زیر نور آباژور کنار میز نهارخوری نشسته و دارد مینویسد.یک دسته موی شلال و سیاه از سرش آویزان شده و بقیه را بالای سرش گوجه کرده است.همیشه عادت دارد همه انگشتانش را دور خودکار حلقه کند و با فشار خاصی در حالی که سرش روی کاغذ خم شده بنویسد.آدم را یاد بچه های دبستانی میاندازد که دارند مشق شب مینویسند.بارها گفته ام این طرز گرفتن خودکار مناسب او نیست باید آن را بین انگشت دو و سه بگیرد میگوید چه فرقی میکند مهم چیزیست که مینویسی.توی کاناپه فرو رفتم و تماشایش میکنم.چقدر توی نور ضعیف آباژور دست نیافتنی و معصوم جلوه میکند.خانه تاریک و دلگیر است و جز نور آباژور و تلویزیون روشنی که صدا ندارد و خانه را تاریک و روشن میکند نور دیگری نیست.
*چقدر گفتم اینقدر این خونه رو تاریک نکن...مث شام غریبون میمونه
**باز که بداخلاق شدی...عوضش فضا حسیه و کمک میکنه بهتر بنویسم.اصلا تو چرا تا این موقع شب بیداری؟برو بخواب فردا باز باید صبح زود بیدار بشی..
توی چشمهایش نوعی برق خاص است.نگاهش و رفتارهایش آدم را توی تردید میگذارد که میداند یا نه.آن شب که داستان دوست پیمان را سر شام برایم تعریف کرد دلم هری ریخت که فهمیده اما آنچنان بیخیال و عادی ماجرا را میگفت که انگار هیچ چیز نمیداند.اه...لعنت به من،لعنت به تو که اینقدر توداری...کنار قفسه کتابها که میروم بی اختیار کتاب "ترانه های کریس دبرگ"را بر میدارم.بازش که میکنم ترانه"tonight"میاید.
tonight i'll give you evry bit of my heart
give you evrytingh that i've got
i don't want to lose you
...
i want to work it out
i want to get it right
...
زیر دوش میایستم و آب داغ شره میکند روی بدنم.خوبی دوش آنست که اشکهایت زیر آن گم میشود و میتوانی خودت را گول بزنی که آب نزدیک چشمهایت که میرسد داغتر میشود و میسوزاند.مثل کسی میمانم که از برج ایفل به یک بند پوسیده آویزان است.نه میتواند خودش را بالا بکشد و نه میافتد.اما احتمال افتادنش خیلی بیشتر است.
**خرابه دیگه...یک هفته است دارم بهت میگم یه فکری بحالش کن.بسکه موهامونو خشک نکردیم سرما خوردیم.حالا خودت رو محکم بپوشون نچایی.برات قهوه داغ ریختم بیا بخور گرم شی.
من قهوه تلخ میخورم اما مال او همیشه با شکر است،سه قاشق.
*فردا میبرمش تعمیر.تو هنوز داری مینویسی؟این چه رمانیه که تمومی نداره؟
**چیه حسودیت میشه برای اون هم وقت میذارم؟...بذار چاپ بشه.اگه بهت امضا دادم.
و میخندد.رج دندانهای منظم و سفیدش بیرون میافتد.
عادت دارد شبها تا دیر موقع قهوه میخورد و مینویسد.با آن دستهای ظریف و همیشه جوهری.
**راستی فیلم گرفتم.مژگان میگه توی جشنواره پارسال خیلی سروصدا کرده بود.تو که اهلش نیستی اگرنه همه فیلمهای جشنواره رو میرفتیم.
*حالا در مورد چیه؟
**"در مورد یه مرده که به زنش خیانت میکنه و دخترش میفهمه...
لعنتی.لعنتی...دارد باهام بازی میکند؟...پهلوهایم تیر میکشد و چیزی توی مغزم ذق ذق میکند.گوشه پذیرایی میروم و کنار پنجره مینشینم طوری که مرا نبیند.پنجره را نیملا باز میگذارم و سیگاری آتش میزنم.تلویزیون بیصدا روبرویم نشسته و بمن زل زده و تصاویر بیمفهومی نشان میدهد.نورش روی صورتم مدام سیاه و سفید میشود.میاید و روبرویم میایستد با آن چشمهای معصومش نگاهم میکند.
**سیگار میکشی؟
*گاهی وقتا...زیادم بد نیست...شایدم نه...
سیگار را خاموش میکنم.
**من میرم بخوابم.تو هم بیا.دیر وقته.شب بخیر
این شب بخیر را آنقدر مظلوم میگوید که میخواهم زار بزنم.میرود و من توی تنهایی و سکوت خودم میمانم.نور دلگیر آباژور روی میز و کاغذ و قلمش میپاشد.قهوه تلخ من کنار فنجان او و قوطی خالی شکر مانده.تلویزیون صدا ندارد و نورش صورتم را روشن و تاریک میکند.سرم را به صندلی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم.باد پرده را روی صورتم میزند.بوی نم میدهد...بوی باران...
...........................................................................................................................................
پ.ن:
همین امشب بیا حرفمو باور کن
همین امشب بیا بغضمو پرپر کن
خط قرمزو بکش رو دل تردید
اسممو قلم نزن از تن خورشید
بگذر از خطای من،حالا ،همین امشب
توی آخرین فرصت،شب،همین امشب
بذار تا یه بار دیگه شونه هات پناه من شه
مهر پاک دل ساده ت ضامن گناه من شه