بشکن طلسم حادثه را
بشکن،
مهر سکوت را از لب خود بردار،
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره
بسپار،
تکرار کن حماسه خود تکرار:
مرد تنومند که ته ریش سیاهی داشت در حالی که ساعتش را از دستش باز میکرد گفت:
*یه بار دیگه بگو
با صدایی که به ناله نزدیکتر بود گفتم:
**چند بار بگم؟
*صد بار...هزار بار...
*به خدا من کاره ای نیستم.
هنوز جمله را کامل نگفته بودم که چنان ضربه ای توی گوشم زد که چند لحظه همه جا تاریک شد.
*آقا جون به خدا خودم تنهایی هم میتونم برم.
اما چه کسی حرف مرا گوش میکرد؟میخواستم تنهایی بروم.بچه ها همه با هم قرار گذاشته بودند که بروند.پدر هیچ کس نمیامد جز من.به مردانگیم بر میخورد.
**میخوای خلاص شی؟میخوای بری پیش مریم؟
*معلومه اقا
**پس اینو امضا کن
* آقا به خدا این وصله ها به ما نمیچسبه
یک بار دیگر و اینبار محکمتر از دفعه پیش توی گوشم زد.
فامیلش طلوعی بود.یک سال از من بالاتر بود.کلاس محاسبات عددی را با هم داشتیم.بعدها فهمیدم سیالات میخواند.یکبار که توی کلاس تنها نشسته بودم با همان لبخند کمرنگ همیشگی که انگار از خودش خیلی مطمئن است کنارم نشست و دستی روی ته ریشش کشید.
**هوم ورک داشتیم.نوشتی؟
*یه چیزایی نوشتم ولی فکر نمیکنم درست باشه.
*مامان شما یه چیز بهش بگین.همه دوستام دارن تنهایی میرن.آقا جون کجا میخواد پاشه بیاد؟اونم با این حالو روزش.
**نگرانته مادر جون...بذار بیاد.ذوق میکنه...همه جا پز میده پسرم پلی تکنیک قبول شده...اونم مهندسی.
**چند بار با مریم خونه رفتی؟
*به خدا اصلا رابطه ما اینجوری نبود.من خودم...
نگذاشت حرفم تمام بشود و عکسی را نشانم داد.یکه خوردم.باورم نمیشد.
*به قران مونتاژه.من اصلا اهل این حرفها نبودم.
گمانم کمی هم گریه کردم.به یاد مریم افتاده بودم.با خودم فکر میکردم الان چه کار میکند؟
با لگد زد توی صورتم.طوری که صندلی خم شد و افتادم روی زمین.
پایش را روی صورتم گذاشت و فشار داد.به نظرم ته کفشش قرمز میامد.
رئیس دفتر را دکتر صدا میکردیم.طلوعی مرا به او معرفی کرد.هفته ای یک بار جلسه داشتیم.خبرهای روز کشور را بررسی میکردیم،بحث سیاسی میکردیم،روی نشریه کار میکردیم و خلاصه حسابی سرمان شلوغ بود.من هم که فکر میکردم در راه آزادی میجنگم با شور و حرارت خاصی مطالعه میکردم و در هر موردی نظری برای گفتن داشتم.همین شور و حرارت بود که باعث شد در مدت کوتاهی جزء اعضای اصلی بشوم.
**شما خیلی خوب مینویسید...یعنی میدونین تحلیلهاتون خیلی پخته هستن...دکتر میگه جسارت و پختگی نوشته هاتون شبیه مهندس افشاریه...
*لطف دارین...میدونین من خیلی به اینجور فعالیتا علاقه دارم.به همین خاطر خیلی هم مطالعه دارم.راستی شما توی جلسه دوشنبه شرکت میکنین؟
دختر کشیده و خوش لباسی بود.به نظرم خیلی اکتیو میامد.بعدها فهمیدم اسمش مریم است.
آنقدر با لگد توی شکمم زد که خون بالا آوردم.
**میخوای مریم رو هم بگیریم؟اگه باباتو بگیریم با اون وضعیت قلبش چند روز میتونه اینجا دووم بیاره؟میدونی دادگاه قراره خکم اعدام صادر کنه؟
بگیر اینو امضا کن تا همه چیز درست شه...
*تو توی تحصن فردا نیا...میترسم تو هم بیای
**پس چرا خودت میری؟منم میام...
*خر نشو دختر میخوایی همش دست و دلم بلرزه؟بذار اگه یه کاری میکنم لااقل خیالم از بابت تو راحت باشه..
بغض کرد.
دیگر نشسته بود روی سینه ام.موهایم را میکشید و رو به چشمهای نیمه بازم فریاد میکشید.تصویرش را دو تا میدیدم.صدایش انگار که از داخل دالان درازی بیاید میپیچید.همه چیز داشت کش میامد که توی گوشم پیچید: آقا جونت...گرفتنش..
بریده بودم...ناه نداشتم.توی این هفته سه بار مرا تا پای چوبه دار برده بودند.حتی وصیت هم کرده بودم که باز دوباره برم میگرداندند.خودم هم داشت باورم میشد راهی که من آمده بودم محاربه با خدا و پیغمبر بود.چشمهایم داشت می افتاد.دو روز بود که نگذاشته بودند بخوابم.مغزم از خستگی قفل کرده بود.
دهنم مزه خون میداد.خوب نمیتوانستم نفس بکشم که انگار صدایی گفت:
**من امروز از تو امضا نگیرم مرد نیستم.
صداها انگار از جایی دور بیایند و تصاویر دور و نزدیک میشدند.اول این جمله را شنیدم و بعد دیدم لبهای آن مرد تنومند با آهنگ کش داری تکان میخورند.
دیگر پلکهایم داشتند روی هم میافتادند که ضجه ضعیفی که نمیدانم از کدام طرف میامد و به سختی میشنیدمش گفت:
*کجارو باید امضا کنم؟