تبليغاتX
خط خطی های یک روح
دلتنگی

نسیم ولرم شبانگاه تابستانی آرام میوزد و بخار گرم قهوه را از لبه فنجان سرامیکی آبی رنگی که روی میز کوچک لم داده میقاپد و در سیاهی شب غرق میکند.با صدای بوق یک ماشین مرد شتابان سرش را از همان نقطهء بالکن که نشسته خم میکند و همسایه واحد روبرویی را میبیند که ماشینش را داخل پارکینگ میاورد.با کسالت سنگین و کشداری سرش را برمیگرداند و به همان نقطه دوری که چشم دوخته بود خیره میشود.
آلبومها یکی یکی روی هم افتاده اند و یکی که از وسط باز شده روی بقیه قرار گرفته...
دو قرص سفید کوچک را از تلقشان بیرون میاورد و بدون آب بالا میاندازد بعد به حلقه سفید رنگی که دور انگشت دست چپش گره خورده خیره میشود. آن را میان انگشت شصت و اشاره دست راست میگیرد و میچرخاند... 
دست چپش را زیر چانه اش میگذارد با بی حوصلگی دورو برش را نگاه میکند...چند لحظه بعد همان دستش را از زیر چانه بر میدارد و زیر سرش تکیه میکند...سرش به سمت چپ یله میشود...
مدتی بعد داخل آپارتمان میرود و تلفن را بدست میگیرد...چند شماره را روی شماره گیر آن میزند و منتظر میماند،بعد از شنیدن صدای دو بوق تیز و خش دار زنی با صدای دورگه از آن طرف گوشی میگوید:
- الو
ـ سلام مادر جون،حالتون خوبه؟...بهروزم...لیلا اومد اونجا؟...نه چیز مهمی نبود میشه گوشی رو بهش بدین؟...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 16:45 توسط امین.پ |