پیش نوشت :متن این داستان تغییر کرده است.به دوستانی که آن را مطالعه کرده اند پیشنهاد میشود یک بار دیگر داستان را مرور کنند.
یه ابر بزرگ و یه تیکه و سیاه چسبیده خفت آسمون.حتی ساعت چهار بعد از ظهر هوا تاریک و خفه است. نمناکی چسبناکی توی فضاست .مادر بزرگ با چارقد سفیدش گوشه اتاق کنار جانماز نشسته و با صدای آروم و پچ پچی داره میخونه:"...وجلت و عظمت مصیبتک فی السموات علی جمیع اهل السموات فلعن الله امه اسست اساس..."روی تخت دراز کشیدم و پاهام رو توی سینه جمع کردم و توی خودم گم شدم.با سولماز باید چیکار کنم؟ این روزها همه فکر و ذکرم شده این بچه.صبحها که میخوام برم سر کار میتونم بذارمش مهد اما بعد الظهرها نمیتونم بیارمش چون تا ساعت ۲ شرکت هستم.الان دو هفته ای میشه که نرفتم شرکت اگه دیگه غیبت کنم عذرم رو میخوان بازم خدا پدر مادر سلوکی رو بیامرزه که این دوهفته رو برام درست و راست کرد.
پهلو به پهلو میشم،توی روشنایی ضعیف بخاری مادر بزرگ رو میبینم که با یه دستش کتاب دعا رو گرفته و دست دیگش رو به آسمونه و با صدای آروم و پچ پچی داره میخونه:"...السلام علیک و علی الرواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلاما...".کاش میشد همیشه اینجا میموند،کاش اینقدر به پری و بچه هاش وابسته نبود که تحمل چند روز دوریشون رو نداشته باشه.بار و بندیلش رو بسته که باز فردا باید بره.بعد الضهرها به راننده شرکت میگم سولماز روببره خونه.اگه مادر بزرگ بود دیگه نگرانی نداشتم. تازه غذا رو چیکار کنم؟غذای چند روزمون رو پخته گذاشته تو فریزر اما آخرش چی؟باید آشپزی هم یاد بگیرم.
چشمام رو باز میکنم،مادربزرگ هنوز داره دعا میخونه:"...الذین بذلو مهجهم دون الحسین علیه السلام..."واای مادربزرگ من چقدر تورو دوست دارم.تو چقدر خوبی،از مادرم بهم نزدیکتری.بیشتر از همه نگرانمی.دارم بوی چادرت رو میشنفم،مثل همیشه بوی گلابی که دو سه روز پیش زده باشی رو میده.چقدر تو آرومی. حضورت همیشه آرامش خاصی بهم میده .بعد از سیمین تو تنها کسی هستی که حضورت آرومم میکنه.آی سیمین،سیمین کجائی که ببینی دارم چی میکشم؟کاش اون روز صبح پام میشکست نمیرسوندمت فرودگاه،کاش با کار کردنت توی اون موسسه مخالفت میکردم.تو که گفتی ماموریتت یه روزه است چی شده که دو هفته است هر چی چشم به در دوختم نمیای؟تو که جونت به جونم بسته بود چی شده که حالا هر چی صدات میکنم صدامو نمیشنوی؟نمیدونی وقتی خبر سقوط هواپیما رو شنیدم چه جوری خودمو رسوندم پزشکی قانونی.توی راه چقدر خدا خدا کردم اشتباه کرده باشن،یه پرواز دیگه بوده باشه همش امیدوار بودم قضیه یه جوری ختم بخیر بشه.نذر کردم اگه زنده مونده باشی هر محرم لباس سیاه بپوشم بیام توی حسینیه محل زنجیر بزنم چقدر دست به دامن امام حسین شدم،قسمش دادم به همون علی اصغرش که تورو از من نگیره...جلوی سرد خونه شلوغ بود.زنها داشتن جیغ میکشیدن و خودشونو میزدن مردها دستشون رو روی سرشون گذاشته بودن و وای وای میکردن.من اما امیدوار بودم.مطمئن بودم خدا صدامو شنیده.باورم نمیشد به این سادگی ها از دستت بدم....مرد خپل کچلی که لباس سفید پوشیده بود گفت مشخصه خاصی داشت؟همه چیز از ذهنم پریده بود.مشخصه؟چی میتونستم بگم؟گیج شده بودم یه دفعه یادم به گردنبندی افتاد که واسه سالگرد ازدواجمون بهت داده بودم.یادته چقدر ذوق کرده بودی؟با اون نگین سبزی که روش بود؟میگفتی واست شانس میاره...ملحفه سفید رو از روت کنار زدن یادته چقدر رنگ سفید رو دوست داشتی؟همیشه سفید بهت میومد.نتونستم بشناسمت،حالم بد شد،دنیا دور سرم چرخید،فقط یه لحظه نگین سبز یه گردنبند توی یه توده سیاه بهم چشمک زد،دیگه هیچی نفهمیدم....چشمامو که باز کردم نور لامپ بالای سرم چشمامو زد.چند لحظه طول کشید تا فهمیدم چی شده و کجام.پرستاری که داشت توی سرمم آمپول تزریق میکرد گفت:خدا صبرتون بده شوهر عمه منم توی اون هواپیما بود بیچاره هنوز بچه صغیر داشت،یادم به سولماز افتاد چطوری بهش بگم؟....تا چند روز توی شوک بودم.مادرم رو پریروز به اصرار خودم فرستادم رفت نمیرفت میگفت یه کاری میدی دست خودت مجبور شدم کلی دروغ بهم ببافم تا باور کنه حالم خوبه.سوار اتوبوس هم که شده بود باز دست از سفارش بر نمیداشت:شبها آرامبخش بخور،با دوستات مرتب برو بیرون،دلمه که دوست داری برات پختم گذاشتم توی فریزر فردا ظهر گرمش کن بخورید...
دمر روی تخت دراز میکشم و به مادربزرگ زل میزنم.سجده کرده:"سبحان الله،سبحان الله..."از بیرون صدای دسته میاد که داره خودش رو برای مراسم امشب آماده میکنه.باز محرم با همه دلگیریش اومد.راسته که میگن اگه واسه امام حسین عزاداری کنی خدا حاجتت رو بهت میده؟به موبایلم نگاه میکنم تا ببینم ساعت چنده.اوه چقدر دیر شده نیم ساعت پیش باید میرفتم دنبال سولماز هر چند الان با بچه های آقای سلوکی اینقدر مشغوله که زمان رو فراموش کرده.بعدش هم باید مادر بزرگ رو ببرم روضه.حسینیه همین پایین کوچه است اما با این پا دردش همین چند قدم راه رو هم نمیتونه بره باید با ماشین ببرمش.چشمام رو میمالم و به صورتم دست میکشم،زبری ریشم صورتم رو اذیت میکنه.چند وقته اصلاح نکردم؟این روزها وقت سر خاروندن هم ندارم.یادم باشه فردا قبل از رفتن به شرکت به سر و وضعم برسم.نمیخوام ریخت و پاش به نظر بیام.باز صدای نوحه از بیرون میاد.راسته که میگن هر کی واسه امام حسین عزاداری کنه خدا حاجتش رو میده؟
...........................................................................................................................................
پ.ن۱:اگه بخواین با کسی ازدواج کنید و بدونید اون قبلا سکس داشته چیکار میکنید؟توی تصمیمتون تجدید نظر میکنید؟براتون اهمیتی نداره؟البته این مساله بیشتر برای آقایون حساسیت برانگیزه تا خانمها.نظر من اینه که دیگه امروزه نمیشه دختری رو پیدا کرد که به سن بیست و چند سالگی رسیده باشه اما طعم هم آغوشی رو نچشیده باشه.همون طور که ما آقایون سعی میکنیم توی دوران تجرد از کون خر هم نگذریم خیلی خود خواهیه که انتظار داشته باشیم طرف مقابل به صرف اینکه دختره همه غرایزش رو سرکوب کنه و منتظر شوهر بشینه.البته ناگفته پیداست که مقصودم دخترهای بدنام نیستیند اما مگه نمیشه دختری هم خوب و خوانواده دار و با آبرو باشه هم توی دوران تجردش کام جویی هم کرده باشه؟فکر میکنم موقع اون رسیده که آقایون جامعه ما تجدید نظری توی تفکراتشون بکنند.پیشاپیش اعلام میکنم که بنده اصالتم خوزستانی تشریف داره و هر شایعه دیگه ای رو تکذیب میکنم.در ضمن هر چی بمن گفتی خودتی.
پ.ن۲:در مورد پست قبل باید یه توضیحی بدم و اون اینکه:درسته من و شما داریم کاری رو انجام میدیم که فکر میکنیم درسته اما نمیتونیم انکار کنیم که ارزشگذاریهای جامعه با ازرشگذاری های ما در تعارضه.جامعه فقط شامل من و شما نمیشه بلکه پدرها و مادرهامون و همه اونهایی که توی شهرستانهای دور افتاده هم زندگی میکنند رو در بر میگیره.شاید برای تو نوعی این مسائل جا افتاده باشه اما برای غالب آدمهای متعلق به نسل قبل و قبلتر هنوز این مسائل تابو هست.حتی برای خیلی از جوانهایی که توی شهرهای کوچیکتر یا روستاها زندگی میکنند یا حتی توی کلان شهر ها هستند اما فاز فکریشون با تو خیلی فرق میکنه.و اگه مسئله ای برای افراد یه جامعه نهادینه نشه هر حکومت دیگه ای هم بیاد باز اوضاع همینه.
پ.ن۳:جواب همه دوستانی که لطف کردن و بذای پست قبل کامنت گذاشتن توی همون کامنتدونی داده شده و نیز برای همه پست ها به همین روال به محبت دوستان پاسخ میدم.
پ.ن۴:
ای تو از تبار رفتن،ای پر از وسوسه کوچ
همه ذرات وجودم پرن از عشقی پر از پوچ
اگه از حادثه لبریزم و در اوج نیازم
توی محراب نگاهت خم ابروی نمازم
منو با خودت ببر به شهر خواستن
ای صمیمی ای تنت قبله خواهش
نذار اینجا بی کس و تنها بمیرم
ای دو چشمای تو لایق نیایش
بوی عطر گل گندم ای تنت شهوت هجرت
اگه مثل یه درختم زرد و خشک و بی ثمر
فکر پنجه های ریشم تو تن خاکو نکن
یا بمون وعاشقم شو یا منو با خودت ببر