تبليغاتX
خط خطی های یک روح
دلتنگی

نسیم ولرم شبانگاه تابستانی آرام میوزد و بخار گرم قهوه را از لبه فنجان سرامیکی آبی رنگی که روی میز کوچک لم داده میقاپد و در سیاهی شب غرق میکند.با صدای بوق یک ماشین مرد شتابان سرش را از همان نقطهء بالکن که نشسته خم میکند و همسایه واحد روبرویی را میبیند که ماشینش را داخل پارکینگ میاورد.با کسالت سنگین و کشداری سرش را برمیگرداند و به همان نقطه دوری که چشم دوخته بود خیره میشود.
آلبومها یکی یکی روی هم افتاده اند و یکی که از وسط باز شده روی بقیه قرار گرفته...
دو قرص سفید کوچک را از تلقشان بیرون میاورد و بدون آب بالا میاندازد بعد به حلقه سفید رنگی که دور انگشت دست چپش گره خورده خیره میشود. آن را میان انگشت شصت و اشاره دست راست میگیرد و میچرخاند... 
دست چپش را زیر چانه اش میگذارد با بی حوصلگی دورو برش را نگاه میکند...چند لحظه بعد همان دستش را از زیر چانه بر میدارد و زیر سرش تکیه میکند...سرش به سمت چپ یله میشود...
مدتی بعد داخل آپارتمان میرود و تلفن را بدست میگیرد...چند شماره را روی شماره گیر آن میزند و منتظر میماند،بعد از شنیدن صدای دو بوق تیز و خش دار زنی با صدای دورگه از آن طرف گوشی میگوید:
- الو
ـ سلام مادر جون،حالتون خوبه؟...بهروزم...لیلا اومد اونجا؟...نه چیز مهمی نبود میشه گوشی رو بهش بدین؟...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 16:45 توسط امین.پ |

آخرین نامه
"بانوی من،
وقتی این نامه را میخوانی احتمالا چشمان من دیگر از سعادت دیدار تو محروم خواهند بود اما حالا که واهمه دیدن تاثیر غم انگیز حرفهایم را در چشمانت ندارم بگذار دلایل این مرگ اختیاری را شرح دهم.
تو خود شاهد بودی که در این سالهای اخیر چگونه به زندگی و هر چه بوی زنده بودن میداد بیرغبت بودم.شاکی اصلی من در این قضیه نیز خود تو بودی.شاید بارها در خلوت خود از اینهمه لاقیدی گریسته ای،شاید به وجود نفر دومی در زندگی من شک برده ای،بارها افسرده و بیمارم خوانده ای...
اما بگذار بگویم که ای رفیق سالیان من تو نیز مرا نشناخته ای.
همراه صبورم،
این همه لاقیدی و بی رغبتی ریشه در دردی عظیم دارد.مدتهای زیادیست در این اندیشه ام که اگر من در این صحنه پرمخاطره و شلوغ تنازع برای بقاء نمیبودم چه میشد؟
بارها به این موضوع فکر کرده ام و متاسفم که بگویم جواب  این سوال همیشه یک کلمه تکراریست  و آن هیچ است.میدانی؟بزرگترین خیانت را پدر و مادرم با بدنیا آوردنم در حق من کرده اند.اگر شریک کردن یکنفر دیگر در این همه درد و سردرگمی خیانت نیست چه اسم دیگری میتوان روی آن گذاشت؟
متاسفانه آنقدر هم احمق نیستم که خودم را با وعده پیامبران مبنی بر دنیایی دیگر بفریبم.اگر هم باور میداشتم بازهم بهشتی که پر از زن و خوراکیست و زن ب ازها و گشنه ها را تحریک میکند مرا اغنا نمیکرد.پیامبران تئوریسینهای نابغهء حکومتگرانند.
بارها از زبان من و از قول مارکس شنیده ای که "دین افیون توده هاست".همیشه در خاطر داشته باش که اگر میخواهی بر قومی حکومت کنی آنها را به نداشته هاشان ترغیب کن.درست به همین دلیل است که دعوت به دنیایی مملو از زن و خوراکی شالوده تمام دینها را تشکیل میدهد.و میبینی که در بدو ورود هر دینی برده ها و گرسنه ها اولین پیروان آنند.و من هیچگاه نه گرسنه بوده ام و نه زن ب اره و متاسفانه نه حتی ساده لوح.
بانو،
مرگ من از نوع مرگ همینگوی نیست.با تمام احترامی که برایش قائلم ولی او یک دائم الخمر زن ب از بود و درست وقتی همین دو ضعفش وی را از اوج به حضیض کشانید تاب زندگی در وی نگذاشت.
اما زندگی من اوجی نداشته که بخواهد به حضیض برسد.من یک متوسط بدبخت بودم.
شاید مرگم از آن دست مرگهایی باشد که هدایت داشت.مرگی در اثر پوچی و به بنبست خوردن ذهن.یک پوچی فلسفی...
میدانی؟انسانها دو دسته اند:انسانهای معمولی و نرمال که برای لذت بردن آفریده شده اند که معمولا یا اصولا چیزی نمیفهمند یا کم میفهمند و انسانهایی که بیش از آنچیزی که باید میفهمند و اینان غضب شدگان خداوندند، آفریده شده اند تا ببینند و زجر بکشند.و متاسفانه من از دسته دوم بودم...
شاید الان بهتر بتوانی دلیل آنهمه مقاومت را در مقابل اصرار تو مبنی بر بچه دار شدنمان بفهمی.منی که همسر مناسبی برای تو نبوده ام چگونه میتوانم پدر خوبی باشم؟منی که جز نوشتن و مشروب خوردن و سیگار کشیدن کار دیگری نمیدانم آیا میتوانم کسی را برای ورود به این دنیای پرخطر تربیت کنم؟
زیبای من،
مدتهاست که دیگر هیچ رنگی انگیزه دیدن و هیچ بویی انگیزه بوییدن در من ایجاد نمیکند.
تنها افسوسی که خواهم داشت از دست دادن چون توئی خواهد بود.
که تا همینجا نیز با نیروی عشق تو زنده مانده ام.
تنها میتوانم امیدوار باشم که مرا بخاطر اینکه تورا آلوده زندگی غمبار خودم کردم ببخشی.تو با من خوشبخت نبوده ای هرچند که یک دنیا عشق میانمان باشد...
شایددنیای من برایت قابل درک نباشد اما همین را بدان که در من استعداد و فداکاری همسر شدن نبود.
احتمالا با خوردن این قرصها دستها و پاهایم کرخت خواهند شد و سنگینی و خواب آلودگی بر من مستولی میشود...رنگم کبود شده و راه نفسم بند میآید...چیزی از جنس درد در شکمم خواهد یچید و توان حرکت از من سلب خواهد شد...پلکهایم سنگین شده و نفسهایم به شماره میفتد...اما بدان در آخرین لحظات هم تصویر تو در مقابل چشمهای نیمه بازم خواهد بود... 
عزیزم،
بعد از من تو سالهای سال فرصت خواهی داشت تا زندگی را با تمام سلولهای بدنت حس کنی.سالها فرصت خواهی داشت که از زیبایی و جوانی خویش لذت ببری...
دوست دارم بعد از من بتوانی به کسی بیندیشی که در تو حس زیبای دوست داشتن را جاری کند و از این اندیشه لطیف لبخند بر لبانت بنشیند و گونه هایت سرخ شود...
دوست دارم بعد از من باز هم صبحهای زود برخیزی و پنجره اتاقمان را رو به خورشید باز کنی و ریه هایت را از عطر جانفزای صبحگاهی پر کنی و در حالی که آن آواز قشنگ را زیر لب زمزمه میکنی و گلهای بنفشه را در گلدان مرتب میکنی،مرتب به ساعت نگاه کنی و انتظار آمدن کسی را بکشی که با دیدنش تمام غصه های دنیا را فراموش میکنی...
زیبای محبوبم،
بی من اما تو زندگی را زندگی کن..."

 

 هنگامی که این نامه را بالای سرش پیدا کردم دیگر خیلی دیر شده بود...

..........................................................................................................................................

پ.ن۱:جواب کامنتهای قبلی توی کامنتدونی همون پست

پ.ن۲:لیلا و امین عزیز گویا همه پستهای شما پاک شده...از سرنوشت وبلاگتون من رو مطلع کنید...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت 18:9 توسط امین.پ |