انداخت.جلدی به سمت کال دوید و شروع به وجب گرفتن کرد.

همان پسرک استخوانی و کشیده ء کنار زمین آهسته و زیر لب گفت گفت:"مونم بزرگ شدم میخوام لات بشم..."
پسر چاق بیریختی که کنارش ایستاده بود گفت:"بوام میگه لات شدن عاقبت نداره...آخرش میکشنت...میگه آدم بایس درس بخونه..."
و بعد هر دو به زمین بازی چشم دوختند.

جواد لات داشت وجب میکرد.

-یک وجب...دوووو....

دستش را هر چه میکشید به تیله نمیرسید.چند سانتی مانده بود به تیله.
نگاهی به موندنی انداخت...پوزخندی به لب داشت...انگار که دارد مسخره اش میکند...هر چه توان داشت بکار بست و باز هم دستش را کشید...چند سانتی مانده بود به تیله...فکرش را کرد که اگر ببازد دیگر تا مدتها موندنی برایش شاخ میشود...فکر دوزاری که باید میداد نبود.به فکر حیثیتش بود.عارش میامد بگویند جواد لات باخته.

موندنی گفت:
-زور نزن.دو وجب و نصف...باید از اول بندازیم...

ولی او این را نمیخواست.دلش میخواست کار را یکسره کند...میخواست روی موندنی را کم کند...
ضامندارش را از توی جیبش در آورد و با دست چپ پرده میان انگشت شصت و اشاره دست راستش را زد...خون به اطراف شره کرد و روی تیله ریخت...حالا دستش بیشتر کشیده میشد...در مقابل چشمان ناباور موندنی نوک انگشت میانی اش به تیله سائید و داد زد:

-اینم دو وجب بد مصب...

و بعد در حالی که دستمالش را دور دستش میبست و از درد تلو تلو میخورد دوزارش را از موندنی غربت گرفت و به سمت خانه دوید...

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:این ماجرا واقعی بود.

پ.ن۲:جواب کامنتهای پست قبل و قبلتر توی همون کامنتدونی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/04ساعت 0:12 توسط پدرو |

دلتنگی

نسیم ولرم شبانگاه تابستانی آرام میوزد و بخار گرم قهوه را از لبه فنجان سرامیکی آبی رنگی که روی میز کوچک لم داده میقاپد و در سیاهی شب غرق میکند.با صدای بوق یک ماشین مرد شتابان سرش را از همان نقطهء بالکن که نشسته خم میکند و همسایه واحد روبرویی را میبیند که ماشینش را داخل پارکینگ میاورد.با کسالت سنگین و کشداری سرش را برمیگرداند و به همان نقطه دوری که چشم دوخته بود خیره میشود.
آلبومها یکی یکی روی هم افتاده اند و یکی که از وسط باز شده روی بقیه قرار گرفته...
دو قرص سفید کوچک را از تلقشان بیرون میاورد و بدون آب بالا میاندازد بعد به حلقه سفید رنگی که دور انگشت دست چپش گره خورده خیره میشود. آن را میان انگشت شصت و اشاره دست راست میگیرد و میچرخاند... 
دست چپش را زیر چانه اش میگذارد با بی حوصلگی دورو برش را نگاه میکند...چند لحظه بعد همان دستش را از زیر چانه بر میدارد و زیر سرش تکیه میکند...سرش به سمت چپ یله میشود...
مدتی بعد داخل آپارتمان میرود و تلفن را بدست میگیرد...چند شماره را روی شماره گیر آن میزند و منتظر میماند،بعد از شنیدن صدای دو بوق تیز و خش دار زنی با صدای دورگه از آن طرف گوشی میگوید:
- الو
ـ سلام مادر جون،حالتون خوبه؟...بهروزم...لیلا اومد اونجا؟...نه چیز مهمی نبود میشه گوشی رو بهش بدین؟...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 16:45 توسط پدرو |

آخرین نامه
"بانوی من،
وقتی این نامه را میخوانی احتمالا چشمان من دیگر از سعادت دیدار تو محروم خواهند بود اما حالا که واهمه دیدن تاثیر غم انگیز حرفهایم را در چشمانت ندارم بگذار دلایل این مرگ اختیاری را شرح دهم.
تو خود شاهد بودی که در این سالهای اخیر چگونه به زندگی و هر چه بوی زنده بودن میداد بیرغبت بودم.شاکی اصلی من در این قضیه نیز خود تو بودی.شاید بارها در خلوت خود از اینهمه لاقیدی گریسته ای،شاید به وجود نفر دومی در زندگی من شک برده ای،بارها افسرده و بیمارم خوانده ای...
اما بگذار بگویم که ای رفیق سالیان من تو نیز مرا نشناخته ای.
همراه صبورم،
این همه لاقیدی و بی رغبتی ریشه در دردی عظیم دارد.مدتهای زیادیست در این اندیشه ام که اگر من در این صحنه پرمخاطره و شلوغ تنازع برای بقاء نمیبودم چه میشد؟
بارها به این موضوع فکر کرده ام و متاسفم که بگویم جواب  این سوال همیشه یک کلمه تکراریست  و آن هیچ است.میدانی؟بزرگترین خیانت را پدر و مادرم با بدنیا آوردنم در حق من کرده اند.اگر شریک کردن یکنفر دیگر در این همه درد و سردرگمی خیانت نیست چه اسم دیگری میتوان روی آن گذاشت؟
متاسفانه آنقدر هم احمق نیستم که خودم را با وعده پیامبران مبنی بر دنیایی دیگر بفریبم.اگر هم باور میداشتم بازهم بهشتی که پر از زن و خوراکیست و زن ب ازها و گشنه ها را تحریک میکند مرا اغنا نمیکرد.پیامبران تئوریسینهای نابغهء حکومتگرانند.
بارها از زبان من و از قول مارکس شنیده ای که "دین افیون توده هاست".همیشه در خاطر داشته باش که اگر میخواهی بر قومی حکومت کنی آنها را به نداشته هاشان ترغیب کن.درست به همین دلیل است که دعوت به دنیایی مملو از زن و خوراکی شالوده تمام دینها را تشکیل میدهد.و میبینی که در بدو ورود هر دینی برده ها و گرسنه ها اولین پیروان آنند.و من هیچگاه نه گرسنه بوده ام و نه زن ب اره و متاسفانه نه حتی ساده لوح.
بانو،
مرگ من از نوع مرگ همینگوی نیست.با تمام احترامی که برایش قائلم ولی او یک دائم الخمر زن ب از بود و درست وقتی همین دو ضعفش وی را از اوج به حضیض کشانید تاب زندگی در وی نگذاشت.
اما زندگی من اوجی نداشته که بخواهد به حضیض برسد.من یک متوسط بدبخت بودم.
شاید مرگم از آن دست مرگهایی باشد که هدایت داشت.مرگی در اثر پوچی و به بنبست خوردن ذهن.یک پوچی فلسفی...
میدانی؟انسانها دو دسته اند:انسانهای معمولی و نرمال که برای لذت بردن آفریده شده اند که معمولا یا اصولا چیزی نمیفهمند یا کم میفهمند و انسانهایی که بیش از آنچیزی که باید میفهمند و اینان غضب شدگان خداوندند، آفریده شده اند تا ببینند و زجر بکشند.و متاسفانه من از دسته دوم بودم...
شاید الان بهتر بتوانی دلیل آنهمه مقاومت را در مقابل اصرار تو مبنی بر بچه دار شدنمان بفهمی.منی که همسر مناسبی برای تو نبوده ام چگونه میتوانم پدر خوبی باشم؟منی که جز نوشتن و مشروب خوردن و سیگار کشیدن کار دیگری نمیدانم آیا میتوانم کسی را برای ورود به این دنیای پرخطر تربیت کنم؟
زیبای من،
مدتهاست که دیگر هیچ رنگی انگیزه دیدن و هیچ بویی انگیزه بوییدن در من ایجاد نمیکند.
تنها افسوسی که خواهم داشت از دست دادن چون توئی خواهد بود.
که تا همینجا نیز با نیروی عشق تو زنده مانده ام.
تنها میتوانم امیدوار باشم که مرا بخاطر اینکه تورا آلوده زندگی غمبار خودم کردم ببخشی.تو با من خوشبخت نبوده ای هرچند که یک دنیا عشق میانمان باشد...
شایددنیای من برایت قابل درک نباشد اما همین را بدان که در من استعداد و فداکاری همسر شدن نبود.
احتمالا با خوردن این قرصها دستها و پاهایم کرخت خواهند شد و سنگینی و خواب آلودگی بر من مستولی میشود...رنگم کبود شده و راه نفسم بند میآید...چیزی از جنس درد در شکمم خواهد یچید و توان حرکت از من سلب خواهد شد...پلکهایم سنگین شده و نفسهایم به شماره میفتد...اما بدان در آخرین لحظات هم تصویر تو در مقابل چشمهای نیمه بازم خواهد بود... 
عزیزم،
بعد از من تو سالهای سال فرصت خواهی داشت تا زندگی را با تمام سلولهای بدنت حس کنی.سالها فرصت خواهی داشت که از زیبایی و جوانی خویش لذت ببری...
دوست دارم بعد از من بتوانی به کسی بیندیشی که در تو حس زیبای دوست داشتن را جاری کند و از این اندیشه لطیف لبخند بر لبانت بنشیند و گونه هایت سرخ شود...
دوست دارم بعد از من باز هم صبحهای زود برخیزی و پنجره اتاقمان را رو به خورشید باز کنی و ریه هایت را از عطر جانفزای صبحگاهی پر کنی و در حالی که آن آواز قشنگ را زیر لب زمزمه میکنی و گلهای بنفشه را در گلدان مرتب میکنی،مرتب به ساعت نگاه کنی و انتظار آمدن کسی را بکشی که با دیدنش تمام غصه های دنیا را فراموش میکنی...
زیبای محبوبم،
بی من اما تو زندگی را زندگی کن..."

 

 هنگامی که این نامه را بالای سرش پیدا کردم دیگر خیلی دیر شده بود...

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:جواب کامنتهای قبلی توی کامنتدونی همون پست

پ.ن۲:لیلا و امین عزیز گویا همه پستهای شما پاک شده...از سرنوشت وبلاگتون من رو مطلع کنید...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت 18:9 توسط پدرو |

برای هیچ

یک جایی توی همین کشور گل و بلبلی که ما آسوده قدم میزنیم،دختری هست که صورت زیبایی دارد اما خیلی چاق است،حجم زیادی میگیرد و تقریبا هیچ پسری بخاطر همین چاقیش دوست ندارد با او دوستی کند.اما در عوض مهربان است،در عوض خوش قلب است،و یا اصلا هیچ،لااقل انسان است درست مثل من و تو...آنروز بد پسری برای خودنمایی و خوشمزگی اندامش را به استهزا گرفت تا دوستانش را بخنداند... و من دیدم که دخترک چگونه گریه میکرد...و دوستانش را که سعی در آرام کردن او داشتند و گریه ای که بند نمی آمد را...از آنجایی که اگر روزی بخواهد برای کسی بد بیاید به یکی و دوتا ختم نمیشود درست در همان روز وقتی با دوستانش توی اتوبوس نشسته بود تا از محل تحصیل به خانه برگردد پسر دیگری با اخم و عصبانیت از اتوبوس پایین می آید و با صدای بلند میگوید:"با این حجمت دیگه واسه کسی جا نذاشتی"...و تو خود تصور کن حال این دختر را...و حال مرا...و گریه ای را که بند نمیامد...و منی که تحمل گریه را ندارم...
با توام که فکر میکنی خیلی میفهمی،تویی که خوشمزگیهایت به بهای لگد مال شدن شخصیت و غرور یک نفر است،میخواهم بگویم حیف نام انسان که با خودت یدک میکشی.

...........................................................................................................................................

پ.ن:متاسفانه برای اینکه وبلاگم از فیلتر دربیاد مجبور شدم برخی از لینکهام رو حذف کنم اما مطمئن باشید همچنان خواننده پروپا قرص نوشته هاتون هستم.و با یک تاسف مضاعف برای وبلاگهای فیلتر شده نمیتونم کامنت بگذارم...هرچند با آنتی بتونم وبلاگهاتون رو بخونم اما امکان کامنت دادن با آنتی نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/10ساعت 20:47 توسط پدرو |

تصمیم کبری

با آن زیرشلوار راه راه و زیرپیرهنی عرقگیر سفیدش خم شده و در طبقه پایین یخچال قدیمی دنبال چیزی میگردد.
بعد از مدتی جستجو سیب زده دار کوچکی را پیدا میکند و خرسند از یافته اش به سالن کوچک و محقر پذیرایی برمیگردد، زیر دریچه کولر چمپاته میزند،تکیه اش را به پشتی میدهد و کلچه کچل شده با نمره۲ اش را میخاراند و گازی به سیب میزند.دفتر مشقش را باز میکند و کتاب فارسی را ورق میزند تا به درس "تصمصم کبری"میرسد.


* تو که باز چاک دهنتو باز کردی

**چیه؟خفه شم اینم نگم؟

*تو اصلا گه میخوری که حرف میزنی...بتو چه؟مگه ارث باباته؟...زخمت کش خودمه دلم میخواد...

گوشهایش را میگیرد تا صدا اذیتش نکند...بلند بلند میخواند:یه روزی آقا خرگوشه...رسید به بچه موشه...
از شعرهای بچگی این یکی را خیلی دوست داشت.

**کل حقوق تو دیویستو چل تومنه.تو شکم منو این سه تا بچه رو نمیتونی سیر کنی اوخت هر روز باید بساط این زهرماری تو خونه علم باشه؟

*من همینم که هستم...مگه وختی زن من شدی نمیدونستی داری با یه کارمند عروسی میکنی؟...حالا مگه بابای خودت تیمسارالدوله بود؟...این پولیم که واسه این میدم از حقوقم نیست از همین مسافرکشی ـ که میکنم...مگه هرچی در میارم باید بریزم تو شکم تو و اون توله سگا؟..

کله کچلش باز میخارد اما نمیخواهد دستش را از روی گوشهایش بردارد...باد کولر با ورقهای دفترش بازی میکند.برای اینکه حرفهایشان را نشنود توی رویا فرو میرود و مثل همیشه رویای تکراری ـ آن خانه ویلایی و بزرگی را میبیند که نوکرها رخت چرکها را میشورند و مادرش روی صورتش از آن چیزهای سفید گذاشته و روی تخت دراز کشیده درست مثل آن خانم ـ پولدار توی فیلم.

*بی پدر مادرـ ج...ده

و بعد صدای جیغ مادر و گروپ گروپ ـ دویدن میاید.با ترس به بیرون میدود و پدر را میبیند که موهای مادر را میکشد و آزاده که خودش را روی پدر انداخته و التماس میکند...صدای احمد از گهواره اش میاید که گریه میکند...گریه اش گرفته...رنگش مثل گچ سفید شده و نمیداند باید چکار کند...دست مشت کرده اش را باز میکند و سرش را میخاراند...

کتابش زیر باد کولر چند ورق جلوتر رفته،چند صفحه برمیگردد و باز به درس "تصمیم کبری" میرسد...او هم با خودش تصمیمی گرفته...که هیچ وقت مثل پدر نشود...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 3:12 توسط پدرو |

خیالی نیست

میتوانم بگویم موسیقی برای من یک مفر است درست مثل نوشتن و کتاب خواندن.همیشه دوست داشتم اشکهایم را پشت سر ترانه ها یا نوشته ها یا یک آواز حزن انگیز پنهان کنم یا در موسیقی شاد یک نفر از خوشحالی و خوشوقتی برویم.نمیدانم اگر این چند عنصر را در زندگیم نداشتم میتوانستم خودم را تحمل کنم یا نه.
اصرار بر خواندن به هیچ وجه مصداق داشتن آواز خوش نیست اما نشانه یک تشنگی و علاقه عمیق است،یک نیاز.
آهنگ"خیالی نیست" را دوست دارم هم بخاطر اجرای متفاوتش و هم برای شعر ساده و روانش.
این آهنگ را با یک هدفون معمولی بر روی کامپیوتر خانگی خواندم تا یادگاری باشد از روزهای سیاه مشق و عطش و عطش و عطش.مسلما اشکال زیاد دارد و کیفیت ان هم خیلی پایین است اما دوست داشتم در وبلاگ فیلتر شده ام یادگار بماند.شاید صدایم در این آهنگ زیادی مصداق کپی برابر اصل شده باشد اما تمام سعیم را کرده ام درست و علمی بخوانم.
صدا را میتوانید اینجا بشنوید.

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:حاج واشنگتن عزیز بسیار بسیار ممنون بخاطر همکاریت و فضایی که در اختیار این آهنگ گذاشتی.

پ.ن۲:نظرات پست قبل و قبلتر در همون کامنتدونی

 پ.ن۳:بعضی از وبلاگها هستند که برای من فیلتر شده اند.از کسانی که به علت فیلترینگ نمیتونم براشون کامنت بذارم عذر میخوام.

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 22:10 توسط پدرو |

امشب

زیر نور آباژور کنار میز نهارخوری نشسته و دارد مینویسد.یک دسته موی شلال و سیاه از سرش آویزان شده و بقیه را بالای سرش گوجه کرده است.همیشه عادت دارد همه انگشتانش را دور خودکار حلقه کند و با فشار خاصی در حالی که سرش روی کاغذ خم شده بنویسد.آدم را یاد بچه های دبستانی میاندازد که دارند مشق شب مینویسند.بارها گفته ام این طرز گرفتن خودکار مناسب او نیست باید آن را بین انگشت دو و سه بگیرد میگوید چه فرقی میکند مهم چیزیست که مینویسی.توی کاناپه فرو رفتم و تماشایش میکنم.چقدر توی نور ضعیف آباژور دست نیافتنی و معصوم جلوه میکند.خانه تاریک و دلگیر است و جز نور آباژور و تلویزیون روشنی که صدا ندارد و خانه را تاریک و روشن میکند نور دیگری نیست.

*چقدر گفتم اینقدر این خونه رو تاریک نکن...مث شام غریبون میمونه

**باز که بداخلاق شدی...عوضش فضا حسیه و کمک میکنه بهتر بنویسم.اصلا تو چرا تا این موقع شب بیداری؟برو بخواب فردا باز باید صبح زود بیدار بشی..

توی چشمهایش نوعی برق خاص است.نگاهش و رفتارهایش آدم را توی تردید میگذارد که میداند یا نه.آن شب که داستان دوست پیمان را سر شام برایم تعریف کرد دلم هری ریخت که فهمیده اما آنچنان بیخیال و عادی ماجرا را میگفت که انگار هیچ چیز نمیداند.اه...لعنت به من،لعنت به تو که اینقدر توداری...کنار قفسه کتابها که میروم بی اختیار کتاب "ترانه های کریس دبرگ"را بر میدارم.بازش که میکنم ترانه"tonight"میاید.

tonight i'll give you evry bit of my heart

give you evrytingh that i've got

i don't want to lose you

...

i want to work it out

i want to get it right

...

زیر دوش میایستم و آب داغ شره میکند روی بدنم.خوبی دوش آنست که اشکهایت زیر آن گم میشود و میتوانی خودت را گول بزنی که آب نزدیک چشمهایت که میرسد داغتر میشود و میسوزاند.مثل کسی میمانم که از برج ایفل به یک بند پوسیده آویزان است.نه میتواند خودش را بالا بکشد و نه میافتد.اما احتمال افتادنش خیلی بیشتر است.

**خرابه دیگه...یک هفته است دارم بهت میگم یه فکری بحالش کن.بسکه موهامونو خشک نکردیم سرما خوردیم.حالا خودت رو محکم بپوشون نچایی.برات قهوه داغ ریختم بیا بخور گرم شی.

من قهوه تلخ میخورم اما مال او همیشه با شکر است،سه قاشق.

*فردا میبرمش تعمیر.تو هنوز داری مینویسی؟این چه رمانیه که تمومی نداره؟

**چیه حسودیت میشه برای اون هم وقت میذارم؟...بذار چاپ بشه.اگه بهت امضا دادم.

و میخندد.رج دندانهای منظم و سفیدش بیرون میافتد.

عادت دارد شبها تا دیر موقع قهوه میخورد و مینویسد.با آن دستهای ظریف و همیشه جوهری.

**راستی فیلم گرفتم.مژگان میگه توی جشنواره پارسال خیلی سروصدا کرده بود.تو که اهلش نیستی اگرنه همه فیلمهای جشنواره رو میرفتیم.

*حالا در مورد چیه؟

**"در مورد یه مرده که به زنش خیانت میکنه و دخترش میفهمه...

لعنتی.لعنتی...دارد باهام بازی میکند؟...پهلوهایم تیر میکشد و چیزی توی مغزم ذق ذق میکند.گوشه پذیرایی میروم و کنار پنجره مینشینم طوری که مرا نبیند.پنجره را نیملا باز میگذارم و سیگاری آتش میزنم.تلویزیون بیصدا روبرویم نشسته و بمن زل زده و تصاویر بیمفهومی نشان میدهد.نورش روی صورتم مدام سیاه و سفید میشود.میاید و روبرویم میایستد با آن چشمهای معصومش نگاهم میکند.

**سیگار میکشی؟

*گاهی وقتا...زیادم بد نیست...شایدم نه...

سیگار را خاموش میکنم.

**من میرم بخوابم.تو هم بیا.دیر وقته.شب بخیر

این شب بخیر را آنقدر مظلوم میگوید که میخواهم زار بزنم.میرود و من توی تنهایی و سکوت خودم میمانم.نور دلگیر آباژور روی میز و کاغذ و قلمش میپاشد.قهوه تلخ من کنار فنجان او و قوطی خالی شکر مانده.تلویزیون صدا ندارد و نورش صورتم را روشن و تاریک میکند.سرم را به صندلی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم.باد پرده را روی صورتم میزند.بوی نم میدهد...بوی باران...

...........................................................................................................................................

پ.ن:

همین امشب بیا حرفمو باور کن

همین امشب بیا بغضمو پرپر کن

خط قرمزو بکش رو دل تردید

اسممو قلم نزن از تن خورشید

بگذر از خطای من،حالا ،همین امشب

توی آخرین فرصت،شب،همین امشب

بذار تا یه بار دیگه شونه هات پناه من شه

مهر پاک دل ساده ت ضامن گناه من شه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 15:45 توسط پدرو |

تنها برای نوشتن

۱-حتما برای شما هم پیش آمده که از توالتهای عمومی اسفتاده کنید.مطمئنا نوشته های روی در و دیوار اون رو هم خوندید:

.....جمهوری اسلامی

ر...دن بیش از ۲۰۰ گرم پیگرد قانونی دارد

ما پسران از شما دختران حمایت میکنیم.   "سازمان حمایت از پستانداران"

۲۸۷...۵...۰۹۱  شماره تلفن خا...م.زنگ بزن حالشو ببر.

یکیش خیلی جالب بود روبروت روی در نوشته:سمت راست رو نگاه کنید.وقتی نگاه میکنی نوشته:سمت چپ رو نگاه کنید.سمت چپ هم نوشته پشت سرت رو نگاه کن.بعد از کلی مصیبت و زور زدن میچرخی پشت سرت رو میبینی نوشته:تو اومدی اینجا....ی یا اینور اونورو نگاه کنی؟

اگر این نوشته ها رو توی دستشویی یه پارک یا کافه های بین شهری بخونید خیلی براتون طبیعی جلوه میکنه اما وقتی توی توالت دانشگاه میخونی و میدونی که نویسنده دانشجوی این مملکت هست جای تعجب(تاسف؟تالم؟خاک بر سرش؟ای ول؟خیلی بامزه ست؟) داره.تازه توی توات دانشگاه باید وصلتهایی که بین خوار مادر استادها پیش میاد رو هم اضافه کنید.

۲-بگذریم.دیروز داشتم از یه گالری نقاشی دیدن میکردم و پیش خودم میگفتم این مزخرفات بی سرو ته چه زیبایی دارند و هرچی خودم رو کج و معوج میکردم و از بالا به پایین یا برعکس نقاشیها رو نگاه میکردم و باز چیزی نمیفهمیدم که "ع سل"اس ام اس داد.اگر خدا بخواد این دفعه دعوامون نشد و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و آخرش هم کلی واسه همدیگه تعارف تیکه پاره کردیم و با شب خوش عزیزم و خوابهای خوش ببینی و قربون صدقه تموم شد.ارتباط ما دو تا با همدیگه خیلی جالبه...فکر کن روز اول آشناییمون این طور شروع شد که شماره من رو گرفت و قرار شد زنگ بزنه اما سه روز گذشت و خبری نشد یه روز دیدمش و گفتم چرا خبری ازت نیست با کلی ناز و قمیش که یعنی من خیلی راغب نیستم گفت:"میدونی مطمئن نیستم رابطه ما دوتا با هم خیلی صحیح باشه و اصولا انسان باید خیلی محتاط باشه اخه پسرای این دوره زمونه خیلی عوض شدن.یه روز دوست خواهرم..."همینطور که داشت سخنرانی میکرد و تازه منبرش گرم شده بود دید من ول کردم دارم میرم و اون همچنان در حال پشت هم چیدن کلمه های قلمبه است...گذشت تا چند روز بعدش باز یکی اس ام اس زد که من فلانیم...چند تا اس ام اس بیشتر بین ما رد و بدل نشده بود که باز کار به فحش و کتک کاری و برو گمشو آشغال بی تربیت کشید...چند روز بعد باور کنید به جان خود "ع سل" جونم که میخوام دنیاش نباشه!!من اصلا نفهمیدم که چی شد و چطوری دست شکسته من رفت روی اسمش و شمارش رو گرفتم...باز دوباره زنگ و اس ام اس که تو خیلی نامردی و این مدت نباید خبری بگیری ببینی من کجام و از این حرفها...خلاصه در تمام این مدت رابطه ما همینطور ادامه داره...یه روز کلی لاو میترکونیم و قربون صدقه هم میریم و یه روز سایه هم رو با تیر میزنیم...باور کنید من خیلی آدم خوبی هستم ولی نمیدونم چرا توی این هفت هشت ماه گذشته بجز "ع سل"که یکم روابطمون طولانیتر شده در مورد دوتای قبلی دوستیمون با فحش و دعوا بعد از یه مدت کوتاه تموم میشد...بنظر شما اگر یه روز حوصله نداشته باشی و به شدت هم خوابت بیادبعد یه دختر بهت زنگ بزنه و بخواد دو ساعت از روابط عشقی گذشته اش یا اینکه دیروز با مامانشینا کجا رفتن و چه غلطی کردن باهات حرف بزنه خیلی بی نزاکتی هست که وسط حرفاش تلفن رو قطع کنی و بخوابی؟...یه بار هم با یکی رفته بودم کافی شاپ،بعد از خوردن نصف کافه گلاسه آنقدر همش زدم که تقریبا حالت سوپ گرفت دختر بیچاره همش باید حواسش میبود که از کافی شاپ بیرونمون نکنند،هی میگفت نکن،نکن...فرداش هم در کمال ناباوری با یک اس ام اس جانانه بهم فهموند خیلی شوت و بیکلاس تشریف داری.من هم که با این روحیه حساس نمیتونستم توهین به این بزرگی رو تحمل کنم با یک اس ام اس جانانه تر جوابش رو دادم و باز هم آخر بحثهای سازندمون رسید به جمله معروف برو گمشو آشغال بی تربیت...باور کنید من آدم خوبی هستم...

۳-یک نفر برام تعریف میکرد که توی کلاس انقلاب اسلامیشون حرف به "سد سی ون د" و این حرفها کشیده که آقای استاد محترم گفته:من نمیدونم چرا بعضیها اسلام و دینشون رو ول کردن و به این خشتهای کهنه چسبیدن."مق بره ک وروش" زیر آب میره؟خب به جهنم.کشاورزها گشنگی بکشند که" آرام گاه ک وروش" زیر آب نره؟....وقتی استاد دانشگاه یک مملکت اینطور باشه وای به حال چنین کشوری...

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:وبلاگ خودم و همه لینکهام برای من فیلتر شده و مجبور شدم بعضی کلمه ها رو جدا تایپ کنم که توی شهرستانهای دیگه فیلتر نشه و کلا توی ای اس پی ها حذفمون نکنند.

پ.ن۲:از تمام کسانی که باید این مدت به وبلاگشون سر میزدم ولی قصور داشتم عذر میخوام.هم اکثر وبلاگها برای من فیلتر شده و هم مدتی دسترسی به اینترنتم محدود شده.اما حتما به زودی اظهار لطف همگی رو پاسخ خواهم داد

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 12:25 توسط پدرو |

کابوس رویاهای من

از عادله عزیز خیلی ممنونم برای دعوت توی این بازی.از کابوسها و رویاهام اگر بخوام بگم خیلی هستند.مسلما تعدادی هم قابل گفتن نیستند با این وجود:

از کابوسهایم:

۱-یک کابوس عجیبی از کودکی همراه من بوده و مدتی هست بیشتر خودش رو نمایان میکنه و اون کابوس دیدن "جن"است.آنهم بین ساعت ۲.۵ تا ۳ نصفه شب.خب میتونید تصور کنید که آدم چه حالی میشه.یکبار خواب دیدم جنی در کالبدم رسوخ کرده و مثل فیلم جنگیر یک کشیش برای گرفتن جن روی سرم کتاب مقدس میخونه.کسی میتونه تعبیرش کنه؟یه چیز بگم به کسی نگید:فکر میکنم اتاقم جن داره!!!!(هوووووووووو-صدای جن-)

۲-بچه که بودم بعدالظهر و غروبهای جمعه کابوس عظیمی بود...الان اما رنگ دلگیریش کمتر شده...

۳-کابوس بزرگترم ج نگ است.هیچ دوست ندارم ج نگ بشه...از کشتار و عواقب بعدش میترسم...همین تو سری خوردنها و گرونیها رو ترجیح میدم به اینکه داری با دوست دخترت توی خیابون قدم میزنی یک دفعه ببینی با یک صدای مهیب دستت توی دستش جا مونده...

۴ و ۵ اش رو خودتون هرچی دوست دارید تصور کنید...

 

اما رویاهایم:

۱-اینکه به خارج از کشور برم...تنها البته...و برای همیشه...حالا اونجا چیکار کنم؟...آفرین...موزیسین بشم...لطفا نخندید قرار شد از رویاها بگیم یعنی من توی رویاهام هم نمیتونم روی استیج برم؟حالا موزیسین نشدم هم لاقل اونجا زندگی کنم و از این کشور فرار کنم...

۲-با دختری ازدواج کنم که بلند قد باشه(آخه قد خودم خیلی بلنده و دوست ندارم توی خیابون که راه میریم بهم بگن ماشالله بچت چند سالشه)و البته هیکل باربی باشه...اصلا هیکلهای گوشتی و تپل مپل رو دوست ندارم...صورتش هم باید کشیده باشه از صورتهای تپل زیاد خوشم نمیاد...جهنم،اگه صورتش هم تپل باشه ولی هیکلش باربی باشه بازم قبول.جون خودت دیگه هیکلش جای چونه نداره...مممممممم...دیگه اینکه چشم و ابروش باید درشت و مشکی باشه همینطور موهاش...پوستش هم باید سفید باشه...سبزه مبزه تو کار من یکی نمیره...آقا یه خواننده عرب بود یکبار بیشتر میوزیک ویدئوش رو ندیدم دقیقا اونی بود که میخواستم(نه جونم نانسی رو نمیگم)...ولی خب چه حیف که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...حالا اگر باباش سرمایه داری چیزی هم باشه چه بهتر...جهنم ضرر مایه دار نباشه هم قبول ولی دیگه گدا گودول هم نباشه...آهان راستی با کلاس باشه و اهل مطالعه و کتاب و موسیقی باشه...از سیاست سردربیاره و همیشه نقشه های درست درمون واسه پیرفت داشته باشه...زبان انگلیسی پرفشنال و آشنایی با کامپیوتر بیش از چت کردن و وبگردی،شمه هایی از نویسندگی و ذوق ادبی هم که دیگه جزء بدیهیات امر هست...مممممم...دیگه اینکه آهان پراحساس و خوش سروزبون هم باشه که شبها با هم راجع به کتاب شعر فروغ حرف بزنیم و سروده های جدیدمون رو زیر نور شمع برای همدیگه بخونیم بعدش هم درحالی که دستمون دور کمر هم دیگه حلقه شده با ب وسه به رختخواب بریم و بعدش هم****(این قسمت بعلت مسائل ناموسی حذف شد)...ممممم...دیگه...دیگه...همین دیگه.سخته؟...باور کنید زیاد هم مشکل پسند نیستم...منکه میدونم آخرش یه چاق بیریخت بد هیکل نصیبم میشه که از اون لباسهای بلند گل و گشاد گلگلی میپوشه و سی نه هاش تا روی ن افش افتادن هر روز هم که از سر کار برمیگردم با چوب جارو میفته دنبالم که چرا اضافه کار نایستادی و با این هیکل لندهورت بازم که زود اومدی خونه...

۳-ایران یه روزی به جایی که استحقاقش رو داره برسه...

۴-تمام مهارتهایی رو که دوست دارم توی زندگیم بدست بیارم و عمرم به بطالت نگذره...یعنی از این بیشتر به بطالت نگذره...

۵-بتونم بخشهایی از زندگیم رو که دوست ندارم یا فکر میکنم نقطه های تاریک زندگیم هستند پاک کنم...هرچند در حد رویا باشه...

...........................................................................................................................................

پ.ن۱:اینها رو بدون فکر قبلی نوشتم شاید اگر با فکر بخوام بنویسم بعضی چیزها رو ننویسم یا بعضی چیزها به لیستم اضافه بشه...در ضمن به ترتیب اولویت هم نیستند...

پ.ن۲:دعوتیهای من: حاجی واشنگتن...اقلیما...علی حیدری...افرا...حامد...نمیدونم کسی قبلا دعوت شده یا نه.

پ.ن۳:شعر این پست رو دوست دارم شما بنویسید...هرکس میخواد نظر بگذاره لطفا زیباترین شعر یا ترانه ای که روش خیلی تاثیر گذاشته رو کامل یا یک بخشش رو بنویسه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/30ساعت 1:3 توسط پدرو |

مادربزرگ

یاد کودکیهای من با بوی خوب پیراهن گلگلی مادربزرگ و طعم گس خوراکیهایی گره خورده که او برایم میخرید.مادربزرگ با آن بینی گوشتی و صورت مهربان که هنوز نگاههایش را خوب در خاطر دارم...بچه سال بودم و سنم به مدرسه نمیرسید مادرم که بیدار میشد تا به مدرسه برود من هم با یک حالت دلشوره عجیب از خواب میپریدم،وابستگی زیادی که به مادرم داشتم آنقدر نیرو داشت که یک کودک چهار-پنج ساله را آن موقع صبح از رختخواب بکند و گریه کنان به دنبال مادر بیندازد...آرام و بی صدا گریه میکردم که میترسیدم پدرم را بیدار کنم و او با عصبانیت و بیرحمی مرا کنار خود بخواباند و نگذارد با مادرم بروم...مادرم نوازشم میکرد و میگفت آرام باش تا ببرمت خانه مادربزرگ...و من با چشمهایی پف کرده و خیس کنج آشپزخانه کز میکردم و مادرم را میپاییدم که چطور صبح به آن زودی بساط نهار را آماده میکند...صدای فس فس زود پز که در بیصدایی آن موقع صبح آزارم میداد هنوز در گوشم میپیچد...فسسس...و من با هر تکانی و هر سایه ای دلم میپرید که نکند پدر بیدار شود...در تمام عمرم آنقدر بیصدا و بیحرکت جایی کز نکرده ام که آن موقع گوشه آشپزخانه مینشستم...دوست نداشتم پیش پدرم بمانم،دوستش نداشتم،میترسیدم...و بعد با شوقی بی حد از در آهنی پشت خانه پاورچين پاورچين دنبال مادر میدویدم تا به خانه مادربزرگ برسم...چقدر همه چیز در آن صبحهای زود شاد و زیبا بود،در مسیر کوچه باز هم برمیگشتم و پشت سرم را میپاییدم تا نکند پدرم بیدار شده و دنبالم بیاید...به خانه مادر بزرگ که میرسیدم همه خواب بودند جز او که نان تازه خریده بود و صبحانه ای تدارک دیده بود و منتظر من بود...و من چه خوشبخت بودم در آغوش خوشبوی او...بهترین خاطرات بچگی من در همان خانه قدیمی بود...دوست نداشتم با همسالانم بازی کنم،دوست نداشتم خیابانهای کوچک