همه بچه های محل دور زمین خاکی کنار پمپ بنزین جمع شده بودند.قرار بود دو لات قدیمی شهر با هم کل بندازند.روی تیله بازی با هم شرط بسته بودند.عادت داشتند هرچند مدت یکبار تو روی یکدیگر دربیایند...یکبار با دعوا...یکبار با کری خواندن و ایندفعه هم با تیله بازی...
پسرک کشیده و استخوانی که کنار زمین ایستاده بود گفت:
"مو میدونم موندنی میبره...هیشکی مث موندنی نمیتونه تیله بازی کنه..."
پسر کوچکی که با زیر شلواری ورزشی کهنه و رنگ رو رفته ای کنارش ایستاده بود و مفش از دماغش آویزان شده بود جوابش را داد:"نخیرم...جواد لات میبره...پوز هرچی لره میزنه..."
جواد لات،لات قدیمی شهر و از دسته ترکها بود و موندنی غربت که کم سنتر از او بود از دسته لرهای شهر.
هر دو آدمهای شر و خطرناکی بودند،موقع بد مستی سر گذر را میبستند و پول میقاپیدند اما جواد لات گاهی لوتی مسلک بود.هوای ترکها را داشت و به نوعی غیرتش نمیگذاشت به ترکها زور بگوید...پاری وقتها هم اگر فرش میگرفت و به همزبانهایش کمک هم میکرد.همین چند مدت پیش بود صمد شر راه را بر روی نرگس دختر میرزا حمزهء نانوا بسته بود که جواد سر رسید و حق صمد را کف دستش گذاشت چون نرگس ترک بود صمد لر.
-دور آخره...بعضیا وختی باختن لچک سر کنن...
جواد این را گفت و دستمالش را دور دستش پیچید.
-دوزار شیتیل مارو بده لچک پیشکش.
موندنی غربت تیله را در دست راستش گرفت و روی دوپایش نشست.سرش را ماشین کرده بود و ته ریش تنکی داشت...چشمهایش سبز بدرنگی بودند.هیکلش درشت و چهارشانه بود...پیرهن سفید کثیفی تن داشت که سه دگمه بالای آن باز بود و عرق گیر آبی چرک مرده ای زیرش دهن کجی میکرد.پاشنه کفش ربل سه خطش را خوابانده بود و ته جوراب پای راستش به اندازه یک دوزاری پاره بود.
تیله را بین انگشت شصت و میانی دست راست گذاشت و با دست چپش راست را گرفت.
انگشت کوچک دست چپش را روی زمین کشید و آماده پرتاب شد.کمی پا عوض کرد و بعد یک چشمش را بست و با چشم دیگر نشانه رفت.تیله که پرتاب شد نزدیک کال فرود آمد و همانجا تپید.چند نفری از دور زمین هورا کشیدند.موندنی به طرف تیله دوید و از لبه کال وجب گرفت:
-یک...دو...دو وجب و نصفی
اینبار نوبت جواد لات بود.نگاهی غضبناک به موندنی انداخت و به سمت تیله اش رفت.با دستمال قرمز رنگش عرق پیشانی اش را پاک کرد و بعد آن را توی جیب شلوارش چپاند.چثه جواد از موندنی کوچکتر بود.پیراهن سیاه آستین کوتاهی به تن داشت و دگمه یقه اش را باز گذاشته بود.شلوار پارچه ای گشادی به پا کرده و گیوه سفید رنگی پوشیده بود.سیبیل پرپشت و سیاهش را کمی تاباند و دستی به موهای فرفری اش کشید.
روی دوپاش نشست و تیله را میان انگشت اشاره و شصت دست راستش گرفت.نگاهش را به کال دوخت ...دست راست را روی زانویش گذاشت و با دقت نشانه گرفت.
تیله را نزدیک کال انداخت.جلدی به سمت کال دوید و شروع به وجب گرفتن کرد.
همان پسرک استخوانی و کشیده ء کنار زمین آهسته و زیر لب گفت گفت:"مونم بزرگ شدم میخوام لات بشم..."
پسر چاق بیریختی که کنارش ایستاده بود گفت:"بوام میگه لات شدن عاقبت نداره...آخرش میکشنت...میگه آدم بایس درس بخونه..."
و بعد هر دو به زمین بازی چشم دوختند.
جواد لات داشت وجب میکرد.
-یک وجب...دوووو....
دستش را هر چه میکشید به تیله نمیرسید.چند سانتی مانده بود به تیله.
نگاهی به موندنی انداخت...پوزخندی به لب داشت...انگار که دارد مسخره اش میکند...هر چه توان داشت بکار بست و باز هم دستش را کشید...چند سانتی مانده بود به تیله...فکرش را کرد که اگر ببازد دیگر تا مدتها موندنی برایش شاخ میشود...فکر دوزاری که باید میداد نبود.به فکر حیثیتش بود.عارش میامد بگویند جواد لات باخته.
موندنی گفت:
-زور نزن.دو وجب و نصف...باید از اول بندازیم...
ولی او این را نمیخواست.دلش میخواست کار را یکسره کند...میخواست روی موندنی را کم کند...
ضامندارش را از توی جیبش در آورد و با دست چپ پرده میان انگشت شصت و اشاره دست راستش را زد...خون به اطراف شره کرد و روی تیله ریخت...حالا دستش بیشتر کشیده میشد...در مقابل چشمان ناباور موندنی نوک انگشت میانی اش به تیله سائید و داد زد:
-اینم دو وجب بد مصب...
و بعد در حالی که دستمالش را دور دستش میبست و از درد تلو تلو میخورد دوزارش را از موندنی غربت گرفت و به سمت خانه دوید...
..........................................................................................................................................
پ.ن۱:این ماجرا واقعی بود.
پ.ن۲:جواب کامنتهای پست قبل و قبلتر توی همون کامنتدونی