با آن زیرشلوار راه راه و زیرپیرهنی عرقگیر سفیدش خم شده و در طبقه پایین یخچال قدیمی دنبال چیزی میگردد.
بعد از مدتی جستجو سیب زده دار کوچکی را پیدا میکند و خرسند از یافته اش به سالن کوچک و محقر پذیرایی برمیگردد، زیر دریچه کولر چمپاته میزند،تکیه اش را به پشتی میدهد و کلچه کچل شده با نمره۲ اش را میخاراند و گازی به سیب میزند.دفتر مشقش را باز میکند و کتاب فارسی را ورق میزند تا به درس "تصمصم کبری"میرسد.
* تو که باز چاک دهنتو باز کردی
**چیه؟خفه شم اینم نگم؟
*تو اصلا گه میخوری که حرف میزنی...بتو چه؟مگه ارث باباته؟...زخمت کش خودمه دلم میخواد...
گوشهایش را میگیرد تا صدا اذیتش نکند...بلند بلند میخواند:یه روزی آقا خرگوشه...رسید به بچه موشه...
از شعرهای بچگی این یکی را خیلی دوست داشت.
**کل حقوق تو دیویستو چل تومنه.تو شکم منو این سه تا بچه رو نمیتونی سیر کنی اوخت هر روز باید بساط این زهرماری تو خونه علم باشه؟
*من همینم که هستم...مگه وختی زن من شدی نمیدونستی داری با یه کارمند عروسی میکنی؟...حالا مگه بابای خودت تیمسارالدوله بود؟...این پولیم که واسه این میدم از حقوقم نیست از همین مسافرکشی ـ که میکنم...مگه هرچی در میارم باید بریزم تو شکم تو و اون توله سگا؟..
کله کچلش باز میخارد اما نمیخواهد دستش را از روی گوشهایش بردارد...باد کولر با ورقهای دفترش بازی میکند.برای اینکه حرفهایشان را نشنود توی رویا فرو میرود و مثل همیشه رویای تکراری ـ آن خانه ویلایی و بزرگی را میبیند که نوکرها رخت چرکها را میشورند و مادرش روی صورتش از آن چیزهای سفید گذاشته و روی تخت دراز کشیده درست مثل آن خانم ـ پولدار توی فیلم.
*بی پدر مادرـ ج...ده
و بعد صدای جیغ مادر و گروپ گروپ ـ دویدن میاید.با ترس به بیرون میدود و پدر را میبیند که موهای مادر را میکشد و آزاده که خودش را روی پدر انداخته و التماس میکند...صدای احمد از گهواره اش میاید که گریه میکند...گریه اش گرفته...رنگش مثل گچ سفید شده و نمیداند باید چکار کند...دست مشت کرده اش را باز میکند و سرش را میخاراند...
کتابش زیر باد کولر چند ورق جلوتر رفته،چند صفحه برمیگردد و باز به درس "تصمیم کبری" میرسد...او هم با خودش تصمیمی گرفته...که هیچ وقت مثل پدر نشود...
میتوانم بگویم موسیقی برای من یک مفر است درست مثل نوشتن و کتاب خواندن.همیشه دوست داشتم اشکهایم را پشت سر ترانه ها یا نوشته ها یا یک آواز حزن انگیز پنهان کنم یا در موسیقی شاد یک نفر از خوشحالی و خوشوقتی برویم.نمیدانم اگر این چند عنصر را در زندگیم نداشتم میتوانستم خودم را تحمل کنم یا نه.
اصرار بر خواندن به هیچ وجه مصداق داشتن آواز خوش نیست اما نشانه یک تشنگی و علاقه عمیق است،یک نیاز.
آهنگ"خیالی نیست" را دوست دارم هم بخاطر اجرای متفاوتش و هم برای شعر ساده و روانش.
این آهنگ را با یک هدفون معمولی بر روی کامپیوتر خانگی خواندم تا یادگاری باشد از روزهای سیاه مشق و عطش و عطش و عطش.مسلما اشکال زیاد دارد و کیفیت ان هم خیلی پایین است اما دوست داشتم در وبلاگ فیلتر شده ام یادگار بماند.شاید صدایم در این آهنگ زیادی مصداق کپی برابر اصل شده باشد اما تمام سعیم را کرده ام درست و علمی بخوانم.
صدا را میتوانید اینجا بشنوید.
..........................................................................................................................................
پ.ن۱:حاج واشنگتن عزیز بسیار بسیار ممنون بخاطر همکاریت و فضایی که در اختیار این آهنگ گذاشتی.
پ.ن۲:نظرات پست قبل و قبلتر در همون کامنتدونی
پ.ن۳:بعضی از وبلاگها هستند که برای من فیلتر شده اند.از کسانی که به علت فیلترینگ نمیتونم براشون کامنت بذارم عذر میخوام.
زیر نور آباژور کنار میز نهارخوری نشسته و دارد مینویسد.یک دسته موی شلال و سیاه از سرش آویزان شده و بقیه را بالای سرش گوجه کرده است.همیشه عادت دارد همه انگشتانش را دور خودکار حلقه کند و با فشار خاصی در حالی که سرش روی کاغذ خم شده بنویسد.آدم را یاد بچه های دبستانی میاندازد که دارند مشق شب مینویسند.بارها گفته ام این طرز گرفتن خودکار مناسب او نیست باید آن را بین انگشت دو و سه بگیرد میگوید چه فرقی میکند مهم چیزیست که مینویسی.توی کاناپه فرو رفتم و تماشایش میکنم.چقدر توی نور ضعیف آباژور دست نیافتنی و معصوم جلوه میکند.خانه تاریک و دلگیر است و جز نور آباژور و تلویزیون روشنی که صدا ندارد و خانه را تاریک و روشن میکند نور دیگری نیست.
*چقدر گفتم اینقدر این خونه رو تاریک نکن...مث شام غریبون میمونه
**باز که بداخلاق شدی...عوضش فضا حسیه و کمک میکنه بهتر بنویسم.اصلا تو چرا تا این موقع شب بیداری؟برو بخواب فردا باز باید صبح زود بیدار بشی..
توی چشمهایش نوعی برق خاص است.نگاهش و رفتارهایش آدم را توی تردید میگذارد که میداند یا نه.آن شب که داستان دوست پیمان را سر شام برایم تعریف کرد دلم هری ریخت که فهمیده اما آنچنان بیخیال و عادی ماجرا را میگفت که انگار هیچ چیز نمیداند.اه...لعنت به من،لعنت به تو که اینقدر توداری...کنار قفسه کتابها که میروم بی اختیار کتاب "ترانه های کریس دبرگ"را بر میدارم.بازش که میکنم ترانه"tonight"میاید.
tonight i'll give you evry bit of my heart
give you evrytingh that i've got
i don't want to lose you
...
i want to work it out
i want to get it right
...
زیر دوش میایستم و آب داغ شره میکند روی بدنم.خوبی دوش آنست که اشکهایت زیر آن گم میشود و میتوانی خودت را گول بزنی که آب نزدیک چشمهایت که میرسد داغتر میشود و میسوزاند.مثل کسی میمانم که از برج ایفل به یک بند پوسیده آویزان است.نه میتواند خودش را بالا بکشد و نه میافتد.اما احتمال افتادنش خیلی بیشتر است.
**خرابه دیگه...یک هفته است دارم بهت میگم یه فکری بحالش کن.بسکه موهامونو خشک نکردیم سرما خوردیم.حالا خودت رو محکم بپوشون نچایی.برات قهوه داغ ریختم بیا بخور گرم شی.
من قهوه تلخ میخورم اما مال او همیشه با شکر است،سه قاشق.
*فردا میبرمش تعمیر.تو هنوز داری مینویسی؟این چه رمانیه که تمومی نداره؟
**چیه حسودیت میشه برای اون هم وقت میذارم؟...بذار چاپ بشه.اگه بهت امضا دادم.
و میخندد.رج دندانهای منظم و سفیدش بیرون میافتد.
عادت دارد شبها تا دیر موقع قهوه میخورد و مینویسد.با آن دستهای ظریف و همیشه جوهری.
**راستی فیلم گرفتم.مژگان میگه توی جشنواره پارسال خیلی سروصدا کرده بود.تو که اهلش نیستی اگرنه همه فیلمهای جشنواره رو میرفتیم.
*حالا در مورد چیه؟
**"در مورد یه مرده که به زنش خیانت میکنه و دخترش میفهمه...
لعنتی.لعنتی...دارد باهام بازی میکند؟...پهلوهایم تیر میکشد و چیزی توی مغزم ذق ذق میکند.گوشه پذیرایی میروم و کنار پنجره مینشینم طوری که مرا نبیند.پنجره را نیملا باز میگذارم و سیگاری آتش میزنم.تلویزیون بیصدا روبرویم نشسته و بمن زل زده و تصاویر بیمفهومی نشان میدهد.نورش روی صورتم مدام سیاه و سفید میشود.میاید و روبرویم میایستد با آن چشمهای معصومش نگاهم میکند.
**سیگار میکشی؟
*گاهی وقتا...زیادم بد نیست...شایدم نه...
سیگار را خاموش میکنم.
**من میرم بخوابم.تو هم بیا.دیر وقته.شب بخیر
این شب بخیر را آنقدر مظلوم میگوید که میخواهم زار بزنم.میرود و من توی تنهایی و سکوت خودم میمانم.نور دلگیر آباژور روی میز و کاغذ و قلمش میپاشد.قهوه تلخ من کنار فنجان او و قوطی خالی شکر مانده.تلویزیون صدا ندارد و نورش صورتم را روشن و تاریک میکند.سرم را به صندلی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم.باد پرده را روی صورتم میزند.بوی نم میدهد...بوی باران...
...........................................................................................................................................
پ.ن:
همین امشب بیا حرفمو باور کن
همین امشب بیا بغضمو پرپر کن
خط قرمزو بکش رو دل تردید
اسممو قلم نزن از تن خورشید
بگذر از خطای من،حالا ،همین امشب
توی آخرین فرصت،شب،همین امشب
بذار تا یه بار دیگه شونه هات پناه من شه
مهر پاک دل ساده ت ضامن گناه من شه