غروب جمعه آخر ماه بود و طبق وعده باید خانه یکی از رفقا برای مشروب خوری جمع میشدیم.همه از همکارهای اداره بودند بجز طوبی و نوشین که کمالی معرفیشان کرده بود.زنگ خانه کمالی را که زدم ساریخانی با همان لبخند همیشگی در را باز کرد:
*دیر کردی؟
کت و دامنی که توی روزنامه پیچیده بود را نشانش دادم.
*مال زنته؟چه سبز خوشرنگی...
**از خوشکشویی گرفتم...زنها رو که میشناسی.
لباس را روی صندلی توی راهرو انداختم و رفتم توی هال.محدثی و طوبی روی کاناپه لم داده بودند.
احمدی به زحمت خودش را از کنار منقل بلند کرد و دستش را به طرف من دراز کرد:
*دیر کردی؟داشتیم بیخیالت میشدیم.
او زیاد اهل مشروب نبود.بیشتر ترجیح میداد پای منقل باشد.
مرتضوی که دستش را دور گردن نوشین انداخته بود از آنطرف سالن داد زد:
**فکر میکنی چرا من زن نمیگیرم؟حتما تا اومده از دستش خلاص شه کلی طول کشیده...
خندیدم و گفتم:
*بهترین کارو خودت میکنی عذب اوغلی.تو چطوری نوشین؟
یک سلام سرلفظی به من داد.نوشین هیچوقت به من علاقه نشان نمیداد.با اینکه خیلی سعی میکردم اما انگار همیشه از من فراری باشد.به عکس خیلی دورو بر مرتضوی موس موس میکرد.شاید فکر میکرد بتواند خودش را بندازد.
کنار احمدی و کمالی نشستم.کمالی گفت:
**بخور به سلامتی تو ریختم.
استکان را برداشتم.
*سلامتی
**نوش
احمدی و کمالی گفتند.یک نفس همه را بالا رفتم و بعد چندتا چیپس توی دهنم چپاندم.
احمدی گفت:
**حکمت رو گرفتی؟بیمروتا سی تومن بیشتر اضافه نکردن...بگو اخه بی انصاف کجای سوراخمونو میگیره این شندر غاز؟
کمالی روی سیبیلش دستی کشید و گفت:
**گرونی همه جارو برداشته...همین بساط امشب فکر میکنی چقدر خرجش شد؟ادم نمیدونه با این چس مثقال کدوم دردشو درمون کنه...پول این ترم دانشگاه پرستو رو نداشتم جون احمدی.از برادر خانومم قرض کردم.
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
**راستی دونگت رو یادت نره.
مرتضوی و نوشین هم به جمع ما اضافه شدند.نوشین خودش را چسباند به مرتضوی و گفت:
**واسه ما دوتا هم بریز کمالی
محدثی که تا الان داشت با طوبی میلاسید از همانجا که نشسته بود فریاد زد:
**ما هم هستیما.
گفتم:
*طوبی جون بیا پیش ما بشین...انگار محدثی امروز دربست گرفته.
*نه جونم من مال هیشکی نیستم.
بعد بلند شد و نشست کنار من:
**واسه منم میریزی جونی؟
گفتم:پرملاتش کنم؟
**آره
شیشه وایت هورس را برداشتم و شروع کردم به ریختن.
محدثی که کفرش درامده بود گفت:
**آره پرملاتش کن.طوبی جون امشب کلی کار داره.
**بیخود زر نزن.از این خبرا نیست.
دستم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم:
*چرا جونی؟مگه باز افتادی به روغن سوزی؟
**ایش...دستتو بنداز...هنوز نمیدونی چطور باید با یه خانم محترم حرف بزنی؟جون به جونت کنن آشغالی.
احمدی خندید.
نوشین که دست مرتضوی را گرفته بود گفت:
**طوبی جون آدم باید اول طرفشو بشناسه.
طوبی گفت:
**حتما الان تو مرتضوی رو شناختی؟با اون سیبیل مسخره اش.
کمالی گفت:
**خانوما،خانوما...امشب اومدیم حال کنیم.دعواهای خاله زنکی باشه واسه بعد.
محدثی هم آمد و کنار من و طوبی نشست.یک استکان برای خودش ریخت و به سلامتی جمع رفت بالا.بعد رو کرد به من و گفت:
**خانوم بچه ها چطورن؟
*بد نیستن.لامصب نمیشه از دستشون فرار کنی...دم غروبی گیر داده بریم خونه احمد داداشش.نمیدونی با چه مصیبتی فرار کردم از دستش.
نوشین استکانش را یک نفس رفت بالا و گفت:
**بیچاره زناتون...اونا هم از این برنامه ها دارن؟
محدثی گفت:
**نمیخواد نگران اونا باشی.اونا هم بلدن...
احمدی لبش را گزید و او دیگر حرفش را ادامه نداد.
کمالی گفت:
**امشب زیاد به محدثی ندین...اوندفعه که یادتون هست؟
محدثی که یک پیک دیگر بالا رفته بود جواب داد:
**ماله تخمه ها بود جون کمالی
نوشین نواری را توی ضبط گذاشت و دست مرتضوی را گرفت و بلندش کرد.هر دو شروع کردند به رقصیدن.
دستم را آرام روی پای طوبی گذاشتم که صدایش در امد:
**هوی هوی...دست خر کوتاه.
محدثی که دیگر کفرش درآمده بود به طوبی گفت:
**میای بریم اون اتاق؟اینجا مزاحم زیاده...
*خیال برت نداره جونم...امشب از این خبرا نیس
ساریخانی و من زدیم زیر خنده.
نوشین که چرخ میزد دامن کوتاهش بالا میرفت.همه برگشته بودند و زیر دامنش را دید میزدند.
محدثی یک استکان دیگر خورد و زیر لب گفت:
**چه لعبتی شده امشب.
احمدی که حرفش را شنیده بود گفت:
**دیگه نخور...داره شروع میشه ها...
من و کمالی یک استکان به سلامتی هم رفتیم بالا.
محدثی یک پیک خورد و دوتا قاشق ماست موسیر هم رویش.یعد بلند شد و دست طوبی را گرفت و به زور آوردش وسط هال.هر دو شروع به رقصیدن کردند.
دستش را دور کمر طوبی حلقه کرده بود خودش را به او میمالید.بعد با اورا با فشار در اغوش گرفت و سعی کرد ببوسد.طوبی خودش را از بغل او بیرون کشید و چند تا فحش چارواداری نثارش کرد. امد و کنار من نشست.
کمالی خنیدید و گفت:
**خوردیش محدثی؟
من هم خندیدم و خودم را بیشتر به طوبی چسباندم.
او که حسابی کفرش در آمده بود رو به من گفت:
**تو دیگه نخند...اینم نشه من امشب زنتو دارم.
من که حسابی قرمز شده بودم عرقم را با دستمال پاک کردم و گفتم:
*مزخرف نگو مردتیکه...آدم خوبه تو مستی هم خودشو نگه داره.
احمدی در حالی که داشت به محدثی چشم غره میرفت گفت:
**تو خودتو ناراحت نکن...گفتم که این بد مسته.
محدثی در حالی که تلوتلو میخورد گفت:
**تو دیگه چرا احمدی؟هر کی ندونه تو یکی که میدونی...لامصب فقط میخواد آدمو بتیغه.همین هفته پیش بود یه کت و دامن سبز براش خریدم چهل هزار تومن.
و بعد زد زیر خنده.
ساریخانی که تا آن موقع ساکت بود بلند شد و اورا با خود به اتاق کناری برد و در را بست.
حسابی شوکه شده بودم.عرق از سر و رویم میریخت.احمدی گفت:
**تو که اینو میشناسی...مگه ماه قبل نبود بد مست کرد؟دیدی که چه مزخرفایی میگفت؟
بلند شدم کتم را پوشیدم و سیگاری آتش زدم.لباس زنم را از روی صندلی برداشتم و بدون خداحافظی رفتم.دیگر شب شده بود و کوچه تاریک تاریک بود.
..........................................................................................................................................
توضیح : معمولا در روند برداشت خواننده از داستان دخالتی نمیکنم اما انگار اینبار ناچارم.دوست عزیز مطمئنا نگارنده متوجه این موضوع هست که مشروب و منقل با هم به مذاق هیچ کس نمیسازد اما در داستان یکی از اشخاص ترجیح داده بجای مشروبات از منقل همیشگی اش فیض ببرد.با اینکه از اول مبنا بر همین بوده ولی با تذکر یکی از دوستان سعی کردم این مساله را پررنگتر کنم اما گویا باز هم افاقه نکرده است.لطفا نظرات خود را درمورد مواردی دیگر از جمله نوع نوشتار یا فضا یا...ابراز کنید و روی این مطلب فوکوس نکنید.
پ.ن:پاسخ به کامنتهای پست قبل توی همون کامنتدونی.