تبليغاتX
خط خطی های یک روح
دوگرگ

شبی از شبهای زمستان دو گرگ،گرسنه و سرمازده از سراشیبی کوه یله شدند.کولاک زمستانی بر سر و رویشان سیلی میزد و از فرط گرسنگی پوزه در برف میمالیدند و برف میخائیدند.در زمستان زندگی بر درندگان سخت میگیرد.این دو گرگ همبازی کودکیهای هم بودند.از بچگی با هم بزرگ شده بودند.یاد بهار کودکی در دلشان غوغا میکرد.وقتی از سراشیبی کوههای سرسبز میغلتیدند و فارغ از سختی های زندگی یکدیگر را دنبال میکردند و بر سر و کول هم میپریدند و دست آخر مادر با گوشت گرم آهو و خرگوش از آنها پذیرایی میکرد.آب پاک و زلال چشمه ساران را مینوشیدند و در سبزترین مرتع ها به بازی مشغول میشدند.حتی بعد ها که بزرگتر شدند نیز در سختی ها و خوشیها،زمستان و تابستان با هم بودند.با هم به شکار میرفتند و زندگی غنائمش را با هردو به مساوات تقسیم میکرد.اما این زمستان لعنتی،امان از همه بریده بود.هیچ وقت قحطی و گرسنگی و سرما اینچنین بر حیوانات بیداد نکرده بود.پستی ها و بلندی های زمین زیر حجم سنگین برف پوشیده شده بود و تا چشم کار میکرد اثری از جنبنده ای نبود.در این حین یکی از گرگها چشمش سیاهی رفت و خستگی و گرسنگی چند روزه بر او فشار آورد و ضعف برش چیره شد و در میان برفها فروغلتید.با چشمانی نیمه باز که از فرط ضعف دودو میزد به دوست و همراه چند ساله اش نگاه میانداخت که بالای سرش ایستاده بود.چند لحظه بعد کولاک زمستانی در دشت همچنان یکه و تنها میتازید و در گوشه ای خون قرمز رنگ فرش سفید زمین را نقش داده بود و گرگی گلوی گرگ دیگری را میدرید.

                                                  برداشتی آزاد از داستان "همراه"نوشته صادق چوبک

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/19ساعت 13:46 توسط امین.پ |