تبليغاتX
خط خطی های یک روح
Listen to me

Listen to me

I'm telling a story;

A story about me, about you;

From here to any place that you want;

From your hands to the top of the night;

From your eyes to the farthest seas;

If the weather's cold, if the night's too horrible, if no star came out... don’t worry, my story makes you warm.

In my story you can't see any poor boy;

In my story poverty and death have been forgotten;

In my story peace and safety are abundant;

In my story you and I are free;

You can hear my story every night;

Any time that you think about me, I'm with you;

In the clouds, in the raining, in the bank of the river, in shining, in...

My story is about a village;

In my village people love each other;

They aren't rich, but they are successful;

When you see them, they smile to you;

When you have a problem, all of them try to solve it;

When you want help, they help you;

In the village you have freedom and independence;

You can reach your desires;

In the village each person is valuable, there isn't any racist;

In the village the factories produce love and success;

There isn't any shortage;

But my story is only in my mind, in my stream;

But I love it;

It isn't real, but it is better than real;

So every night, when there isn't any star in the dark, while owls start singing, I hope...

I hope to be a bird and emigrate from here to the unreal world and find my own village, and fly on top of a tree, the tallest and oldest tree, and sing...

Sing about you and all of my desires;

And when you are walking in your garden to irrigate the flowers, you would listen my song but you wouldn't remember that one day your lover sung that for you.

    

 

                   And that day I'm just an imagination.

...........................................................................................................................................

                                                                                                                               

پ.ن:این متن رو برادرم نوشته.فکر میکنم ترجمه اش مشخص باشه اما واسه دوستان زیر دیپلم برگردان فارسیش رو اینجا مینویسم:

 

به من گوش فرا بده:

 

من یک قصه برای تو میخوانم.داستانی راجع به من،راجع به تو.از اینجا تا هرجایی که آرزو کنی.از دستان تو تا اوج شب،از چشمان تو تا دوردست_ دریاها.

اگر هوا سرد است،اگر شب ترسناک است، اگر هیچ ستاره ای سر نمیزند.نگران نباش داستان من تو را گرم میکند.

در داستان من هیچ فقیری نمیبینی.در داستان من فقر و مرگ افسانه هایی فراموش شده اند.در داستان من آرامش و امنیت هست.در داستان من،تو و من آزادیم.

تو میتوانی داستانم را هر شب بشنوی.هر زمان که مرا بخاطر بیاوری من با توام...در ابرها،زیر بارش باران،در کرانهء رودخانه،در...

داستان من در یک دهکده است.

در دهکده من مردم یکدیگر را دوست دارند.آنها ثروتمند نیستد با این وجود موفقند.آنگاه که آنها را میبینی به تو لبخند میزنند.هرگاه مشکلی داری همه برانند تا مشکلت را حل کنند.وقتی کمک میخواهی کمکت میکنند.

در دهکده تو آزادی و استقلال داری.تو به همه رویاهایت میرسی.

در دهکده هر فردی ارزشمند است.کارخانه ها عشق و آرامش تولید میکنند.آنها هیچ کمبودی ندارند.

اما این مزرعه تنها در ذهن من است.

ولی دوستش دارم.واقعی نیست اما از واقعیت بهتر است.

هر شب وقتی هیچ ستاره ای در تاریکی نیست.هنگامی که جغد ها میخوانند.من آرزو میکنم...

آرزو میکنم پرنده ای باشم و مهاجرت کنم به آن دنیای خیالی و دهکده ام را پیدا کنم.و پرواز کنم بالای بلندترین و پیرترین درخت و آواز بخوانم...

از تو و آرزوهایم بخوانم.

و هنگامی که در باغچه ات راه میروی تا به گلهایت آب دهی تو میتوانی این آواز را بشنوی.

اما بخاطر نمی آوری که روزی عاشقت این آواز را برایت میخواند.

 

و آن روز من تنها یک خیالم.

 

پ.ن۲:

         ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
 تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
 شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد
 آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
 تو مثل کوه نوری
 نذار خورشیدمون بمیره
 تو مثل روز پکی
 مثل دریا مغروری
 نذار خاموشی جون بگیره
 ای شرقی غمگین
 بازم خورشید دراومد
 کبوتر آفتاب
 روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
 بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
 ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه
 با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
 ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه

           

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08ساعت 12:8 توسط امین.پ |