تبليغاتX
خط خطی های یک روح
پنجره ای رو به کوچه

آمد.خودش است.میفهمم.از صدای قدمهای تند و با عجله اش که پله ها را دو تا یکی میکند.همیشه انگار کسی دنبالش کرده باشد.خانه که میرسد کلید میاندازد و در را باز میکند و با صدای بلند و پر انرژی از همان دم در داد میزند:
"آهاااااااااای منزل ما اومدیم..."
بعد هم محکم در را بهم میکوبد و دیگر هیچ.
توی این یک هفته آنقدر به صدای دویدنهایش روی پله ها گوش کرده ام و قدمهایش را شمرده ام که ندیده میتوانم بگویم بالا چند پله دارد.
گاهی هم صدای موزیکش را میشنوم که بلند کرده و یک صدای تالاپ تالاپ خاصی که نه دویدن است و نه راه رفتن.انگار صدای رقص است.میدانم که خودش است...

دستانش را توی دستهایم میگذارد و با چشمهای درشت و مشکی ای که مردمکهایش برق میزند -انگار که آنها را شسته باشی- توی چشمهایم زل میزند.ترکیب این چشمها با صورت مهتابی اش محشر است.شروع به رقصیدن میکنیم...سه قدم به چپ بر میداریم و بعد میچرخیم.باز دوباره در حالی که یک دستش توی دستم است و آن دیگری روی شانه ام و من محکم در آغوشش کشیده ام سه قدم به راست میرویم...دوباره میچرخیم...
آنقدر میرقصیم که دیگر پاهایم درد میگیرند...بعد هر دو میخندیم و دستانش را دور گردنم حلقه میکند...
یکی انگار در میزند.همیشه به اینجا که میرسم یکی در میزند.حتما باز خانم کمالی است که میخواهد بگوید:
"آقای مدرسی مهمون داری؟"
"نه خانم کمالی"
"اخه صدای گروپ گروپ شما واسه ما اعصاب نذاشته...نکنه توی آپارتمان ورزش میکنی؟"
"اوه...ببخشید...دنبال یه سوسک کرده بودم..."
و بعد یکم نصیحت که مادر جان توی در و همسایه خوبیت ندارد که من هرروز بیایم جلوی منزل تو بگویم سروصدا نکن و آخر سر هم بحث اجاره خانه را پیش میکشد و طبق معمول با وعده وعیدهای من ارام میشود...
بعد هم نرده پله ها را میگیرد و آرام آرام پایین میرود...

کلید آشپزخانه را میزنم.لامپ کمنورش روشن میشود...این چند روزه انگار دست از بد قلقی برداشته.میخواستم برق کار بیاورم...روشن نمیشد...
یک تکه ماهی شل و ول را توی تابه میاندازم.صدای جلز و ولزش در میاید...
دانشگاه آزاد میخواند یا دولتی؟
چه فرقی میکند؟
نمیخورد بیشتر از بیست و دو سه سال داشته باشد...ده سال اختلاف خوب است دیگر؟...
از پنجره جلوی اجاق کوچه را میشود دید.
بنظرم چقدر امشب کوچه تمیزتر است...انگار کفش را شسته باشند و آشغالهای همیشه پخش و پلای اپارتمان روبرویی را شهرداری برده باشد.
پراید سفید رنگی چند دقیقه ایست جلوی در آپارتمان ایستاده...پسر جوان خوشتیپ و بلند قدی به آن تکیه کرده و مرتب ساعتش را نگاه میکند...

خودش است...چه خوشتیپ شده...لباس بیرونش با لباسهای دانشگاهش چقدر فرق دارد...
از در آپارتمان بیرون میرود و با پسر قدبلند خوش و بشی میکند. بعد هم هر دو سوار پراید سفید میشوند و میروند...
پیشانی ام عرق کرده...پرده را میکشم و به دیوار تکیه میکنم...قلبم گروپ گروپ میزند...صدایش انگار همان صدای گروپ گروپی که از بالا میامد.مینشینم کف آشپزخانه...بوی سوختگی و صدای جلز و ولز حالم را بهم میزند...لامپ آشپزخانه چند بار خاموش روشن شده بعد همه جا تاریک میشود...

..........................................................................................................................................
پ.ن:
ای گل آبی احساس
تو وجود تو شکفته
بین ما چه حرفهایی
همچنان مونده نگفته
تورو با صدای بارون
تورو با لالای مهتاب
میشناسم الهی هرگز
نبینم قلبتو بیتاب
قلب تو چی شد که رنجید
دست تو ازم جدا شد
تو شلوغیای این شهر
سهم من غریبه ها شد
بین این همه غریبه
شونه هات پناه من بود
غفلت از احساس نابت
تنها اشتباه من بود

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 14:42 توسط امین.پ |