و خواهش گرم تن ها
گوشها را به صداهای درون هر کلبه
نامحرم میکرد
و غیرت مردی و شرم زنانه
گفتگوهای شبانه را
به نجواهای آرام بدل میکرد
و پرندگان شب
به انعکاس چهچهه خویش
جواب
میگفتند
دریغا مهتاب و دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگلپوش سربلند را
در پرده شکی
میان بود نبود
نهان میکرد
دریغا باران
که به شیطنت گویی
دره را ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور میزد
دریغا خلوت شبهای به بیداری گذشته،
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالیزار
چون خاطره ای فراموش
که اندک اندک فرایاد آید
رنگهایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله باز ستاند
و دریغا بامداد
که چنین به حسرت
دره سبز را وانهاد و
به شهر بازآمد،
چرا که به عصری چنین بزرگ
سفر را
در سفره نان نیز هم بدان دشواری به پیش میباید برد
که در قلمرو نام.
از مجموعه"آیدا:درخت و خنجرو خاطره" احمد شاملو.انتشارات مروارید