تبليغاتX
خط خطی های یک روح
سوگل

کمی روی کاناپه جا بجا شد و بیشتر خودش را در آن فرو کرد بعد پک عمیقی به سیگار باریک و درازش زد و دودش را توی آسمان فوت کرد.
- خیلی وقته هر همسایه ای وقتی منو میبینه بهم سلام نمیکنن.تعداد کمی خونشون رو فروختن و رفتن اما اینجور خبرا خیلی زود میپیچه،کافیه یکی از قدیمی ها همسایه جدید رو توی بقالی ای جایی ببینه و چونشون گرم بشه دیگه چه سوژه ای گنده تر از من؟اما خب من دیگه عادت کردم.توی این شهر همه از من بدشون میاد...
-- برام تعریف کنید...چرا؟چی شد؟
- تو بهم بگو چرا این ماجرا برات جذابه؟چرا الان یادت افتاده؟نکنه توی شهر هم همه منو میشناسن؟
و بعد میزند زیر خنده.
- اینجور ماجراها که همیشه جذابه اما من خبر رو توی یه روزنامه قدیمی خوندم.با مسئول زندان تماس گرفتم گفتن یک روز مرخصی بهتون دادن بیایین خونتون.پیدا کردن آدرستون هم که اصلا سخت نبود.راستی چرا بعد از اون ماجرا خونتون رو عوض نکردین؟
-- چرا باید اینکارو بکنم؟بذار هرکی هرچی میخواد بگه.من این خونه رو دوست دارم تازه توی اینهمه مدت مگه چند دفه به من مرخصی دادن که بیام اینجا؟

به او نگاه عمیقتری انداختم...از چهره اش هم میشد تشخیص داد که آدم محکمی است.سرش کاملا طاس بود بجز یک ردیف موی سفید که دور سرش رو گرفته بودند.صورتش رو کاملا از ته تراشیده بود و با لباس رسمی توی خانه میگشت.پیراهن سفید و اتو کرده همراه با دستمال گردن قرمز با شلوار مشکی رنگ و کفش واکس زده براق همه نشان از پیرمردی منظم و خوش پوش داشت.انگار نه انگار مسئول چنین فاجعه ای بوده...چندشم شد.

-- تعریف نمیکنید؟


 یک پک دیگر به سیگارش زد و با صدایی گرفته گفت:

- مربوط به چند سال پیشه،درست شش سال پیش وقتی که شست سالم تازه تموم شده بود.
سوگل از خانواده با اصالتی بود که برای پیدا کردن کار به آموزش و پرورش میومد.اون موقع منم اونجا کار میکردم.سالها بود بازنشسته شده بودم اما چون کارم خوب بود نگهم داشته بودن. کارهایی از این دست مربوط به من میشد.خانواده اش همه توی زلزله بم از بین رفته بودن.و سوگل تنها مونده بود.

سیگارش را خاموش کرد گره دستمال گردنش را شلتر کرد انگار که بخواهد حرف مهمی را بزند و میترسد در راه گلویش گیر کند بعد ادامه داد:

-   چشمای مشکی و درشت همیشه منو مجذوب خودشون میکنن...شاید در موردم بد فکر کنی اما هنوزم این چشمها مسحورم میکنن.با چشماش،نگاهاش..دیوونه شدم...همونوقت...همون لحظه که دیدمش دیوونه شدم...با اون سن و سال از خود بیخود شدم.تو چه میدونی دیوونه شدن یعنی چی بچه؟
شایدم مال تنهایی باشه.وقتی همه بچه هات ولت کنن برن دیگه هر محبت جزئی میتونه تورو به خودش جذب کنه.پیرمردا هم درست عین بچه هان.مادر بچه هام رو هم دوست داشتم ولی هیچوقت عاشقش نبودم.واسه همین وقتی مرد زیاد بهم اثر نکرد.اما سوگل رو یه جور دیگه میخواستم.یه فرم دیگه...
حالا بماند که چقدر اومدم و رفتم و بالاخره زنم شد...میخوام از اینجاها برات بگم که نمیدونی...هیچکی نمیدونه،اون لعنتی هایی هم که بیرون دارن به ریش من میخندن نمیدونن.

بلند شده بود و با دستهایش به بیرون از خانه اشاره میکرد و فریاد میکشید.بعد دگمه های آستینش را باز کرد و با قدمهای بلند رفت تا آخر سالن.

- من قاتلم؟لعنتی من؟من عاشقش بودم...هستم...بودم...هنوزم هستم.
اونم منو میخواست،حداقل اوایل که اینطور بود.وقتی میرفتم سر کار انگیزه داشتم زودتر برگردم خونه سرمو بذارم روی سینه اش و بو بکشم...تو میدونستی بو هم میتونه آدم رو عاشق کنه؟
بگذریم...

و ساکت شد.

-- ادامه بدین...

یک سیگار دیگر روشن کرد و با پک عمیقی دودش را بلعید.

- یکی تو همین روزنامه ها نوشته بود سوگل بخاطر سرپناه زن من شده بود...میگفت نمیخواستم...نوشته بود چهل سال اختلاف سنی نذاشت مهرم تو دلش جا بگیره...ولی من از توی نگاهاش میخوندم اونم عاشق منه.بی وجدانای دروغگو.هیچ وقت یادم نمیره وقتی اولین بوسه رو ازش گرفتم چطور سرخ شد...آه دخترک معصوم.

-- پس چرا اینکارو کردی؟

- گولش زدن...اون نامرد گولش زد مطمئنم.حتما تو گوشش یه چیزایی خونده... اونم جوونه...آدمه وسوسه میشه...بلکم وادارش کرده باشه.

گفتم شاید سوالم را متوجه نشده باشد باز پرسیدم:

-- پس چرا اون کارو باهاش کردی؟

- هیچ وقت بهش شک نکرده بودم.واسه اینه که میگم گولش زدن...روز آخری هم که از خونه رفتم بیرون درست مثل روز اول گرم و شاد بود.رفتم تا اداره اما یه پرونده مهمو یادم رفته بود با خودم بیارم برگشتم...نمیخواستم بزنم...کلید انداختم و اومدم تو...لندهور لخت توی بغل سوگل خوابیده بود...نمیدونم چی بهش میگفت که هردو قهقه میزدن...سوگل از ته دل میخندید...دیوونه شدم،باورم نمیشد،خدای من چی میدیدم؟...رفتم از تو آشپزخونه کاردو برداشتم زدم توی کمرش...تو کمر اون مرده...سوگول جیغ کشید و رفت کنج اتاق کز کرد...چشام سیاهی میرفت...جلومو خوب نمیدیدم...سوگل یه لحظه مث همون مرده میشد باز دوباره سوگل میشد...نفهمیدم کی کارد خورد تو قلبش فقط دیدم خودشو انداخت روی من و دستاشو حلقه زد دور گردنم...بغلش کردم و بوسیدمش...هر دو با هم...توی بغل هم گریه میکردیم...پاهاش شل شد و وا رفت خواستم بگیرمش که نیفته اما جون تو پاهام نبود اون افتاد منم همینطور....

و شروع کرد به زار زار گریستن...پیرمردشست ساله مثل ابر بهار گریه میکرد.نمیخواستم ادامه بدهم اما حیفم امد نیمه کاره رهایش کنم.

- چرا جسدشو نگه داشته بودی؟

کمی آرامتر شد و گفت:

-- همون شب جسد مرده رو بردم بیرون شهر چال کردم اما نمیتونستم سوگل رو دفن کنم.اون هنوز برام زنده بود...چشاش میخندید...اون چشای مشکی و براق میخندیدن...داشت باهام حرف میزد.کشون کشون بردمش توی فریزر کمدی که داشتم انداختمش...اینطوری میتونستم هنوزم داشته باشمش...اینطوری هنوز بوی سوگل توی خونه میپیچید.

هر دو آرام نشسته بودیم و هیچ نمیگفتیم.هوا رو به غروب میرفت و باد پاییزی توی حیاط میپیچید.خانه تاریک شده بود.پیرمرد دستی روی چشمهایش کشید و گفت:

- اون که کسی نداشت ازم شکایت کنه اما فک و فامیلای مرده تقاضای قصاص کردن...دیگه آخرای زندونمه...خوب موقعی اومدی سراغم بعدشم اعدامم میکنن.بچه هام که همه باهام قطع رابطه کردن فقط دختر کوچیکم گاهی میاد دیدنم...اولین کسی هستی که اینا رو بت میگم اونم واسه اینکه قول دادی قصه تو بعد مرگ من با اسم مستعار چاپ کنی...هیچ از مرگ نمیترسم.وکیلم به سختی تونست این یک روز مرخصی رو برام جور کنه.میخواستم بیام یه بار دیگه این خونه رو ببینم...بوی سوگلو بشنفم...

با تعجب گفتم:


--پس چرا توی اعترافاتت دفاع از ناموس رو منکر شدی؟اینجوری ختما تبرئه میشی؟

لبخند تلخی زد و گفت:


-- فکر میکنی چونه زدن واسه اینکه دوروز بیشتر زنده بمونم میارزه به بردن ابروی سوگل؟میارزه به لکه دار کردن قداستش؟
توی این مدت تو زندون خیلی فکر کردم...میدونی؟گاهی فکر میکنم هیچکدوم از ما توی این جریان مقصر نبودیم همگی راهی رو رفتیم که قرار بود بریم.هنوز صدای خنده هاش تو اون روز نحس تو گوشمه...هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر از ته دل میخندید؟به چی میخندید؟

این را گفت و دستش را گذاشت روی پیشانیش.دستمال گردنش نبود و دو سه دگمه از پیراهنش هم باز شده بود.دیگر از ان پیرمرد آراسته هیچ خبری نبود.توی تاریکی دلم داشت میترکید.آمدم بی آنکه بیش از این خلوتش را بهم بزنم آرام از خانه بیرون بروم که گفت:

- بنویس سوگل عاشق من بود....مطمئنم....

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 20:34 توسط امین.پ |