به بهانه سنگسار جعفر کیانی:
اولی را که خوردی خیلی درد داشت اما نه به اندازه آنموقعی که رضا اولین تو گوشی را زد.
*من دیگه نمیتونم واست کاری بکنم...حکم قطعیه.دادگاه تجدید نظر هم همین رو تایید کرده.فقط میتونی به سازمانهای حقوق بشر امید داشته باشی.
برگشتی و از پنجره به درخت نارنج توی حیاط چشم دوختی.
*خانم خوشگله آتیش داری
نمیدانستی چه بگویی.حتی حیدر هم که چهارچشمی داشت میپاییدت هیچ وقت نفهمید لبخند آنروزت بیشتر به زهر خند میماند.
خندیدی و بعد به هم نزدیکتر شدید و زیر اولین درخت نارنج توی پارک نشستید.لرزش صدایت را حیدر فهمیده بود و سعی میکرد با شوخیهای بیمزه اش بخندانت.
دومی را که خوردی یاد دومین بچه ات افتادی.سوسن.هنوز باید دنبال شیر خشک همه طول بازار را برایش گز میکردی که مادرت در را باز کرد و با عجله هل خوردی توی خانه.دست سیمین توی دستت بود و سوسن را خفت سینه ات چپانده بودی.
حتی آنموقع هم میدانستی اینجا مامن تو نیست.پدر اولین قطره اشک را که توی چشمانت دید فهمید که مثل همیشه غروب نشده رضا میاید دنبالت و تو دست بچه هایت را میگیری و میروی.
همانموقع بود که مادر تورا پای درخت نارنج قدیمی خانه که سالها از تو خاطره داشت کشاند و گفت:
*گیرم که نرفتی.آخرش چی میخوای طلاق بگیری؟با دوتا بچه؟کی خرجشونو میده؟تو میتونی بزرگشون کنی؟
و غروب همانروز پیشبینی پدر درست از آب در آمد.
سومی را زدند و صدای وکیلت در سومین روز پاییز در گوشت پیچید که میگفت دیگر نمیتواند برایت کاری بکند.که باید منتظر کمک نهادهای حقوق بشری بمانی.
چهارمی را که خوردی چهارمین قرارت را با حیدر گذاشته بودی.خودت هم مطمئن نبودی.اما یک حس وادارت میکرد که رضا را بچزانی و حیدر که حریصانه یه لرزش سینه هایت خیره مانده بود ندید که وقتی شانه هایت را عریان میکرد چطور به در اتاق خیره مانده بودی.
آنروز وقتی وکیلت این حرفها را میزد باز هم امید داشتی چیزی عوض شود.تمام مدتی که تنهایی زندان را میچشیدی به فکر رهایی بودی.ولی وقتی حکم نهایی را ابلاغ کردند و فردای همانروز کشان کشان میبردنت دیگر باورت شده بود که همه چیز تمام شده.
* من دوسش دارم بابا.
**چش سفید نشو دختر.علی هنوز سربازه.کو تا بتونه یه زندگی تشکیل بده.رضا پسر عمه ته.هرچی باشه از خون خودمونه.
پنجمی را که پرتاب کردند پنج بار توی ذهنت پیچید:"من دوسش دارم بابا".
علی رفت دنبال زندگی اش.تو ماندی و رضا.اولین تو گوشی را که توی ماه عسلتان به تو زد دردناکتر از هر شش سنگی بود که امروز خوردی.
هفتمی را دیگر حس نمیکردی.چشمهایت داشت میافتاد اما دوست داشتی هفتمین سال تولد سوسن را کنارش باشی.
داشتی فکر میکردی اگر هفت جان هم داشتی الان باید تمام کرده باشی.
آمد.خودش است.میفهمم.از صدای قدمهای تند و با عجله اش که پله ها را دو تا یکی میکند.همیشه انگار کسی دنبالش کرده باشد.خانه که میرسد کلید میاندازد و در را باز میکند و با صدای بلند و پر انرژی از همان دم در داد میزند:
"آهاااااااااای منزل ما اومدیم..."
بعد هم محکم در را بهم میکوبد و دیگر هیچ.
توی این یک هفته آنقدر به صدای دویدنهایش روی پله ها گوش کرده ام و قدمهایش را شمرده ام که ندیده میتوانم بگویم بالا چند پله دارد.
گاهی هم صدای موزیکش را میشنوم که بلند کرده و یک صدای تالاپ تالاپ خاصی که نه دویدن است و نه راه رفتن.انگار صدای رقص است.میدانم که خودش است...
دستانش را توی دستهایم میگذارد و با چشمهای درشت و مشکی ای که مردمکهایش برق میزند -انگار که آنها را شسته باشی- توی چشمهایم زل میزند.ترکیب این چشمها با صورت مهتابی اش محشر است.شروع به رقصیدن میکنیم...سه قدم به چپ بر میداریم و بعد میچرخیم.باز دوباره در حالی که یک دستش توی دستم است و آن دیگری روی شانه ام و من محکم در آغوشش کشیده ام سه قدم به راست میرویم...دوباره میچرخیم...
آنقدر میرقصیم که دیگر پاهایم درد میگیرند...بعد هر دو میخندیم و دستانش را دور گردنم حلقه میکند...
یکی انگار در میزند.همیشه به اینجا که میرسم یکی در میزند.حتما باز خانم کمالی است که میخواهد بگوید:
"آقای مدرسی مهمون داری؟"
"نه خانم کمالی"
"اخه صدای گروپ گروپ شما واسه ما اعصاب نذاشته...نکنه توی آپارتمان ورزش میکنی؟"
"اوه...ببخشید...دنبال یه سوسک کرده بودم..."
و بعد یکم نصیحت که مادر جان توی در و همسایه خوبیت ندارد که من هرروز بیایم جلوی منزل تو بگویم سروصدا نکن و آخر سر هم بحث اجاره خانه را پیش میکشد و طبق معمول با وعده وعیدهای من ارام میشود...
بعد هم نرده پله ها را میگیرد و آرام آرام پایین میرود...
کلید آشپزخانه را میزنم.لامپ کمنورش روشن میشود...این چند روزه انگار دست از بد قلقی برداشته.میخواستم برق کار بیاورم...روشن نمیشد...
یک تکه ماهی شل و ول را توی تابه میاندازم.صدای جلز و ولزش در میاید...
دانشگاه آزاد میخواند یا دولتی؟
چه فرقی میکند؟
نمیخورد بیشتر از بیست و دو سه سال داشته باشد...ده سال اختلاف خوب است دیگر؟...
از پنجره جلوی اجاق کوچه را میشود دید.
بنظرم چقدر امشب کوچه تمیزتر است...انگار کفش را شسته باشند و آشغالهای همیشه پخش و پلای اپارتمان روبرویی را شهرداری برده باشد.
پراید سفید رنگی چند دقیقه ایست جلوی در آپارتمان ایستاده...پسر جوان خوشتیپ و بلند قدی به آن تکیه کرده و مرتب ساعتش را نگاه میکند...
خودش است...چه خوشتیپ شده...لباس بیرونش با لباسهای دانشگاهش چقدر فرق دارد...
از در آپارتمان بیرون میرود و با پسر قدبلند خوش و بشی میکند. بعد هم هر دو سوار پراید سفید میشوند و میروند...
پیشانی ام عرق کرده...پرده را میکشم و به دیوار تکیه میکنم...قلبم گروپ گروپ میزند...صدایش انگار همان صدای گروپ گروپی که از بالا میامد.مینشینم کف آشپزخانه...بوی سوختگی و صدای جلز و ولز حالم را بهم میزند...لامپ آشپزخانه چند بار خاموش روشن شده بعد همه جا تاریک میشود...
..........................................................................................................................................
پ.ن:
ای گل آبی احساس
تو وجود تو شکفته
بین ما چه حرفهایی
همچنان مونده نگفته
تورو با صدای بارون
تورو با لالای مهتاب
میشناسم الهی هرگز
نبینم قلبتو بیتاب
قلب تو چی شد که رنجید
دست تو ازم جدا شد
تو شلوغیای این شهر
سهم من غریبه ها شد
بین این همه غریبه
شونه هات پناه من بود
غفلت از احساس نابت
تنها اشتباه من بود
و خواهش گرم تن ها
گوشها را به صداهای درون هر کلبه
نامحرم میکرد
و غیرت مردی و شرم زنانه
گفتگوهای شبانه را
به نجواهای آرام بدل میکرد
و پرندگان شب
به انعکاس چهچهه خویش
جواب
میگفتند
دریغا مهتاب و دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگلپوش سربلند را
در پرده شکی
میان بود نبود
نهان میکرد
دریغا باران
که به شیطنت گویی
دره را ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزد
دریغا خلوت شبهای به بیداری گذشته،
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالیزار
چون خاطره ای فراموش
که اندک اندک فرایاد آید
رنگهایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله باز ستاند
و دریغا بامداد
که چنین به حسرت
دره سبز را وانهاد و
به شهر بازآمد،
چرا که به عصری چنین بزرگ
سفر را
در سفره نان نیز هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در قلمرو نام.
از مجموعه"آیدا:درخت و خنجرو خاطره" احمد شاملو.انتشارات مروارید
همه بچه های محل دور زمین خاکی کنار پمپ بنزین جمع شده بودند.قرار بود دو لات قدیمی شهر با هم کل بندازند.روی تیله بازی با هم شرط بسته بودند.عادت داشتند هرچند مدت یکبار تو روی یکدیگر دربیایند...یکبار با دعوا...یکبار با کری خواندن و ایندفعه هم با تیله بازی...
پسرک کشیده و استخوانی که کنار زمین ایستاده بود گفت:
"مو میدونم موندنی میبره...هیشکی مث موندنی نمیتونه تیله بازی کنه..."
پسر کوچکی که با زیر شلواری ورزشی کهنه و رنگ رو رفته ای کنارش ایستاده بود و مفش از دماغش آویزان شده بود جوابش را داد:"نخیرم...جواد لات میبره...پوز هرچی لره میزنه..."
جواد لات،لات قدیمی شهر و از دسته ترکها بود و موندنی غربت که کم سنتر از او بود از دسته لرهای شهر.
هر دو آدمهای شر و خطرناکی بودند،موقع بد مستی سر گذر را میبستند و پول میقاپیدند اما جواد لات گاهی لوتی مسلک بود.هوای ترکها را داشت و به نوعی غیرتش نمیگذاشت به ترکها زور بگوید...پاری وقتها هم اگر فرش میگرفت و به همزبانهایش کمک هم میکرد.همین چند مدت پیش بود صمد شر راه را بر روی نرگس دختر میرزا حمزهء نانوا بسته بود که جواد سر رسید و حق صمد را کف دستش گذاشت چون نرگس ترک بود صمد لر.
-دور آخره...بعضیا وختی باختن لچک سر کنن...
جواد این را گفت و دستمالش را دور دستش پیچید.
-دوزار شیتیل مارو بده لچک پیشکش.
موندنی غربت تیله را در دست راستش گرفت و روی دوپایش نشست.سرش را ماشین کرده بود و ته ریش تنکی داشت...چشمهایش سبز بدرنگی بودند.هیکلش درشت و چهارشانه بود...پیرهن سفید کثیفی تن داشت که سه دگمه بالای آن باز بود و عرق گیر آبی چرک مرده ای زیرش دهن کجی میکرد.پاشنه کفش ربل سه خطش را خوابانده بود و ته جوراب پای راستش به اندازه یک دوزاری پاره بود.
تیله را بین انگشت شصت و میانی دست راست گذاشت و با دست چپش راست را گرفت.
انگشت کوچک دست چپش را روی زمین کشید و آماده پرتاب شد.کمی پا عوض کرد و بعد یک چشمش را بست و با چشم دیگر نشانه رفت.تیله که پرتاب شد نزدیک کال فرود آمد و همانجا تپید.چند نفری از دور زمین هورا کشیدند.موندنی به طرف تیله دوید و از لبه کال وجب گرفت:
-یک...دو...دو وجب و نصفی
اینبار نوبت جواد لات بود.نگاهی غضبناک به موندنی انداخت و به سمت تیله اش رفت.با دستمال قرمز رنگش عرق پیشانی اش را پاک کرد و بعد آن را توی جیب شلوارش چپاند.چثه جواد از موندنی کوچکتر بود.پیراهن سیاه آستین کوتاهی به تن داشت و دگمه یقه اش را باز گذاشته بود.شلوار پارچه ای گشادی به پا کرده و گیوه سفید رنگی پوشیده بود.سیبیل پرپشت و سیاهش را کمی تاباند و دستی به موهای فرفری اش کشید.
روی دوپاش نشست و تیله را میان انگشت اشاره و شصت دست راستش گرفت.نگاهش را به کال دوخت ...دست راست را روی زانویش گذاشت و با دقت نشانه گرفت.
تیله را نزدیک کال انداخت.جلدی به سمت کال دوید و شروع به وجب گرفتن کرد.
همان پسرک استخوانی و کشیده ء کنار زمین آهسته و زیر لب گفت گفت:"مونم بزرگ شدم میخوام لات بشم..."
پسر چاق بیریختی که کنارش ایستاده بود گفت:"بوام میگه لات شدن عاقبت نداره...آخرش میکشنت...میگه آدم بایس درس بخونه..."
و بعد هر دو به زمین بازی چشم دوختند.
جواد لات داشت وجب میکرد.
-یک وجب...دوووو....
دستش را هر چه میکشید به تیله نمیرسید.چند سانتی مانده بود به تیله.
نگاهی به موندنی انداخت...پوزخندی به لب داشت...انگار که دارد مسخره اش میکند...هر چه توان داشت بکار بست و باز هم دستش را کشید...چند سانتی مانده بود به تیله...فکرش را کرد که اگر ببازد دیگر تا مدتها موندنی برایش شاخ میشود...فکر دوزاری که باید میداد نبود.به فکر حیثیتش بود.عارش میامد بگویند جواد لات باخته.
موندنی گفت:
-زور نزن.دو وجب و نصف...باید از اول بندازیم...
ولی او این را نمیخواست.دلش میخواست کار را یکسره کند...میخواست روی موندنی را کم کند...
ضامندارش را از توی جیبش در آورد و با دست چپ پرده میان انگشت شصت و اشاره دست راستش را زد...خون به اطراف شره کرد و روی تیله ریخت...حالا دستش بیشتر کشیده میشد...در مقابل چشمان ناباور موندنی نوک انگشت میانی اش به تیله سائید و داد زد:
-اینم دو وجب بد مصب...
و بعد در حالی که دستمالش را دور دستش میبست و از درد تلو تلو میخورد دوزارش را از موندنی غربت گرفت و به سمت خانه دوید...
..........................................................................................................................................
پ.ن۱:این ماجرا واقعی بود.
پ.ن۲:جواب کامنتهای پست قبل و قبلتر توی همون کامنتدونی