این روزها از مغزم فقط افکار سیاه لجزی تراوش میکنند که گند زده به حال و روز دور و بریهام.حال روحیم که خراب خراب است هیچ سرما هم خوردیم.آی بدم میاد از این سرما خوردگی و گلو درد آی...
این کامپیوتر هم قوز بالا قوز شده با این ویروس دربدر که یک صفحه یک ساعت جون میکند تا بیاید بالا.
آقا خلاصه اوضاعمان خراب است.
معتقدم آدم خوشحال نه میتواند چیزی بنویسید نه بسراید(ادبیاتو داری؟)نه هیچ غلط دیگری بکند فقط باید شلنگ تخته بندازد.حالا منظورم چیه؟اینکه این مدتی که نمینوشتیم خوشحال تشریف داشتیم.
حال و هوای این وبلاگ رو هم میخوام عوض کنم...ترانه های بیشتری میذارم....
باور کن حالم خوب نیست.
من برم بخوابم....
...........................................................................................................................................
پ.ن:
به تو پرگشوده بودم،من خسته و شکسته
تو و سردی نگاهت،منو این درای بسته
به تو گفتم از نیازم،واسم از قفس سرودی
که نیاز من پریدن،شوق پر زدن تو بودی
هر چه از دلم بریدی به تو دل دوباره بستم
پشت پا زدی به قلبم ولی از پا ننشستم